داستان «مهمان سَرزده»

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد سرش را از پشت مبل بیرون آورد و تا محیا حواسش نبود بالش را پرت کرد طرفش. محیا جیغ کشید و تند تند توپ‌های پلاستیکی‌اش را مثل بمب انداخت رو سر محمد. محمد جاخالی داد. یکی از توپ‌ها خورد به لیوان آب روی میز و لیوان افتاد. محمد داد زد: «استپ! رومیزی خیس شد.» مریم که تا حالا بی‌خیال روی مبل دراز کشیده بود و کتاب می‌خواند چرخید ببیند چه خبر شده. خورد به ظرف تخمه‌ی کنار دستش. تخمه‌ها ریخت روی مبل و فرش و با پوست تخمه‌هایی که قبلا ریخته بود قاطی شد. خواست یک چیزی به محمد بگوید که تلفن زنگ زد. تلفن را برداشت. مامان بود. از صبح رفته بود خانه‌ی مامان‌بزرگ که حالش خوب نبود. مریم سر تکان داد و گفت: «چی؟ نیم ساعت دیگه؟ باشه باشه. خداحافظ.» محمد و محیا با چشم های گشاد زل زده بودند به مریم و منتظر بودند ببیند مامان چه گفته است. مریم گوشی را که گذاشت گفت: «بیچاره شدیم. مامان گفت داره مامان‌بزرگ رو میاره خونه‌ی خودمون.» محمد نگاهی به بالش‌ها و توپ‌هایی که همه جای خانه‌ی ولو شده بود انداخت و با دست کوبید تو پیشانیش. محیا که از همه کوچک‌تر بود با خوشحالی دور اتاق بالا و پایین پرید و گفت: «آخ جون! مامان جون! آخ جون! مامان جون!»

مریم همین طور که داشت تخمه‌ها را از روی مبل جمع می‌کرد گفت: زود باشین اسباب‌بازی‌هاتون رو جمع کنید. محمد دست کشید به رومیزی خیس و گفت: «واقعا به نظرت تا اومدن مامانینا می‌رسیم خونه رو جمع کنیم؟» و با بی‌حوصلگی سطل لگوها را برداشت تا ببرد توی اتاق. محیا که هنوز داشت بالا و پایین می‌پرید محکم خورد به محمد و لگوها روی زمین پخش شد. پای مریم گیر کرد به یکی از لگوها و بشقات از دستش افتاد. دوباره همه‌جا پُر از پوست تخمه شد. مریم نشست روی زمین. نگاهی به محمد و محیا کرد که داشتند سر جمع کردن لگوها دعوا می‌کردند. چشمش افتاد به سوت محمد که کنار پایه‌ی مبل افتاده بود. بَرَش داشت و محکم تویش فوت کرد. محمد و محیا برگشتند سمتش. مریم که می‌دانست محمد عاشق فیلم‌های جنگی است. صدایش را مثل بابا کلفت کرد و گفت: «این یه عملیاته. سربازها به جای خود. با صدای سوت من شروع می‌کنید.» وقتی دید محمد و محیا هنوز ایستاده‌اند و نگاهش می‌کنند چشمکی زد و گفت: «عملیات تمیزکاری دیگه.»

محمد و محیا خندیدند. محمد گفت: «از کجا شروع کنیم فرمانده؟» مریم گفت: «تو بالش‌ها رو جمع کن. محیا هم لگوها.» خودش هم بشقاب و لیوان‌هایی که روی میز و کنار مبل گذاشته بودند برداشت و رفت تو آشپزخانه. محیا سطل لگوها را گرفته بود و لی‌لی‌کنان داشت می‌برد توی اتاق. مریم دوباره سوت زد و گفت: «اینجوری که تا صبح هم تمیز نمیشه. سریع‌تر.»

محمد که بردن بالش‌ها را تمام کرده بود، در گوش محیا گفت: «مثلا اینا بمبن. اگه به موقع از اینجا نبریمشون منفجر می‌شن و بوممممب. همه جا رو داغون می‌کنن.» محیا هیجان‌زده سطل را برد توی اتاق و بدو بدو برگشت تا عروسک‌ها و توپ‌هایی که مانده بود را ببرد. محمد خوابید روی زمین و توپ‌هایی که زیر مبل بود را کشید بیرون و داد دست محیا. مریم همین‌طور که ظرف‌ها را می‌شست به محمد چشمکی زد و گفت: «عالی بود. حالا بی‌زحمت خودتم اون مین‌های ریز را خنثی کن که نره تو پامون.»

محمد جارودستی را برداشت و پوست تخمه‌ها را جارو زد. محیا رومیزی خیس را پهن کرد روی شوفاژ. محمد جارو را خالی کرد تو سطل آشغال. مریم ظرف‌ها را تمام کرده بود و داشت کتری را پر آب می‌کرد که صدای زنگ آیفون آمد. این بار هر سه با هم داد زدند : «آخ جون! مامان جون»

نویسنده: فاطمه قنبریان