داستان «باغچه پدربزرگ»

عمه لیلا گفت: «بچه‌ها تا سه می‌شمارم. همه‌تان باید توی حیاط باشید. می‌خواهیم برویم باغچه پدربزرگ.» و شمرد:
ـ یک.
نیلی که زودتر از همه آماده شده بود، دوید توی حیاط.
عمه لیلا گفت:
ـ دو.
آیسان کفش‌هایش را پوشید و رفت پيش نيلی.
عمه لیلا گفت:
ـ سه.
اما کوثر توی حیاط نرفت!
نیلی گفت:
ـ کوثر کجایی؟ بدو بیا! بدو بیا!
آیسان گفت:
ـ ای کوثر کجایی؟ میوه‌ها توی باغچه منتظر ما هستند. بايد برويم بچينيم.
و سبدش را بلند كرد.
عمه لیلا رفت دنبال کوثر. کوثر زیر میز توی هال بود و داشت دنبال تیله‌هایش می‌گشت.
عمه لیلا گفت:
«کوثر بیا بیرون! نمی‌خواهی برویم باغچه؟»
کوثر سه تا از تیله‌هایش را پیدا کرده بود. نیلی برگشت توی هال. رفت زیر میز و یکی از تیله‌های کوثر را پیدا کرد. آیسان آمد و گفت: «کوثر بیا یکی‌اش را هم من پیدا کردم. پشت در بود.»
کوثر تیله‌هایش را گرفت. اما هنوز یکی‌اش کم بود!
عمه لیلا گفت:
«کوثر بعدا پیدایش می‌کنی. بیا برویم دیر شد!»
کوثر گفت: «اما من همه تیله‌هایم را می‌خواهم!»
نیلی گفت:
«گفتم که نریز بیرون پخش و پلا می‌شوند!»
کوثر به تیله‌هایش نگاه کرد و گفت: «اما بنفشه نیست!»
آیسان دست کوثر را گرفت و گفت:
«من کمکت بکنم؟»
کوثر گفت: «اوهوم.»
آیسان دنبال تیله بنفشه گشت.
تیله بنفشه زیر تخت مادرجان بود.
وقتی که تیله‌ها جمع شدند، کوثر گفت:
«باید ببرم بگذارم توی اتاقم.»
عمه لیلا گفت:
_ بدو بگذار زود برگرد.
کوثر دوید رفت طبقه دوم توی اتاقش. شیشه تیله‌ها را گذاشت میان اسباب‌بازی‌هایش و برگشت طبقه اول پیش نیلی و آیسان و عمه لیلا.
عمه لیلا گفت:
ـ یک.
آیسان دوید توی حیاط و سبد را برداشت.
عمه لیلا گفت:
ـ دو.
نیلی کنار در حياط بود.
عمه لیلا گفت:«سه.»
کوثر خندید. سريع كفش‌هايش را پوشيد و بدو بدو دويد پیش آیسان و نیلی.
عمه لیلا دست آن‌ها را گرفت و با هم رفتند باغچه پدربزرگ.

نویسنده: نرگس افروز