داستان «شگفتگی زندگی»

مورچک تازه به دنیا آمده بود و هنوز چیزی از شگفتی‌­های زندگی نمی‌­دانست. در یک روز آفتابی و زیبا پدرش؛ بابا مورچه­‌ای به او گفت: «مورچک جان، دوست داری امروز به دشت برویم، تا هم بازی کنی و هم اولین درس زندگی مورچه‌­ای را یاد بگیری؟» مورچک با خوشحالی جواب داد: «بله بابا مورچه‌­ای، من بازی کردن را خیلی دوست دارم. اما اولین درس زندگی مورچه­‌ای دیگر چیست؟» بابا مورچه‌­ای گفت: «همکاری و هماهنگی مورچک جان، وقتی به دشت برویم با دنیای حیوانات دیگر آشنا می‌شوی و این آشنایی‌­ها به تو درس زندگی می­‌آموزد.»

بابا مورچه­‌ای و مورچک به دشت بزرگی رفتند. مورچک، گل­‌ها، رودخانه، آبشار و پروانه‌­ها را دید و از آن همه زیبایی شگفت‌­زده شد و با هیجان همه جا را تماشا کرد. در همان لحظه سر و صدایی توجه مورچک را به خودش جلب کرد. آن صدا، صدای آواز یک دسته پرنده بود که روی درختی نشسته بودند. مورچک از دیدن پرنده‌­ها تعجب کرد و از پدرش پرسید: «بابا مورچه‌­ای، چقدر روی این درخت پرنده نشسته است! اسم آن‌ها چیست؟» بابا مورچه‌­ای گفت: «آن‌ها پرستو هستند.»

در همان لحظه یک پرستوی کوچک از روی درخت پرید و به آن‌ها نزدیک شد. مورچک از دیدن او بسیار خوشحال شد و از پرستو پرسید: «پرستوی قشنگ، شما دسته­‌جمعی روی درخت چه کار می‌­کنید؟» پرستو لبخندی زد و گفت: «ما فقط در جایی زندگی می‌­کنیم که هوایش گرم باشد و حالا که هوای این دشت کم­‌کم سرد شده است، باید از این‌جا به یک جای گرم برویم، به این کار ما می‌­گویند کوچ کردن.» مورچک گفت: «چقدر جالب، اما چرا همه با هم حرکت می‌­کنید؟» پرستو گفت: «برای این‌که حرکت دسته‌جمعی خطرش کمتر است و در این راه طولانی همه مواظب هم هستیم، در واقع ما با همکاری هم، یک گروه بزرگ هماهنگ و قوی هستیم و کسی نمی‌­تواند به ما آسیبی برساند.»

مورچک پرسید: «چقدر خوب، می‌­شود بیشتر از کوچ کردن‌تان برایم حرف بزنی؟» پرستو گفت: «ما هر کدام در مسیر کوچ وظیفه‌­ای داریم، مثلا پدرم جلوتر از همه حرکت می‌­کند تا راه را به بقیه نشان بدهد. بعضی از پرستوها وظیفه دارند مراقب اطراف باشند، تا اگر اتفاقی افتاد بقیه پرستوها را خبر کنند. ما همه در این مسیر، همکاری و هماهنگی داریم، تا سالم به مقصد برسیم.» مورچک که از پرستو مطالب جدیدی یاد گرفته بود، با خوشحالی گفت: «چقدر لذت‌­بخش است که شما پرستوها با هم دوست هستید و مواظب یکدیگرید.» پرستو گفت: «بله، همین‌طور است، درست مثل شما مورچه‌­ها که هماهنگ کار می‌­کنید و حتما زندگی شما هم لذت­‌بخش است.»

بابا مورچه‌­ای که تا حالا داشت به حرف­‌های پرستو و مورچک گوش می­‌کرد، گفت: «بله عزیزم، درس زندگی که امروز قولش را داده بودم بگویم، همین مسئله مهم بود. پرستو کوچولو درست می‌گوید، ما مورچه‌­ها هم برای این که زندگی بهتری داشته باشیم، با هم هماهنگ هستیم و در کارها با یکدیگر همکاری می­‌کنیم، مثلا عده‌­ای از مورچه‌­ها وظیفه دارند تابستان‌­ها برای فصل زمستان غذا جمع کنند، تا هنگام برف و سرمای شدید، هیچ‌کس در لانه گرسنه نماند.» بابا مورچه‌­ای درباره همکاری مورچه­‌ها چیزهای بیشتری می‌دانست، او در ادامه گفت: «مثلا بعضی از مورچه‌­ها مسئول نگهداری نوزادان هستند و آن‌ها را حمام می­‌کنند تا بدن‌شان تمیز بماند و زود بزرگ شوند.» پرستو گفت: «شما مورچه­‌ها چقدر خوب با یکدیگر همکاری می‌­کنید تا زندگی بهتری داشته باشید. من چیزهای زیادی درباره زندگی شما یاد گرفتم.»

مورچک و پرستو کمی با هم بازی کردند. بعد از ساعتی، خانواده پرستو او را صدا زدند. پرستو از مورچک و پدرش خداحافظی کرد و گفت: «وقت کوچ شده است. من دیگر باید بروم تا از خانواده‌­ام عقب نمانم، اما امیدوارم سال دیگر باز شما را ببینم.» بابا مورچه‌­ای و مورچک از پرستو خداحافظی کردند. مورچک و پدرش توی دشت به این طرف و آن طرف می‌­رفتند و با هم صحبت می­‌کردند، ناگهان مورچک صدای وز وز دو زنبور عسل را شنید که داشتند از داخل یک گل قشنگ گرده برمی‌­داشتند. زنبورها سعی می‌­کردند مقداری از گرده‌­ها را با هم به کندو ببرند، اما یکی از زنبورها عجله می‌­کرد و زودتر بال می­‌زد و گرده گُل از دست آن‌ها می‌­افتاد. مورچک کمی به آن‌ها نگاه کرد و با صدای بلند گفت: «آهای حشره‌­های کوچولو، اگر هماهنگ با هم پرواز کنید، غذا از دست‌تان نمی‌­افتد.» بابا مورچه­‌ای با لبخند گفت: «آفرین مورچک عزیزم، تو امروز اولین درس زندگی مورچه‌­ای را خوب یاد گرفتی و یک دانه خوشمزه، مهمان من هستی!» مورچک خیلی خوشحال شد و همراه پدرش برای خوردن دانه خوشمزه به لانه برگشت.

نویسنده: فاطمه جوهری