مامان كشوها را روی كابينت خالی كرد. سُها آمد توی آشپزخانه و گفت: «داری خانهتكانی میكني مامان؟»
مامان گفت: «قبل از اينكه تابستان تمام شود بايد يک دستی به سر و روی خانه بكشيم.»
سُها گفت: «من هم بروم قبل از اينكه مدرسهها باز شود كشوهای اتاقم را تميز كنم؟»
مامان گفت: «برو.»
سُها دويد رفت توی اتاقش و كشوها را بيرون كشيد و وسايلش را ريخت وسط اتاق.
مامان آمد توی اتاق سُها و گفت: «بگذار كمكت كنم تا كارهايت سريع تمام شود.
سُها گفت: «ممنون.»
مامان در كمد را باز كرد و لباسهای سُها را يكیيكی آورد بيرون. در همين موقع زنگ خانه خورد. مامان رفت در را باز كرد. دايی آمد داخل. مامان گفت: «نقاشی خانهتان تمام شد؟»
دایی گفت: «فردا تمام میشود.»
سُها از اتاقش آمد بيرون و گفت: «دايی میشود به نقاش بگويی بيايد بالكن اتاق من را هم رنگ بزند رنگش رفته؟»
دايی گفت: «باشد.»
مامان برای دايی شربت آورد.
دايی شربت را سَر كشيد و گفت: «بابا كی میآيد؟»
سُها گفت: «آخر هفته. رفته ماموريت.»
بعد رفت توی اتاقش.
دايی گفت: «كجا رفتی؟»
مامان ظرف ميوه را روی ميز گذاشت و گفت: «دارد كشوهای اتاقش را مرتب میكند.»
دايی يک سيب برداشت و رفت توی اتاق سُها و تا خواست بنشيند روی صندلي، سُها گفت: «وای داااايی آنجا نشينی پايهاش شكسته.»
دايی يک گاز به سيب زد و گفت: «كی شكسته؟»
سُها گفت: «آن روز كه مهمان داشتيم آيلار و بهار آنقدر كشيدند اينطرف و آنطرف كه شكست.»
دايی صندلي را سر و ته كرد و گفت: «برو چكش بياور ببينم.»
سُها دويد رفت چكش آورد. مامان با ظرف ميوه و بشقابها آمد اتاق سُها. دايی سيب گاز زده را توی بشقاب گذاشت و پايه صندلی را برداشت و گذاشت زير صندلی و با چكش ميخ بيرونزده را كوبيد تا پايه به صندلی چسبيد. بعد صندلی را برگرداند و رويش نشست. سُها ساعت مچی آقتابگردانیاش را از توی كشو برداشت. به مچش بست و گفت: «دايی قشنگه؟»
دايی گفت: «چنده؟»
سُها گفت: «نُه.»
دايی گفت: «نُه كه دو ساعت پيش بود.» بعد ساعت را از سُها گرفت و گفت: «اين كه كار نمیكند!»
مامان با چايی آمد توی اتاق و گفت: «ساعت ده و نيم است.»
دايی گفت: «من ديگر بايد بروم. داشتم از اينطرف رد میشدم گفتم سری به شما بزنم.»
بعد ساعت را گذاست توی جيبش.
سُها خنديد و گفت: «دايی ساعتم را كجا میبری؟»
دايی گفت: «مگر باطری نمیخواهد؟»
سُها گفت: «چرا؟»
دايی گفت: «خوب ببرم ساعتفروشی بدهم باطری بيندازد. فردا برايت میآورم.»
سُها لبخند زد.
مامان لباسهای سُها را توی كمد چيد. دايی به لباسها نگاه كرد و گفت: «اوه چقدر لباس! نمیخواهي چندتايش را بدهی من ببرم به دخترهايم؟»
سُها گفت: «تو كه دختر نداری!»
دايی گوشیاش را روشن كرد و يک مدرسه دختربچه با دمپايیهای تابهتا به سُها نشان داد و گفت: «بفرما اينها هم دخترهايم.»
مامان گفت: «كی میرويد سيستان؟»
دايی گفت: «هفته بعد.»
سُها به دخترهای دايی فكر كرد.
مامان گفت: «برایشان كوله خريدی؟»
دايی گفت: «اوه چه كولههايی! حاج كريم كلی پول زد به كارتم. گفت برايشان لوازم مدرسه بخرم.»
مامان گفت: «خدا خيرش دهد.»
دايی در حالیكه بلند شده بود برود، به كيسه پُر از كاغذهای پاره نگاه كرد و گفت: «اين كاغذها را هم اگر نمیخواهيد ببرم طرح پويش كاغذ.»
مامان گفت: «نه نمیخواهيم ببر.»
سُها گفت: «پويش كاغذ ديگر چيه؟»
دايی گفت: «با دوستم كاغذها را جمع میكنيم. میفروشيم و با پولش برای بچههای مناطق محروم وسيله میخريم.»
سُها گفت: «فقط كاغذ پاره قبول میكنيد»
دايی گفت: «نه هر چيزی كه اضافه داريد قبول میكنيم.»
مامان رفت يک دست پارچ و ليوان با چند تا روسری و يک چادر آورد و گفت: «اينها اضافهاند.»
سُها به لباسهای زيادش فكر كرد.
دايی وسايل را برداشت و گفت: «سُها بدو بيا در آسانسور را باز كن.»
سُها دويد در آسانسور را باز كرد.
دايي وسايل را گذاشت داخل و دكمه را زد.
سُها گفت: «دايی يک لحظه صبر كن.»
دايی در آسانسور را نگه داشت.
سُها رفت از توی كشويش يک بسته مدادرنگی. يک جامدادی و دو تا دفتر با چند جفت جوراب رنگارنگ برداشت و آورد داد به دايیاش و گفت: «ببر برای دخترهايت.»
دايی لبخند زد. خم شد سر سُها را بوسيد و گفت: «دست شما درد نكند خانم نيكوكار!»
مامان گفت: «به دخترهايت سلام ما را برسان.»
سها رفت توی اتاقش و به دمپايی تابهتای دخترهای دايی فكر كرد.
نویسنده: نرگس افروز

