داستان «گلدان‌های چوبی»

چند روزی بود که به همراه خانواده‌­ام به خانه جدیدی در یک مجتمع نوساز اسباب‌­کشی کرده بودیم. ما در حیاط کوچک خانه قبلی، چند بوته گل و یک درخت میوه داشتیم. من خیلی باغچه حیاط­‌مان را دوست داشتم و هر روز مسئولیت آب دادن و چیدن علف­‌های هرز با من بود. اما حالا در خانه جدیدمان، هیچ باغچه‌­ای وجود نداشت و من از این موضوع خیلی ناراحت بودم. بعدازظهرها به حیاط آپارتمان می‌­رفتم، ولی خیلی زود حوصله‌­ام سر می‌­رفت و به واحد خودمان برمی‌­گشتم. یک روز روی پله‌­ها نشسته بودم. پدرم از سر کار برگشت و وقتی من را با آن قیافه دید، گفت: «جواد جان، چرا این‌جا نشسته­‌ای پسرم؟ چرا ناراحتی؟»

شانه­‌هایم را بالا انداختم و گفتم: «من خانه قبلی‌­مان را بیشتر دوست داشتم، آن‌جا باغچه داشتیم ولی این‌جا خیلی خلوت است و هیچ درخت و گُلی ندارد.» پدر گفت: «بیا برویم بالا تا با هم در این باره فکری کنیم.» به سرعت از پله‌­ها بالا رفتم. به پدرم گفتم: «کاش می‌­شد ما یک باغچه کوچک داشته باشیم.» پدرم گفت: «درست کردن باغچه هزینه دارد و رضایت همه اهل ساختمان را هم می­‌خواهد، می‌­شود بعدا آن را با مدیر ساختمان در میان گذاشت. اما داشتن گلدان مسئله‌­ای نیست و من می­‌توانم چند جعبه میوه برایت تهیه کنم تا در آن‌ها گُل بکاری.» با شنیدن پیشنهاد پدرم خوشحال شدم و گفتم: «بابا، این فکر خیلی عالی است.» همان روز از مادرم پول گرفتم و چند قوطی رنگ خریدم و گفتم: «این هم برای رنگ کردن جعبه‌­ها.» مادرم هیجان من را که دید، گفت: «چند روز پیش با همسایه‌­ها صحبت می‌­کردم، اتفاقا نظر آن‌ها هم این بود که چه خوب است راه پله‌­ها و حیاط را با گلدان­‌های گُل تزیین کنیم.» با شنیدن این حرف مادرم، تصمیم گرفتم از بچه‌­های همسایه، برای رنگ کردن و آماده کردن گلدان‌­ها کمک بگیرم تا کار سریع‌­تر انجام بشود.

روز بعد پدر جعبه‌­ها را آورد. من هم با چند تا از بچه‌­ها برای همکاری صحبت کردم و خیلی زود دست به کار شدیم و بالاخره بعد از گذشت دو، سه روز، گلدان‌­های زیبای چوبی را آماده کردیم. همسایه‌­ها جعبه­‌های رنگارنگ را دیدند و هر کدام بوته گُلی آوردند و در گلدان‌­ها کاشتند. من و بچه­‌ها با کمک هم، بعضی از گلدان‌­ها را در حیاط و راهرو­­ها و پشت در واحدهای هر طبقه گذاشتیم. گلدان‌­ها، فضای آپارتمان‌مان را خیلی قشنگ و شاد کرده بود. پدر و مادرم و همسایه‌­ها به خاطر ایجاد فضای زیبا از من و دوستان جدیدم تشکر کردند. آن روز من خیلی خوشحال شدم، چون توانسته بودم دوباره حیاط و فضای خانه را زیبا کنم، اما این بار نه فقط برای خانواده خودم بلکه برای همه همسایه­‌های خوبی که داشتیم.

نویسنده: طاهره الماسی