با صدای مامان مو موشی از خواب پرید. مامان گفت امروز کمی دیرتر به لانه میآید. آنها باید خودشان لانه را تمیز کنند. مامان موشی از لانه بیرون رفت.
مو موشی با دیدن نوشتهی روی تقویم فریاد زد: «وای امروز تولد مامان موشی است. من هیچ هدیهای نخریدم.» چشمش به زمین اتاق افتاد. همهجا بههمریخته بود. مو موشی نمیدانست چی کار کند. خواست با صدای بلند خواهر و برادر کوچکترش را بیدار کند اما با خودش گفت: «وقت نداریم. بهتر است خودم زودتر آن را تمیز کنم. بعد فکر کنم هدیه چی بدهیم.»
مو موشی سبد گوشهی اتاق را برداشت و به سمت گردوها و فندقهایی که روی زمین ریخته شده بود رفت. گردوها و فندقها را توی سبد ریخت . اما فندقها از سوراخ سبد بیرون ریختند. او خواست فندقها را توی کاسه بریزد. اما فندقها زیر پایش رفتند و او زمین خورد. باعجله از روی زمین بلند شد. با خودش گفت: «بهتر است از همه را داخل کیسه بریزم.» اما کیسه سوراخ بود و همه دوباره زمین ریخت. مو موشی با صدای بلند گریه کرد. کوشا و عینکی از صدای مو موشی به سمتش دویدند. عینکی خمیازهای کشید و گفت: «چرا گریه میکنی؟» کوشا گفت: «خواهری چی شده؟» مو موشی دماغش را بالا کشید و گفت: «امروز تولد مامان است. لانه هم تمیز نمیشود!»
عینکی عینکش را روی صورتش جابهجا کرد و گفت:« چه خوب حالا چی هدیه بدهیم؟» مو موشی گفت: «نمیدانم؟ اول باید لانه را تمیز کنیم!» عینکی گفت: «اینکه ناراحتی ندارد. من خودم تمیز میکنم.» مو موشی گفت: «من هم همین فکر را میکردم، اما نشد.» عینکی به سمت سبد رفت. مو موشی گفت: «فندقها از سوراخ سبد بیرون میریزد.» عینکی کیسه را برداشت. مو موشی پُفی کرد گفت: «کیسه سوراخ است.» عینکی دستمال بزرگ گردو تکانی را برداشت. گردو و فندق را توی آن ریخت. اما وقتی میخواست آن را بلند کند. همهی گردوها و فندقها ریختند. دستمال به عینکش گیر کرد. عینک از چشمش افتاد. روی زمین دوزانو نشست. عینکش را برداشت.
مو موشی با دیدن این وضعیت گفت: «دیدید گفتم نمیشود حالا چی کارکنیم؟ وای هدیه تولد چی؟» کوشا انگشتش را روی سرش چرخاند و گفت: «خوب بیایید باهم انجام دهیم شاید توانستیم زودتر تمام کنیم. بعد فکر هدیه باشیم.» عینکی خندید و گفت: «فرقی نمیکند!» مو موشی اشکهایش را پاک کرد و گفت: «اتفاقاً فکر خیلی خوبی است.»ب عد رو به عینکی کرد و گفت: «تو برو یک سوزن بیاور تا کیسه را بدوزیم.» مو موشی با کمک عینکی کیسه را دوخت. بعد گفت: کوشا گردو جمع کند. عینکی هم فندق. خودش هم سرکیسه را گرفت. همهی فندق و گردوها داخل کیسه ریخته شدند. هر سه باهم با شاخههای درخت لانه را جارو زدند. کار لانه تمام شد. هر سه از خستگی روی زمین نشستند؛ مو موشی گفت: «وای پس هدیهی تولد چی؟»
مو موشی یاد دیشب افتاد. فکری به ذهنش رسید. از لانه بیرون رفت و چند دقیقهی دیگر برگشت. عینکی پرسید: «کجا رفتی؟» مو موشی گفت: «رفتم خاله را به تولد مامان دعوت کردم.» عینکی با تعجب پرسید: «هنوز هدیه تولد نگرفتیم. پس چرا خاله را دعوت کردی؟» مو موشی جلوی آینه رفت. گُل سرش را مرتب کرد. چشمکی به عینکی زد و گفت: «حالا متوجه میشوی.» با شنیدن صدای تقتق هر سه به سمت در رفتند. وقتی در را باز کردند خاله را با یک جعبه کیک دیدند. خاله وقتی خواست داخل خانه شود؛ همان موقع مامان رسید. او با دیدن خاله خیلی خوشحال شد اشک در چشمانش حلقه زد. مو موشی با صدای بلند گفت: «مامان تولدت مبارک. اینهمه هدیهی شما.» همه تازه متوجه شدند هدیه مو موشی برای روی مامان آمدن خاله بود. دیشب مامان به او گفته بود خیلی دلش برای خاله تنگشده است. مامان لبخندی زد و گفت: «خیلی ممنون بچهها این بهترین هدیه بود.» همه خوشحال شدند و مامان را در آغوش گرفتند و بوسیدند.
نویسنده: مریم چیتگر

