داستان «گوجه‌ها»

صبح بود. سارا با شش نفر دیگر پیش ملیحه بودند. آمده بودند کمک. می‌خواستند گوجه‌ها را قبل از خراب شدن بچینند.
چون ملیحه و مادرش تنها بودند. نمی‌توانستند چیدن گوجه‌ها را به موقع تمام کنند. اگر زودتر چیده نمی‌شد همه‌شان خراب می‌شدند.
بچه‌ها خیلی سریع کار را شروع کردند. هرکدام به گوشه‌ای از باغ رفتند.
سارا حسابی تشنه شده بود. به سمت فلاکس آب رفت. لیوان را برداشت. تند، تمام آب را خورد. آخيش بلندی گفت. عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. ملیحه را دید. کنار فلاکس روی زمین نشسته بود. اخم‌هایش توی هم بود و لب‌هایش آویزان.
سارا فکر کرد ملیحه حتما به خاطر مریضی پدرش ناراحت است.
– ناراحت نباش من مطمئنم حالا که داداشت، بابات رو برده شهر حتما زودی خوب می‌شه و برمی‌گرده.
– به خاطر اون که ناراحت نیستم.
– پس چرا اخم‌هات رفته تو هم؟
ملیحه دست‌هایش را زیر چانه گذاشت.
– بچه‌ها رو نگاه کن. یه ساعت گذشته ولی فقط ۲ تا جعبه پُر شده. کلی گوجه هم زیر دست و پا له شده. باید تا غروب این ۲۰ تا جعبه پُر شه!
سارا کنار ملیحه نشست. توی فکر رفت. ملیحه راست می‌گفت. هرکدام از بچه‌ها از یک جایی از باغ شروع کرده بودند. حسابی توی باغ پخش و پلا بودند. خیلی یواش کار می‌کردند. باید سریع‌تر کار می‌کردند. اما چطوری؟
یاد حرف مادرش افتاد.”تقسیم کردن کارها همیشه کارها رو سریع‌تر می‌کنه” لبخند زد. دست ملیحه را گرفت و از زمین بلندش کرد.
– باید کارها رو تقسیم کنیم.
– یعنی چیکار کنیم؟
– فقط تو بلدی که چطوری باید گوجه رو سریع چید. پس تو به هرکس می‌گی چیکار کنه.
سارا بچه‌ها را صدا کرد. دو تا گروه درست کرد. قرار شد چهار نفر گوجه‌ها را بچینند و در سطل‌ها بریزند. چهار نفر دیگر سطل‌ها را به جعبه‌ها برسانند و آن‌ها را در جعبه‌ها بچینند.
مامانِ ملیحه که بعد از پخت نان، پیش بچه‌ها آمده بود. از ایده سارا خیلی خوشحال شد و به بچه‌ها قول یک عصرانه خوشمزه را داد.
حالا همه‌چیز مرتب شده بود. انگار زودتر گوجه‌ها چیده می‌شد. سارا گوجه‌ها را می‌چید. ملیحه گوجه‌ها را توی جعبه می‌گذاشت. هرکس خسته می‌شد جایش را با دوستش عوض می‌کرد. ملیحه می‌خندید. باهم سرود می‌خواندند.
صدای اذان از مسجد روستا آمد. آخرین گوجه را توی جعبه گذاشتند. همه بچه‌ها دور سفره عصرانه نشستند. عدسی با نان تازه‌ی محلی خیلی خوشمزه بود.
نویسنده: فائزه جعفری