داستان «گوجهها»

صبح بود. سارا با شش نفر دیگر پیش ملیحه بودند. آمده بودند کمک. میخواستند گوجهها را قبل از خراب شدن بچینند. چون ملیحه و مادرش تنها بودند. نمیتوانستند چیدن گوجهها را به موقع تمام کنند. اگر زودتر چیده نمیشد همهشان خراب میشدند. بچهها خیلی سریع کار را شروع کردند. هرکدام به گوشهای از باغ رفتند. […]
