امروز اولین روز تعطیلات تابستانی بود. هانیه طبق معمول صبح زود از خواب بیدار شد. مادر هنوز خواب بود. هانیه تصمیم گرفت تا بیدار شدن مادر، با صدای خیلی کم، تلویزیون نگاه کند. مادر تا یک ساعت بعد هنوز هم توی رختخواب بود. هانیه رفت پیش مادرش و از او پرسید: «مادر حالت خوب نیست؟» مادر لبخندی زد و گفت: «فکر میکنم سرما خوردهام، بدنم کمی درد میکند. الآن بلند میشوم برویم با هم صبحانه بخوریم.» هانیه احساس کرد حال مادرش اصلاً خوب نیست و فکر کرد که بهتر است امروز صبحانه را خودش آماده کند. او به مادرش گفت: «دوست دارم امروز پرستار شما باشم. این را گفت و رفت توی آشپزخانه.»
هانیه با خودش گفت: «برای مادر چه صبحانهای آماده کنم که حالش را زود خوب کند؟» یادش آمد هر وقت سرما میخورد، مادرش برای او فرنی درست میکرد. پیش مادر برگشت تا روش درست کردن فرنی را بپرسد اما او خوابیده بود. گوشی تلفن را برداشت و به خاله لیلا زنگ زد. هانیه روش درست کردن فرنی را از خالهاش پرسید و نیم ساعت بعد فرنی آماده را برای مادرش برد. مادر گفت : «فرنی از کجا؟» هانیه دستش را پشتش گرفت. گفت: «خودم درست کردم. خوب شده است؟»
مادر لبخند زد و گفت: «بلد بودی؟» هانیه گفت: «بلد که نبودم، به کمک خاله، بلد شدم.» مادر فرنی را خورد و با مهربانی گفت: «عزیزدلم، این خوشمزهترین فرنی است که تا به حال خوردهام.» هانیه ظرفهای صبحانه را شست و همه جا را جمع و جور کرد. صدای زنگ تلفن بلند شد. هانیه گوشی را برداشت. خاله لیلا بود. خاله به هانیه گفت: «من دارم میآیم خانه شما تا برای ناهارتان سوپ درست کنم.» خاله خیلی زود آمد. او برای سوپ مقداری سبزی و هویج خریده بود. هانیه در پاک کردن سبزی و پختن سوپ به خالهاش کمک کرد.
وقت ناهار خاله به هانیه گفت: «غذا آماده است، مادرت را بیدار کن تا برایش کمی سوپ ببریم.» هانیه به آرامی مادرش را صدا کرد. مادر چشمانش را بازکرد و با دیدن خاله لیلا و هانیه خوشحال شد. خاله لیلا گفت: «با این که حالت خوب نیست، ولی مثل همیشه خانه مرتب است.» مادر با تعجب گفت: «ولی من امروز فقط در رختخواب بودم.» مادر به هانیه نگاه کرد و پرسید: «هانیه جان، شما خانه را مرتب کردی؟»
هانیه لبخند زد و گفت: «بله، سعی کردم مثل شما کارها را انجام بدهم. از این به بعد، همیشه در کارها کمکتان میکنم تا شما هم کمتر خسته شوید.» مادر با مهربانی گفت: «آفرین دختر قشنگم! امروز هم کارهای خوبی انجام دادهای و هم تصمیم خوبی گرفتهای!»
نویسنده: زهرا زینالپور

