داستان «شالیزار کوچک ما»

اسم من ناصراست و بچه شمال هستم. اطراف زمین کشاورزی ما، تالاب‌های گل‌آلود و آبگیرهای طبیعی زیادی وجود دارد. پدر و مادر و برادر بزرگم؛ سالار، توی شالیزارمان برنج می‌کارند و غذای یک سال خانواده به این شکل تامین می‌شود. من از شش سالگی به علت ترس از حیوان عجیبی به اسم زالو، پایم را نگذاشته بودم سرِ زمین. اما امسال که ده ساله شده‌ام، ماجرایی باعث شد از دنیای بچگی فاصله بگیرم و سخت‌ترین کار دنیا برایم راحت و آسان شود.
یکی، دو ماه پیش، پدرم بذرهای جوانه زده را توی زمین خزانه که محل نگهداری آن‌هاست، کاشته بودند و همه چیز داشت طبق روال هر سال پیش می‌رفت که یک روز پدرم برای تعمیر سقف خانه رفتند روی شیروانی و از آن بالا لیز خوردند و پای‌شان شکست. پدرم از صبح توی رخت‌خواب‌شان می‌نشستند و با چشمانی غمگین از پنجره اتاق به شالیزارهای کوتاه و سبز دوردست‌ها نگاه می‌کردند. می‌دانستم غصه نشاهایی را می‌خوردند که آماده کشت بود و پدرم نمی‌توانستند کاری برای‌شان بکنند. صبح یکی از روزها سینی چای را گذاشتم کنار رخت‌خواب‌شان و پرسیدم: «آقاجان، برای نشاهای امسال چه کار می‌خواهید بکنید؟ حتماً کارگر می‌گیرید، مگر نه؟»
پدرم نگاهی به من کردند و گفتند: «پسر بزرگ کرده‌ام که الان کارگر بگیرم؟! این چند روزه سالار از پادگان مرخصی گرفته، دارد می‌آید خانه. با هم بروید خزانه و تا دیر نشده، نشاها را ببرید سر زمین و بکارید.»
اسم زمین که آمد، دوباره ترس از زالو، همه جانم را گرفت. رفتم توی اتاق زیر شیروانی و گوشه‌ای نشستم و غصه عالم آوار شد روی سرم. هنوز در خیالم تصویر زالویی را که در بچگی به پایم چسبیده بود، می‌دیدم؛ حالا چطور باید می‌رفتم توی زمین گل‌آلود شالیزار و برنج می‌کاشتم! از طرفی می‌دانستم پدرم پول ندارند کارگر بگیرند و غم از بین رفتن نشاهای برنج و مسئله معیشت یک سال خانواده هم به درد پای‌شان اضافه کرده بود و رنجم می‌داد. با خودم گفتم: «ناصر! ده سال است پدرت دارد برنج می‌کارد و سر سفره می‌گذارد و تو بشقاب‌بشقاب حاصل زحمتش را می‌خوری، حالا که وقتش رسیده کمکش کنی کنار کشیده‌ای و می‌گویی می‌ترسم؟ می‌خواهی بیفتد به دست‌فروشی و قرض از این و آن؟ چرا تکان نمی‌خوری و خودت را از این ترس الکی‌ خلاص نمی‌کنی؟ دستم را به صورتم کشیدم؛ اشک از گوشه چشمانم راه گرفته بود به طرف چانه‌ام. باید تصمیم آخر را می‌گرفتم. مشتم را بالا بردم و محکم کوبیدم کف دستم و بلند گفتم: «برای همیشه می‌کشمت زالوی نفرت‌انگیز.» همان موقع سالار در را باز کرد و گفت: «ناصر، نبینم روی حرف آقاجان حرف زده باشی! یا الله بجنب خیلی کار داریم.» سلام کردم و با شجاعت تمام گفتم: «نه، من واقعاً تصمیم گرفته‌ام از امسال دیگر بیایم سر زمین کمک.»
