داستان «عضوِ جدّی 2»

آقا معلم اسامی را روی تابلو نوشت، در ماژیک را بست، روی صندلی‌اش نشست و گفت: «خب بچه‌ها، گروه اول در مورد مورچه‌ها، گروه دوم: زنبورها، گروه سوم: فلامینگوها و گروه چهارم در مورد گورخرها تحقیق کنید و برای هفته‌ بعد بیاورید.» احسان دستش را بلند کرد. آقا معلم گفت: «بله!» احسان بلند شد. گفت: «آقا اجازه، نمی‌شود خودم تنهایی انجام بدهم؟» آقا معلم از جایش بلند شد. گفت: «بچه‌ها، کدام یک از شما می‌داند گروه یعنی چه؟» روح­‌الله دستش را بلند کرد و گفت: «آقا اجازه، یعنی یک نفری نباشد.»

آقا معلم لبخند زد. سعید دستش را بلند کرد و گفت: «آقا اجازه! یعنی چند نفر باشند.» آقا معلم خندید و گفت: «بچه‌ها، این‌ها درست است. ولی هم‌معنی نگویید. بگویید گروه کارش چیست؟» سر و صدا توی کلاس پیچید. آقا معلم دستش را بلند کرد. همه ساکت شدند. دستش را توی جیبش کرد. جلوی سکوی کلاس ایستاد. گفت: «پس به تحقیق‌­تان یک سؤال اضافه کنید.» بعد ماژیک را برداشت. پایین فهرست اسامی نوشت: «چه می‌­شد‌ اگر این حیوان‌­ها، تنهایی زندگی می‌کردند؟» هفته‌ بعد گروه‌­ها تحقیق‌­شان را آوردند. آقا معلم به بچه‌ها نگاه کرد. گفت: «احسان عبداللهی!» احسان بلند شد. گفت: «بله آقا!»

آقا معلم پوشه‌ی آن‌ها را باز کرد. گفت: «شما بگو چه می‌­شد اگر فلامینگوها تنها زندگی می‌کردند؟» احسان دستش را پشت سرش کشید. گفت: «آقا اجازه، اول یک چیز جالب بگویم. اسم دیگر فلامینگو، مرغ آتش است. اسم جالبی دارد. آن‌ها با این‌که بزرگ هستند ولی ضعیفند. گروهی زندگی می‌کنند تا امنیت‌­شان حفظ شود. یعنی در گروه آن‌ها، بیشترشان مراقب شکارچیان هستند. به همین خاطر کمتر شکار می‌شوند.» آقا معلم گفت: «ممنون، خیلی خوب بود. بنشین. پویا کریمی، شما بگو چه می‌­شد اگر زنبورها به جای این که با هم شهد جمع کنند؛ هرکس برای خودش جمع می‌کرد؟»

پویا بلند شد. گفت: «آدم‌ها باید برای پیدا کردنِ عسل، تیم جستجو تشکیل می‌دادند.» همه‌ بچه‌ها خندیدند. آقا معلم بلند شد. لبخند زد و گفت: «زنبورها و مورچه­‌ها واقعاً از نمونه‌های عالی در زندگی گروهی هستند.» احسان گفت: «اقا اجازه، یعنی چه کار می‌کنند؟» آقا معلم دستش را روی تحقیق بچه‌ها گذاشت. گفت: «این تحقیق‌ها همین‌جا هست. می‌توانید آن‌ها را بخوانید. مثلا زنبورهای کارگر، برنامه‌ سه روز اول کارگر شدن‌شان این است که فقط باید اتاق‌های خالی‌شان را تمیز کنند. از روز چهارم کارشان عوض می‌شود. یا مورچه‌ها، هر گروه کار مشخص دارند. هیچ‌کدام در کار مورچه‌ دیگر دخالت نمی‌کند. وقتی هم خوراکی بزرگی پیدا کنند، با بویی که ترشح می‌کنند بقیه‌ی کارگران را خبر می‌کنند.»

آقا معلم پشت میز نشست: «توی کار گروهی، اشتباه هم کمتر پیش می‌آید. چون اگر یکی اشتباه کند؛ بقیه آن را جبران می‌کنند.» احسان گفت: «آقا اجازه، برای ما هم همین‌طور شد. من عکس اشتباهی…» کیوان حرفش را قطع کرد. دو تا سرفه کرد. گفت: «احسان! حالا بعداً بگو.»  احسان ساکت شد. آقا معلم لبخند زد: «کیوان، بگذار احسان حرفش را بزند.» احسان خندید و گفت: «اقا اجازه، ما اشتباهی به جای فلامینگو، عکس لک­‌لک آورده بودیم. کیوان آن‌ها را کنار گذاشت. خودش عکس آورد.»  همه خندیدند. آقا معلم پوشه‌های تحقیق را توی کتاب‌خانه‌ کلاس گذاشت. گفت: «بله دیگر، گاهی هم پیش می‌آید که یکی از افراد گروه با جدّیتِ تمام، کار بقیه را درست می‌کند.» بچه‌ها خندیدند.

نویسنده: سمیه خالقی