توی زمین تنها بود. هوا تاریک شده بود. با هر نفسش بخارهای سفید از دهانش خارج میشد. صدای نفسهایش را میشنید. لباسش شبیه وقتی که توی حوض خانه مادرجان افتاد به تنش چسبیده بود. از اولین روزی که به باشگاه آمده بود یک ماهی میگذشت.
روز اول را خوب یادش بود. خیلی ذوق داشت که زودتر توی زمین برود. اولین توپ به سمتش آمد. نتوانست توپ را کنترل کند. توپ زیر پایش رفت و زمین خورد. شاهین، بازیکن نوک حمله تیم به او خندید. دندانهایش را روی هم فشار داد. دستش را مشت کرد و رویش را برگرداند. فکر میکرد توی فوتبال بهترین است. اما حالا توی زمین احساس خوبی نداشت.
همه پسرها مثل باد میدویدند. توپ را با مهارت بین پاهایشان جابجا میکردند و شوتهای محکمی میزدند. نفهمید توپ بعدی را چه کسی به او پاس داد. با دروازهبان تک به تک بودند. موقعیت خوبی بود تا خودش را نشان بدهد. سریع شوت کرد. توپ با فاصلهی زیادی از بالای دروازه به بیرون رفت. صدای اعتراض همتیمیهایش بلند شد. دلش میخواست هرچه زودتر از زمین بیرون بیاید.
کلاس که تمام شد دوست نداشت دیگر حتی از فوتبال چیزی بشنود. با عجله ساکش را برداشت. به سمت در سالن دوید.
– سهیل!
از در خارج شده بود که صدای مربی را شنید. ایستاد. به سمت مربی چرخید.
– میدونم آقا من خیلی خراب کردم. اصلا هم به درد فوتبال نمیخورم. پس دیگه نمیام!
مربی توی سوتی که توی گردنش بود فوت کرد.
– سهیل خان چه خبره؟ پیاده شو باهم بریم. من که مربی این کارم، با یک جلسه راجع به هیچکس اینطوری نظر نمیدم که تو راجع به خودت دادی.
سهیل سرش را پایین انداخت.
– آخه خودم…
– هیس. فقط به خانواده بگو از جلسه بعد نیم ساعت دیرتر میری خونه.
یادش هست که تمام مسیر تا خانه را به هرچیزی که سر راهش بود شوت زد. به حرفهای مربی فکر کرد. شاید نباید آنقدر زود جا میزد. به درِ خانه که رسید تصمیمش را گرفته بود. میخواست یک ماه به خودش فرصت بدهد.
امروز آخرین روز آن یک ماه بود. توی زمین تنها بود. تمام این یک ماه، هرروز توی زمین تمرین میکرد. تمریناتی که مربی در نیم ساعت آخر کلاس برایش میگفت.
تمرینِ اولش دوست شدن با توپ بود. باید سعی میکرد همه جا با توپ برود و بتواند توپ را کنترل کند. روزِ اولِ تمرین، به مغازه آقا ناصر رفت. از در که وارد شد، نتوانست توپ را کنترل کند. توپ محکم به یخچالِ بستنیها خورد. صدای بلندی توی مغازه پیچید. شبیه وقتی که میخواست ادای رزمیکارِ فیلم را دربیاورد و پایش محکم به سینیِ فلزی مامان خورد. همه به سهیل نگاه کردند. سهیل با عجله توپ را برداشت. ببخشیدِ آرامی گفت و بدون اینکه خرید مامان را انجام بدهد از مغازه بیرون رفت.
تمرین دوم، ۳۰ دقیقه دویدنِ بدون استراحت بود. به نظر سهیل تمرین راحتی بود. بعد از ده دقیقه دویدن نظرش کاملا تغییر کرده بود. بعد از ۱۵ دقیقه، گلویش میسوخت. پاهایش درد گرفته بود. حتی احساس میکرد شکمش هم مچاله میشود. احساس میکرد دیگر نمیتواند نفس بکشد.
نفسش را بیرون داد. بخار سفید از دهانش خارج شد. صدای نفسهایش را میشنید. لباسش شبیه وقتی که توی حوض خانه مادرجان افتاد به تنش چسبیده بود. حالا سی و دو دقیقه بود که بدون استراحت داشت میدوید. توپ از پایش جدا نشده بود. توپ را از لای موانع روی زمین عبور داد. مقابل دروازه رسید. و شوت محکمی به توپ زد.
نویسنده: سیده فائزه جعفری