سریع رفتم به طرف انباری. چکمه‌های پدرم به پاهایم لق می‌زد. اما چکمه‌های مادرم تقریباً اندازه‌ام بود. تا پوشیدم‌شان، خیسی زمین انباری رسید به کف پایم، نگاه کردم به ته چکمه؛ دیدم به اندازه یک سکه بزرگ سوراخ بود. بین انتخاب چکمه سوراخ و چکمه بزرگ مانده بودم. سالار وقتی دید دیر کرده‌ام آمد و دستم را کشید و از خانه بردم بیرون. بعد از یک ساعتی پیاده‌روی، بالاخره رسیدیم به زمین و خزانه خودمان. برادرم یکی دو روز پیش مشمع‌ محل نگهداری جوانه‌ها را برای هوادهی بالا زده بود. بوی تازه شالی‌های نازک و کوتاه زد توی بینی‌ام. تا محل گل‌آلود شالی‌ها را دیدم دوباره ترس برم داشت. همان‌جا ایستادم و تکان نخوردم. سالار اخم کرد و گفت: «بچه بازی در نیاور، یا الله بجنب.» نگاهی به زمین اصلی آماده کشت کردم که سطحش زیر نور خورشید، همچنان برق می‌زد. دسته‌ای نشاء برداشتم و با احتیاط شروع کردم به کار. آرام آرام چکمه‌ام پر از آب شد. اولین ردیف نشاها را با برادرم کاشتیم و جلو رفتیم. سالار گفت: «به ‌نظرم با این وضعیت، نباید بگذاریم آقاجان اینقدر کار کنند.»
گفتم: «اگر بعد از این، همه کارهای زمین را دو نفری انجام بدهیم خوب می‌شود.» سالار گفت: «آره، زمین که سر جایش است، بعد از سربازی می‌خواهم بروم توی کار پرورش و فروش زالو.» تا برادرم اسم زالو را آورد، ناخودآگاه یک متر از جایم پریدم عقب و با لکنت گفتم: «زااالو؟! یعنی کار بهتری نمی‌توانی پیدا کنی!» سالار خندید و گفت: «این حیوان عجیب برای درمان خیلی از مریضی‌ها معجزه می‌کند. همه تالاب‌های اطراف زمین پر است از زالو. جاهایی هست که آن‌ها را می‌خرند و پول خوبی هم بابتش می‌دهند.» چشمانم گرد شده بود و داشتم فکر می‌کردم شاید می‌خواهد مرا دست بیاندازد. سالار در ادامه گفت: «بعد از این چند روز که کارمان تمام شد، می‌رویم سری به تالاب‌ها می‌زنیم، ببینیم وضع چطور است.» گفتم: «خودت تنها برو داداش. راستش من از زالو می‌ترسم.» سالار با خنده گفت: «به هیکلت نگاه کن. ماشاالله نزدیک است هم قد من بشوی، آخر یک حیوان کوچک بی‌دفاع ترس دارد؟»
برادرم راست می‌گفت. نگاهی به دست‌ها و پاهای کشیده‌ام کردم. خوب می‌دانستم پدرم دیگر نمی‌تواند مثل گذشته‌ها کار کند و چشم امیدش به پسرهایش است. من باید بر سر تصمیم خودم پافشاری می‌کردم و نمی‌گذاشتم یک کرم ناتوان، دوباره وحشت را به جانم بیاندازد. صدایم را صاف کردم تا از خودم دفاع کنم و بگویم که با یک مرد طرف هستی، نه با یک ترسو؛ همان لحظه حس کردم چیزی توی چکمه‌ام تکان می‌خورد. به سرعت چکمه را از پایم در آوردم و سر و تهش کردم. زالوی کوچکی پرید بیرون و خیلی زود لابه‌لای نشاها ناپدید شد. خنده‌ام گرفته بود. من همه چهار سال گذشته را از این حیوان کوچک ترس و وحشت داشتم. سالار گفت: «بگرد پیدایش کن می‌خواهم ببینم از آن زالوها است که پشتش سبز رنگ است؟ آخر فقط این نوعش درمانی است و خوب می‌خرندش»
با جرات تمام دست کردم توی آب‌ها و لای انگشتانم گرفتم و نگاهش کردم. نوار زیتونی مایل به سبز لجنی پشتش بود. دیگر هیچ وحشتی از آن نداشتم. آهسته گفتم: «دوستانت کجا هستند کوچولو. من و برادرم می‌خواهیم با فروش شماها حسابی پول در بیاوریم.» سالار خندید و دسته نشاها را گذاشت توی دستم و از من خواست وقت را بیشتر از این تلف نکنم. با حس خوبی، دسته دسته نشاء را توی شالیزار کاشتم. به امید یک ماه آینده که سالار سربازیش تمام شود و برویم تالاب‌های اطراف برای شکار زالو.یک ماه به سرعت گذشت و فصل تلاش من و برادرم از راه رسید. شکر خدا همه کارها به خوبی پیش رفت. زمستان، انبار خانه پُر شده بود از گونی‌های برنج خوش عطر و دیگر سقف شیروانی اتاق چکه نمی‌کرد، چون ما از راه فروش زالوها توانستیم بر روزهای سخت بی‌پولی خانواده پیروز شویم و بار دیگر لبخند رضایت مادر و پدرمان را روی لب‌های‌شان بنشانیم و نگرانی‌شان را برطرف کنیم.
نویسنده: سهیلا سرداری