شعار

شناخت انواع کار خوب: شعار 1 و 3 میل به انجام دادن خوبیهای بیشتر: شعار 2 و 3 آسانتر شدن کارهای خوب برای کودک و خوبتر شدن او: شعار 4 و 5 1. کار خوبو میشناسم باهوش و باحواسمکار خوبو میشناسم 2. پله پله بالاتر کار خوب انجام میدمهی بیشتر و هی بیشتر میرم به […]
داستان «موشک دوستی»

صبح یک روز پاییزی، امیرعلی وارد حیاط مدرسه شد. توی کیفش یکچیز خیلی مهم بود. وقتی به جمع بچهها رسید، ایستاد، نفس عمیقی کشید و با صدایی بلند گفت: «بچهها! ببینید چی درست کردم!» همه برگشتند. امیرعلی با دقت موشکی را که با پدرش ساخته بود، از کیفش بیرون آورد؛ ایمان با چشمهای گِرد جلو […]
داستان «دمپايیهای تابهتا»

مامان كشوها را روی كابينت خالی كرد. سُها آمد توی آشپزخانه و گفت: «داری خانهتكانی میكني مامان؟»مامان گفت: «قبل از اينكه تابستان تمام شود بايد يک دستی به سر و روی خانه بكشيم.»سُها گفت: «من هم بروم قبل از اينكه مدرسهها باز شود كشوهای اتاقم را تميز كنم؟»مامان گفت: «برو.»سُها دويد رفت توی اتاقش و […]
داستان «لبخندِ زیبا»

بابا جلوی آینه، موهایش را شانه زد. علی پشت سر بابا ایستاد. بابا از توی آینه به علی نگاه کرد. گفت: «چیزی شده؟ ناراحتی؟» علی ابروهایش را بالا بُرد. لبخند زد و گفت: «نه بابا جان، چیزی نشده.» بابا لبخند زد و گفت: «آهان، حالا خوب شد.» علی جلوتر رفت. توی آینه نگاه کرد و […]
داستان «تصمیم خوب هانیه»

امروز اولین روز تعطیلات تابستانی بود. هانیه طبق معمول صبح زود از خواب بیدار شد. مادر هنوز خواب بود. هانیه تصمیم گرفت تا بیدار شدن مادر، با صدای خیلی کم، تلویزیون نگاه کند. مادر تا یک ساعت بعد هنوز هم توی رختخواب بود. هانیه رفت پیش مادرش و از او پرسید: «مادر حالت خوب نیست؟» […]
داستان «بهترین باش»

همه سر صف ایستادند. سعید خمیازه کشید و سر جایش ایستاد. معلم ورزش پشت بلندگو رفت. با صدای بلند و لبخند گفت: «در این هوای سرد پاییزی چه چیزی میچسبد؟» همه گفتند: «ورزش» سعید زیپ کاپشنش را بالا کشید. آهسته گفت: «خوابیدن زیر پتو.» معلم ورزش، بالا و پایین پرید. گفت: «حالا همه، کیفتان را […]
شعر «یک راه حلّ ساده»

لبخندها مثل عسل، شیرین تلخ است اما تُرشرو بودنهر قدر مهر و آشتی، ساده، سخت است اما تندخو بودن انجام کار خوب آسان است مثل سلامی ساده و پرشورمثل دویدن، شاد و سر زنده در جادهای سبز و سراسر نور […]
شعر «شادی و غم»

مادرم رنگش پریده شاید او گشتهست بیماربین درس و مشقهایم توی خانه میکنم کار هم به مادر شربتش را میدهم با مهربانیهم کنارش میگذارم ظرف آش و تکه نانی جمع خوب خانواده تا ابد یارند با همپشت […]
شعر «اندازهی دنیا»

مامان برایم دوخت امروز یک چادر گلدار و زیبامن را صدا کرد و سرم کرد با مهربانی، چادرم را گفتم: «عجب چادر نمازی اندازه است و ناز و خوشگل»بوسه زدم بر دست مامان کردم تشکر از تهِ دل یک کار خیلی خوب کردم […]
