مهران توپش را محکم به دیوار حیاط کوبید. گفت: «من نمیخواهم به آهنگری اوستا رسول بروم.» مادر سبزیها را توی سبد ریخت. شیرِ کنار حوض را باز کرد و روی سبزیها گرفت. گفت: «بابایت که گفته بود بهتر است تابستان یک کاری یاد بگیری. این که خیلی خوب است، زمان قدیم همه…» مهران توپش را محکم شوت کرد. روی پلههای ایوان نشست. گفت: «همهی دوستانم پیش بابایشان توی باغ کار میکنند. خب، من هم فقط همین کار را بکنم. مگر چه میشود؟» مادر شیر آب را بست. گفت: «حالا یک هفته برو، بعد تصمیم میگیریم.»
صبح روز بعد، بابا، مهران را بیدار کرد. مهران سر جایش نشست. چشمهایش را مالید. دستش را روی سر بدون مویش کشید. گفت: «سلام، ساعت چند است؟» بابا جانمازش را روی طاقچه گذاشت. گفت: «سلام. ساعت شش است. اوستا رسول گفته، امروز برایش چوب جمع کنی. تا ساعت هفت باید به آهنگری ببری.» مهران نفسش را محکم بیرون داد. گفت: «بابا، من همهاش نُه سالم است. چرا باید این کار را بکنم؟» بابا خودش را کش و قوس داد. گفت: «اگر ناراحتی، کاری که خودم توی نُه سالگی انجام میدادم را به تو هم بگویم.» مهران از جایش بلند شد. گفت: «بله، خوب است. چه کار میکردید؟» بابا لبخند زد. گفت: «چهار صبح بلند میشدم، شیر گاو میدوشیدم. برای گاوها علوفه میریختم. توی باغ به پدرم کمک میکردم…» مهران رختخوابش را جمع کرد. گفت: «ای بابا، نخواستم، بهتر است من بروم چوب جمع کنم.»
یک هفته از کار کردنِ مهران گذشت. یک روز سلمان پیش مهران رفت. گفت: «امروز مسابقه فوتبال داریم، میآیی؟» مهران شانههایش را بالا انداخت. گفت: «شاید آمدم.» سلمان رفت. اوستا رسول به مهران نگاه کرد. گفت: «تا بعد از ظهر باید چهار تا آهنی که کنار دیوار است را به هم بچسبانی.» مهران ابروهایش را بالا برد. دستش را روی سر بدون مویش کشید. گفت: «اوستا، من هنوز خوب بلد نیستم.» صدایی گفت: «سلام اوستا، میشود دروازه ما را درست کنید؟» مهران به طرف صدا برگشت. گفت: «اِ… سلام اکبر.» اوستا به اکبر نگاه کرد. گفت: «من وقت ندارم، ببین شاگردم وقت دارد؟» اکبر و مهران به اوستا خیره شدند. اکبر گفت: «شاگردتان کجاست؟» اوستا دستی به سبیل پرپشت سفیدش کشید. گفت: «روبهرویت ایستاده.» اکبر چشمش گرد شد. به مهران گفت: «تو؟ وقت داری؟» مهران آب دهانش را قورت داد. نفس عمیقی کشید. گفت: «بیار ببینمش.»
اکبر دروازه را توی آهنگری گذاشت. گفت: «امروز یک مسابقه مهم داریم. لطفا درستش کن.» مهران به دروازه نگاه کرد. لبخند زد و گفت: «خیالت راحت باشد.» اکبر رفت. مهران وسایلش را برداشت. یک ساعت مشغول درست کردن دروازه بود. با پشت دست عرقش را پاک کرد. چکشش را روی زمین انداخت و نشست. یک لیوان آب خورد. اوستا دستش را روی دروازه کشید. گفت: «آفرین، خوب شده.» مهران با لبخند از جایش پرید. گفت: «ممنون اوستا، به خاطر آموزش شماست.» اوستا لبخند زد. گفت: «میتوانی خودت دروازه را ببری. خوب بازی کن.» مهران خندید. گفت: «ممنونم اوستا، چشم.» دوید و با دروازه به سمت زمین مسابقه رفت.
نویسنده: سمیه خالقی

