مورچک تازه به دنیا آمده بود و هنوز چیزی از شگفتیهای زندگی نمیدانست. در یک روز آفتابی و زیبا پدرش؛ بابا مورچهای به او گفت: «مورچک جان، دوست داری امروز به دشت برویم، تا هم بازی کنی و هم اولین درس زندگی مورچهای را یاد بگیری؟» مورچک با خوشحالی جواب داد: «بله بابا مورچهای، من بازی کردن را خیلی دوست دارم. اما اولین درس زندگی مورچهای دیگر چیست؟» بابا مورچهای گفت: «همکاری و هماهنگی مورچک جان، وقتی به دشت برویم با دنیای حیوانات دیگر آشنا میشوی و این آشناییها به تو درس زندگی میآموزد.»
بابا مورچهای و مورچک به دشت بزرگی رفتند. مورچک، گلها، رودخانه، آبشار و پروانهها را دید و از آن همه زیبایی شگفتزده شد و با هیجان همه جا را تماشا کرد. در همان لحظه سر و صدایی توجه مورچک را به خودش جلب کرد. آن صدا، صدای آواز یک دسته پرنده بود که روی درختی نشسته بودند. مورچک از دیدن پرندهها تعجب کرد و از پدرش پرسید: «بابا مورچهای، چقدر روی این درخت پرنده نشسته است! اسم آنها چیست؟» بابا مورچهای گفت: «آنها پرستو هستند.»
در همان لحظه یک پرستوی کوچک از روی درخت پرید و به آنها نزدیک شد. مورچک از دیدن او بسیار خوشحال شد و از پرستو پرسید: «پرستوی قشنگ، شما دستهجمعی روی درخت چه کار میکنید؟» پرستو لبخندی زد و گفت: «ما فقط در جایی زندگی میکنیم که هوایش گرم باشد و حالا که هوای این دشت کمکم سرد شده است، باید از اینجا به یک جای گرم برویم، به این کار ما میگویند کوچ کردن.» مورچک گفت: «چقدر جالب، اما چرا همه با هم حرکت میکنید؟» پرستو گفت: «برای اینکه حرکت دستهجمعی خطرش کمتر است و در این راه طولانی همه مواظب هم هستیم، در واقع ما با همکاری هم، یک گروه بزرگ هماهنگ و قوی هستیم و کسی نمیتواند به ما آسیبی برساند.»
مورچک پرسید: «چقدر خوب، میشود بیشتر از کوچ کردنتان برایم حرف بزنی؟» پرستو گفت: «ما هر کدام در مسیر کوچ وظیفهای داریم، مثلا پدرم جلوتر از همه حرکت میکند تا راه را به بقیه نشان بدهد. بعضی از پرستوها وظیفه دارند مراقب اطراف باشند، تا اگر اتفاقی افتاد بقیه پرستوها را خبر کنند. ما همه در این مسیر، همکاری و هماهنگی داریم، تا سالم به مقصد برسیم.» مورچک که از پرستو مطالب جدیدی یاد گرفته بود، با خوشحالی گفت: «چقدر لذتبخش است که شما پرستوها با هم دوست هستید و مواظب یکدیگرید.» پرستو گفت: «بله، همینطور است، درست مثل شما مورچهها که هماهنگ کار میکنید و حتما زندگی شما هم لذتبخش است.»
بابا مورچهای که تا حالا داشت به حرفهای پرستو و مورچک گوش میکرد، گفت: «بله عزیزم، درس زندگی که امروز قولش را داده بودم بگویم، همین مسئله مهم بود. پرستو کوچولو درست میگوید، ما مورچهها هم برای این که زندگی بهتری داشته باشیم، با هم هماهنگ هستیم و در کارها با یکدیگر همکاری میکنیم، مثلا عدهای از مورچهها وظیفه دارند تابستانها برای فصل زمستان غذا جمع کنند، تا هنگام برف و سرمای شدید، هیچکس در لانه گرسنه نماند.» بابا مورچهای درباره همکاری مورچهها چیزهای بیشتری میدانست، او در ادامه گفت: «مثلا بعضی از مورچهها مسئول نگهداری نوزادان هستند و آنها را حمام میکنند تا بدنشان تمیز بماند و زود بزرگ شوند.» پرستو گفت: «شما مورچهها چقدر خوب با یکدیگر همکاری میکنید تا زندگی بهتری داشته باشید. من چیزهای زیادی درباره زندگی شما یاد گرفتم.»
مورچک و پرستو کمی با هم بازی کردند. بعد از ساعتی، خانواده پرستو او را صدا زدند. پرستو از مورچک و پدرش خداحافظی کرد و گفت: «وقت کوچ شده است. من دیگر باید بروم تا از خانوادهام عقب نمانم، اما امیدوارم سال دیگر باز شما را ببینم.» بابا مورچهای و مورچک از پرستو خداحافظی کردند. مورچک و پدرش توی دشت به این طرف و آن طرف میرفتند و با هم صحبت میکردند، ناگهان مورچک صدای وز وز دو زنبور عسل را شنید که داشتند از داخل یک گل قشنگ گرده برمیداشتند. زنبورها سعی میکردند مقداری از گردهها را با هم به کندو ببرند، اما یکی از زنبورها عجله میکرد و زودتر بال میزد و گرده گُل از دست آنها میافتاد. مورچک کمی به آنها نگاه کرد و با صدای بلند گفت: «آهای حشرههای کوچولو، اگر هماهنگ با هم پرواز کنید، غذا از دستتان نمیافتد.» بابا مورچهای با لبخند گفت: «آفرین مورچک عزیزم، تو امروز اولین درس زندگی مورچهای را خوب یاد گرفتی و یک دانه خوشمزه، مهمان من هستی!» مورچک خیلی خوشحال شد و همراه پدرش برای خوردن دانه خوشمزه به لانه برگشت.
نویسنده: فاطمه جوهری


