مامان دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد.
– باشه امروز آشپزخانه مال تو! اگر کمک خواستی فقط صدام بزن.
– حتما غافلگیرت میکنم مامان مطمئمن باش.
مامان لبخند زد و از آشپزخانه بیرون رفت.نور نارنجی خورشید، از بین پردههای حریر به داخل آشپزخانه میتابید. سهیل، پیشبند آبی خودش را به کمر بست. رویش با رنگ طلایی نوشته بود”سرآشپز کوچولو”.
روی کابینت مواد غذایی، منظم چیده شده بود؛ گوجهفرنگیهای قرمز، پیازهای طلایی، قارچ، تخممرغ و سبزی جعفری.سهیل چاقو را برداشت. میخواست پوست گوجهها را جدا کند، یاد اولین باری که با چاقو این کار را کرد افتاد. خیلی طول کشیده بود. حتی دومین بار هم که میخواست از رنده استفاده کند دستش را بریده بود. برنامه “آشپزی آسان” را باز کرد. گوجهفرنگیها را توی آبجوش انداخت. یک دقیقه بعد آنها را توی آب سرد گذاشت. پوستشان خیلی راحت جدا شد.
گوجهها را روی تخته خرد کرد. گوجهها را توی تابه ریخت. در تابه را گذاشت تا خوب بپزند. پیازها را پوست گرفت و روی تخته خرد کرد، به اندازه و یک شکل. اولین بار پیازهایش، یکی درشت شده بود و یکی نازک، حالا اما بعد از تمرینهای زیاد یاد گرفته بود چطور آنها را خرد کند که یک اندازه بشوند.
توی تابه کوچکتر روغن ریخت. میخواست پیازها را داخلش بریزد. آب دستش کنار شعله گاز چکید. پیازها را کنار گذاشت. دستش را خشک کرد. نباید مثل دفعه قبل میشد. پیازها را در روغن ریخته بود، صدای جِلز بلندی آمد، دود زیادی روی تابه شکل گرفت، و روغنها به بیرون پرتاب شدند. یادش بود به عقب پریده بود و حتی قلبش چقدر تند زده بود. بعد مامان به او یاد داد که شعله را کم کند و آرام مواد را داخل روغن بریزد و مواظب باشد دستش یا وسایلش خیس نباشد که توی روغن بچکد.
مامان توی آشپزخانه آمد. سهیل متوجه نشد. مامان چند دقیقهای نگاهش کرد. بیرون رفت.
سهیل جعفریها را از توی سبد بیرون آورد. آب اضافیشان را گرفت. روی تخته خردشان کرد. حواسش بود که زیادی خرد نشوند، چون توی دستور “آشپزی آسان” شنیده بود، جعفریها کمی باید درشت باشند تا توی غذا خودشان را نشان بدهند.
قارچها را هم خرد و سرخ کرد. در تابهی گوجهفرنگیها را برداشت. عطر گوجههای سرخشده توی آشپزخانه پیچید. کمی روغن به گوجهها اضافه کرد. پیازداغها، قارچها، جعفریها و ادویهها را اضافه کرد. شعله را کم کرد و اجازه داد کمی مواد باهم مخلوط شوند و عطر و طعم هرکدام آزاد شود.
عطر جعفری و پیازداغ توی خانه پیچید. مامان دوباره آشپزخانه آمد.
– بوش که خیلی خوشمزه به نظر میرسه. کمک نمیخوای سرآشپز؟
سهیل به طرف مامان برگشت. لبخند زد.
– خب یه کم دیگه تمومه.
تخممرغها را یکی یکی توی کاسه شکست. اولین باری که این کار را کرده بود، یک عالمه پوست ریز تخممرغ توی ظرف ریخته بود. مامان بهش یاد داده بود چطور دستش را خیس کند و پوستها را راحت از تخممرغها جدا کند. دومین بار از اولین بار هم بدتر بود. اولین تخممرغ را شکسته بود و توی غذا ریخته بود، دومین تخممرغ را هم شکست و توی غذا ریخت. سومین تخممرغ پر از پوستهای ریز شد. بعد از کلی تلاش بالاخره پوستها را جدا کرد و سومی را هم توی ظرف ریخت. نتیجه این شد که یک طرف غذا تخممرِغهایش داشت میسوخت و طرف دیگر هنوز نپخته بود. حالا اما یاد گرفته بود که همه تخممرغها را آماده کند و باهم توی ظرف بریزد.
در ماهیتابه را گذاشت. نانها را مرتب توی سفره چید. ظرف سبزی خوردن را گذاشت. پارچ دوغ را کنار سبزیها گذاشت. املت را توی ظرف کشید و وسط سفره گذاشت. تمام این سه هفته توی سرش رد شد. بعد از آن اولین تجربهی خراب کردن غذا و خراب کردنهای بعدش، بالاخره توانسته بود یک شام را به تنهایی بپزد.
نویسنده: سیده فائزه جعفری

