داستان «پروانه شدن تمرینی»

سهیل روی فرش اتاق دراز کشیده بود. سقف را تماشا می‌کرد. نور غروب روی فرش اتاق، یک جاده باریک درست کرده بود. تپه‌ای از کاغذهای مچاله شده، سمت راستش بود. نشانک‌هایی که خودش درست کرده بود تا در نمایشگاه مسجد، به نفع بچه‌های غزه بفروشد. تقریبا هیچ‌کدام‌شان فروش نرفته بود. یکی از آن‌ها را برداشت؛ یک گربه با گوش‌های کج و چشم‌های درشتِ نامساوی. نفس عمیقی کشید. دوباره مچاله‌اش کرد.

در باز شد. نگاهش به آن سمت چرخید. مامان، با دو فنجان چای داغ و یک بشقاب پُر از بيسکوئيت‌های کرم‌دار، وارد شد. کنارش روی زمین نشست.
– هنوز داری به نمایشگاه فکر می‌کنی؟
سهیل بلند شد و نشست.
– اصلاً دیگه نقاشی نمی‌کنم. چون توش خوب نیستم.
مامان یک بيسکوئيت به سمت او گرفت.
– می‌دونی مشکل اصلی این نقاشی‌ها چیه؟
– بله. زشتن!
مامان یکی از کاغذهای مچاله شده را باز کرد. نقاشی از یک پروانه بود که بیشتر شبیه یک چندضلعی بود.
– نه… چون عجله‌ای بودن. تو می‌خواستی سریع، یک عالمه نشانک درست کنی.
مامان لیوان چای را سمت سهیل گرفت. ادامه داد: «می‌دونی پروانه‌ها چطور متولد می‌شن؟»
سهیل بالش را بغل گرفت.
– پروانه اولش یک کرم کوچیک و چسبناکه. بعد خودش رو توی یک پیله می‌بنده. اونجا، توی تاریکی، کلی تغییر می‌کنه. و وقتی آماده شد، خودش رو آزاد می‌کنه و به یک پروانه‌ی زیبا تبدیل می‌شه.
مامان چایش را سر کشید و ادامه داد: «تو هم فقط باید به خودت زمان بدی.»
– یعنی باید برم تو پیله؟
مامان خندید.
-بله! اما یک پیله تمرینی!

سهیل یک پارچه آبی ساتن را روی میز کشید. جعبه چوبی را روی میز گذاشت. نشانک‌هایش را با دقت از توی جعبه بیرون آورد. با حوصله آن‌ها را روی میز چید. این بار فقط ۱۵ نشانک داشت، اما برای هرکدام‌شان ساعت‌ها تمرین کرده بود. درست از همان روزی ‌که با مامان به کتاب‌خانه رفته بود و کتاب «جادوی نقاشی: از خط‌خطی تا شاهکار» را پیدا کرده بود. هر روز سعی می‌کرد از روی کتاب تمرین کند، حتی اگر خیلی خسته بود. حالا که به نشانک‌ها نگاه می‌کرد یاد اولین نقاشی‌هایش می‌افتاد. اول، خط‌هایش کج بود. دست‌هایش می‌لرزید. اما اشتباهاتش را دوباره و دوباره تمرین کرد. می‌خواست خودش برای بچه‌های غزه کاری کند. پس باید خودش را قوی می‌کرد.

حالا نشانک‌هایی داشت که مردم را کنار میزش نگه می‌داشت. بعضی‌ها خم می‌شدند تا از نزدیک نشانک‌ها را ببینند.

کنار نشانک‌ها یک دست‌نوشته گذاشت با عنوان؛«نشانک‌های دست‌سازتمام درآمد برای کودکان غزه»

یک مرد به طرف میز آمد.‌ تمام ریش‌هایش سفید بود. در دستش عصا داشت. اما بیشتر از اینکه به عنوان تکیه‌گاه از آن استفاده کند در هوا تابش می‌داد. نزدیک میز شد.

– این عکس مسجدالاقصی رو خودت کشیدی پسر؟

سهیل سرش را بالا گرفت.
– بله قربان. خودم تنهایی.
مرد لبخند زد. عینکش را جابجا کرد.
– خیلی قشنگه. هدیه قشنگی می‌شه برای نوه‌ام.

در آخر نمایشگاه سهیل یک نشانک را برای خودش به عنوان یادگاری نگه داشت. یادگاری از یک پروانه شدن تمرینی!

نویسنده: سیده فائزه جعفری