کارگاه باد و غبار

به هر گروه دو بادبزن و یک پر سبک میدهیم. یک نقطه شروع و یک نقطه پایان مشخص میکنیم. اعضای گروه باید با باد زدن به کمک بادبزنها پر را از یک نقطه به نقطه پایان برسانند بدون این که پر به زمین بیفتد. اگر یکی از اعضای گروه زودتر یا خیلی تند باد بزند، […]
داستان «گوجهها»

صبح بود. سارا با شش نفر دیگر پیش ملیحه بودند. آمده بودند کمک. میخواستند گوجهها را قبل از خراب شدن بچینند. چون ملیحه و مادرش تنها بودند. نمیتوانستند چیدن گوجهها را به موقع تمام کنند. اگر زودتر چیده نمیشد همهشان خراب میشدند. بچهها خیلی سریع کار را شروع کردند. هرکدام به گوشهای از باغ رفتند. […]
توپ بازی با موج

در این بازی پرهیجان به یک پارچه بزرگ و یک توپ کوچک احتیاج داریم. دانشآموزان پارچه را روی زمین پهن کرده و دور آن می ایستند. سپس اطراف آن را گرفته و هماهنگ با هم آن را از زمین بلند میکنند. از دانشآموزانمان میخواهیم با فرمان ما، با حرکات آرام و هماهنگ پارچه را به […]
مسابقه دوی گروهی

برای مرور مفاهیم سوره مبارکه عادیات میتوانیم از انواع بازیهای سرعتی و ورزشی استفاده کنیم؛ بازیهایی که در آنها هماهنگ بودن اعضای یک گروه اهمیت داشته باشد و دانشآموزان زیبا بودن هماهنگی در آنها را متوجه شوند. برای مثال پس از گروهبندی دانشآموزان، از اعضای هرگروه میخواهیم که با گرفتن دستهای یکدیگر، به صورت هماهنگ […]
آشنایی بیشتر با سوره قارعه
آشنایی معلم با سوره اگر سرعت اینترنتتان پایین است با کلیک روی دکمه میتوانید کیفیت های پایین تر را برای مشاهده آنلاین انخاب کنید. برای دریافت فیلم در کیفیتهای مختلف وارد این صفحه شوید و دکمه دانلود ویدئو (↓) را بزنید و کیفیت مورد نیاز خود را انتخاب و دریافت نمایید. اگر سرعت اینترنتتان پایین است با […]
داستان «پروانه شدن تمرینی»

سهیل روی فرش اتاق دراز کشیده بود. سقف را تماشا میکرد. نور غروب روی فرش اتاق، یک جاده باریک درست کرده بود. تپهای از کاغذهای مچاله شده، سمت راستش بود. نشانکهایی که خودش درست کرده بود تا در نمایشگاه مسجد، به نفع بچههای غزه بفروشد. تقریبا هیچکدامشان فروش نرفته بود. یکی از آنها را برداشت؛ […]
داستان «شامِ تنهایی»

مامان دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد.– باشه امروز آشپزخانه مال تو! اگر کمک خواستی فقط صدام بزن.– حتما غافلگیرت میکنم مامان مطمئمن باش.مامان لبخند زد و از آشپزخانه بیرون رفت.نور نارنجی خورشید، از بین پردههای حریر به داخل آشپزخانه میتابید. سهیل، پیشبند آبی خودش را به کمر بست. رویش با رنگ طلایی نوشته […]
داستان «شوت محکم»

توی زمین تنها بود. هوا تاریک شده بود. با هر نفسش بخارهای سفید از دهانش خارج میشد. صدای نفسهایش را میشنید. لباسش شبیه وقتی که توی حوض خانه مادرجان افتاد به تنش چسبیده بود. از اولین روزی که به باشگاه آمده بود یک ماهی میگذشت. روز اول را خوب یادش بود. خیلی ذوق داشت که […]
داستان «شالیزار کوچک ما»

اسم من ناصراست و بچه شمال هستم. اطراف زمین کشاورزی ما، تالابهای گلآلود و آبگیرهای طبیعی زیادی وجود دارد. پدر و مادر و برادر بزرگم؛ سالار، توی شالیزارمان برنج میکارند و غذای یک سال خانواده به این شکل تامین میشود. من از شش سالگی به علت ترس از حیوان عجیبی به اسم زالو، پایم را […]
داستان «دروازهی شکسته»

مهران توپش را محکم به دیوار حیاط کوبید. گفت: «من نمیخواهم به آهنگری اوستا رسول بروم.» مادر سبزیها را توی سبد ریخت. شیرِ کنار حوض را باز کرد و روی سبزیها گرفت. گفت: «بابایت که گفته بود بهتر است تابستان یک کاری یاد بگیری. این که خیلی خوب است، زمان قدیم همه…» مهران توپش را […]
