چند روزی بود که به همراه خانوادهام به خانه جدیدی در یک مجتمع نوساز اسبابکشی کرده بودیم. ما در حیاط کوچک خانه قبلی، چند بوته گل و یک درخت میوه داشتیم. من خیلی باغچه حیاطمان را دوست داشتم و هر روز مسئولیت آب دادن و چیدن علفهای هرز با من بود. اما حالا در خانه جدیدمان، هیچ باغچهای وجود نداشت و من از این موضوع خیلی ناراحت بودم. بعدازظهرها به حیاط آپارتمان میرفتم، ولی خیلی زود حوصلهام سر میرفت و به واحد خودمان برمیگشتم. یک روز روی پلهها نشسته بودم. پدرم از سر کار برگشت و وقتی من را با آن قیافه دید، گفت: «جواد جان، چرا اینجا نشستهای پسرم؟ چرا ناراحتی؟»
شانههایم را بالا انداختم و گفتم: «من خانه قبلیمان را بیشتر دوست داشتم، آنجا باغچه داشتیم ولی اینجا خیلی خلوت است و هیچ درخت و گُلی ندارد.» پدر گفت: «بیا برویم بالا تا با هم در این باره فکری کنیم.» به سرعت از پلهها بالا رفتم. به پدرم گفتم: «کاش میشد ما یک باغچه کوچک داشته باشیم.» پدرم گفت: «درست کردن باغچه هزینه دارد و رضایت همه اهل ساختمان را هم میخواهد، میشود بعدا آن را با مدیر ساختمان در میان گذاشت. اما داشتن گلدان مسئلهای نیست و من میتوانم چند جعبه میوه برایت تهیه کنم تا در آنها گُل بکاری.» با شنیدن پیشنهاد پدرم خوشحال شدم و گفتم: «بابا، این فکر خیلی عالی است.» همان روز از مادرم پول گرفتم و چند قوطی رنگ خریدم و گفتم: «این هم برای رنگ کردن جعبهها.» مادرم هیجان من را که دید، گفت: «چند روز پیش با همسایهها صحبت میکردم، اتفاقا نظر آنها هم این بود که چه خوب است راه پلهها و حیاط را با گلدانهای گُل تزیین کنیم.» با شنیدن این حرف مادرم، تصمیم گرفتم از بچههای همسایه، برای رنگ کردن و آماده کردن گلدانها کمک بگیرم تا کار سریعتر انجام بشود.
روز بعد پدر جعبهها را آورد. من هم با چند تا از بچهها برای همکاری صحبت کردم و خیلی زود دست به کار شدیم و بالاخره بعد از گذشت دو، سه روز، گلدانهای زیبای چوبی را آماده کردیم. همسایهها جعبههای رنگارنگ را دیدند و هر کدام بوته گُلی آوردند و در گلدانها کاشتند. من و بچهها با کمک هم، بعضی از گلدانها را در حیاط و راهروها و پشت در واحدهای هر طبقه گذاشتیم. گلدانها، فضای آپارتمانمان را خیلی قشنگ و شاد کرده بود. پدر و مادرم و همسایهها به خاطر ایجاد فضای زیبا از من و دوستان جدیدم تشکر کردند. آن روز من خیلی خوشحال شدم، چون توانسته بودم دوباره حیاط و فضای خانه را زیبا کنم، اما این بار نه فقط برای خانواده خودم بلکه برای همه همسایههای خوبی که داشتیم.
نویسنده: طاهره الماسی

