خانم افضلی وارد کلاس شد و گفت: «سلام بچهها، مثل اینکه خیلی خوشحال هستید؟ چه خبر شده است؟!» مهسا نماینده کلاس گفت: «خانم معلم اجازه، برای دهه فجر قرار است در مدرسه جشن بگیریم و خانم ناظم هم گفتهاند، هر کلاس باید یک برنامه اجرا کند.» سارا از انتهای کلاس دستش را بلند کرد و گفت: «خانم اجازه، به نظر شما کلاس ما چه برنامهای اجرا کند؟» خانم افضلی جواب داد: «نظر خودتان چیست؟ سرود یا نمایش!؟» عدهای از بچهها با اجرای نمایش موافق بودند و عدهای با اجرای سرود. خانم افضلی بعد از شمارش نظرات، گفت: «معلوم است بیشتر با نمایش موافق هستید. خب، بهتر است نمایش درس “چغندر با برکت” را با هم تمرین کنیم.» بچهها خوشحال شدند، چون همگی این درس را خوانده بودند و دوست داشتند نمایش آن را بازی کنند. شیرین گفت: «خانم اجازه، ما تا حالا نمایش اجرا نکردهایم، چه کارهایی باید انجام دهیم؟» خانم افضلی گفت: «بچهها، این داستان چهار شخصیت دارد که چهار نفر میتوانند نقش آنها را بازی کنند. برای نمایش چند دست لباس احتیاج داریم. همچنین باید ماکت یک چغندر بزرگ و یک باغچه را با وسایلی که تهیه میکنیم، بسازیم.»
بچهها با ذوق و شوق به حرفهای معلم گوش کردند و چند نفر برای اجرای نقشها دستشان را بالا گرفتند. معلم با لبخند گفت: «بهتر است اول نقشها را انتخاب کنیم؛ به نظر من مهسا و نیلوفر نقش پدربزرگ و مادربزرگ را بازی کنند، چون خوب صدایشان را تغییر میدهند و زهرا نقش برادر و یگانه هم نقش خواهر را بازی کند.» معلم به تصویر کتاب اشاره کرد و در ادامه گفت: «فاطمه و حلما و راحیل هم که کاردستیشان خوب است، ماکت چغندر و فضای باغچه را درست کنند. راستی بچهها، کدام یک از شما در خانه لباس محلی دارید؟» چند نفر از بچهها دستشان را بلند کردند و قرار شد لباسها را آنها بیاورند. خانم افضلی گفت: «بچههای عزیز، تا روز جشن، یک هفته برای تمرین وقت داریم و انشاءالله از فردا تمرینها را شروع خواهیم کرد.»
بچهها سر کلاس هر روز تمرین میکردند و بقیه دوستانشان هم آنها را تماشا میکردند.
دو روز تا اجرای نمایش مانده بود. خانم افضلی هنگام تمرین بچهها، متوجه گرفتگی صدای یگانه شد و از او پرسید: «دخترم چیزی شده؟ مثل اینکه خوب نمیتوانی صحبت کنی!؟» یگانه جواب داد: «خانم اجازه، کمی گلویم درد میکند.» خانم افضلی گفت: «با این وضعیت، خوب است امروز را استراحت کنی.» فردا بچهها دوباره برای تمرین نمایش آماده شدند. خانم افضلی گفت: «متاسفانه یگانه بیمار شده و ممکن است چند روزی به مدرسه نیاید.» مرضیه با نگرانی پرسید: «خانم اجازه، نمایشمان چه میشود؟ چه کار باید بکنیم؟» خانم افضلی کمی فکر کرد و رو به بچههایی که تماشاچی بودند، گفت: «بچهها، همه شما تمرین نمایش دوستانتان را دیدهاید. چه کسی میتواند به جای یگانه نقش خواهر را بازی کند؟» فرشته گفت: «خانم اجازه، فکر میکنم من بتوانم به جای او بازی کنم.»
خانم افضلی پذیرفت و آن روز برای هماهنگ شدن فرشته با گروه نمایش، همگی بیشتر از روزهای قبل تمرین کردند. بالاخره روز برگزاری جشن دهه فجر از راه رسید. بچهها کمی نگران بودند که نکند نمایش را به خوبی اجرا نکنند. خانم افضلی با مهربانی کنار بچهها نشست و گفت: «بچههای عزیزم، اصلا نگران نباشید ما خوب تمرین کردهایم و به امید خدا نمایش خوبی هم اجرا میکنیم.» نوبت نمایش آنها شد، فاطمه و حلما و راحیل با کمک خانم افضلی ماکتهایی را که درست کرده بودند روی سکو نصب کردند. بچههای گروه نمایش هم با لباسهای محلی روی سکو رفتند و نمایش خود را اجرا کردند. تشویق زیاد دانشآموزان و معلمان پس از دیدن نمایش “چغندر با برکت”، نشان میداد که بچههای کلاس خانم افضلی اجرای خوبی داشتند چون نمایش آنها نتیجه تلاش و همکاری معلم مهربان و همه دوستان خوبشان بود.
نویسنده: زهرا زینالپور

