همه سر صف ایستادند. سعید خمیازه کشید و سر جایش ایستاد. معلم ورزش پشت بلندگو رفت. با صدای بلند و لبخند گفت: «در این هوای سرد پاییزی چه چیزی میچسبد؟» همه گفتند: «ورزش» سعید زیپ کاپشنش را بالا کشید. آهسته گفت: «خوابیدن زیر پتو.» معلم ورزش، بالا و پایین پرید. گفت: «حالا همه، کیفتان را روی زمین بگذارید. با شمارش من، سه بار بالا بپرید و بنشینید.»
_ یک
سعید آهسته پرید و نشست.
_ دو
سعید از جایش بلند نشد.
_ سه
آقای ناظم پشت سر سعید ایستاد. گفت: «شما هر سه بار را در یک حرکت خلاصه کردی؟» سعید از جایش پرید. منمنکنان گفت: «نه… آخه… سرد بود…» آقای ناظم دستش را پشتش گرفت. گفت: «قبل از رفتن به کلاس، بیا دفتر.» و رفت.
سعید خواب از سرش پرید. چشمش را مالید. گفت: «ای بابا، کاش درست ورزش میکردم. یعنی آقای ناظم میخواهد پروندهام را بدهد تا به خانه بروم؟ نه بابا… شاید هم… ولش کن. الان میروم و معلوم میشود.» بچهها به طرف کلاس رفتند. سعید جلوی دفترِ ناظم ایستاد. انگشت اشارهاش را بالا گرفت. گفت: «آقا اجازه!» آقای ناظم به سعید نگاه کرد. آهسته به معلم ورزش چیزی گفت. سرش را بلند کرد. گفت: «اسمت چی بود پسرم؟» سعید دستش را پایین برد. گفت: «سعید محمدی، آقا.» معلم ورزش برگهای را برداشت. گفت: «این مال شماست آقا سعید.» سعید جلوی رفت و برگه را گرفت. گفت: «این چیه آقا؟»
آقای ناظم لبخند زد و پشت میزش نشست. گفت: «با این برنامه، شما هفته بعد، دیگر خودت یک ورزشکار حسابی شدهای.» سعید به برگه نگاه کرد. معلم ورزش گفت: «از این به بعد، قرار است هر هفته یکی از بچهها سر صف به بقیه نرمش بدهد. شما اولین نفر هستی.» سعید ابروهایش را بالا برد. گفت: «میشود ما آخر باشیم؟» معلم ورزش لبخند زد. گفت: «اول باشی یا آخر چه فرقی میکند؟ فقط قرار است طبق برنامهات به بچهها نرمش بدهی.» سعید سرش را تکان داد و گفت: «چشم آقا»
بعد از مدرسه، سعید برگه را از کیفش در آورد. به آن نگاه کرد و گفت: «من خودم روزی سه تا هم حرکت پروانه را نمیزنم، حالا باید یک هفته هر روز ده بار بزنم. وای خدا چقدر سخت شد.» هفته بعد، همه سر صف، منتظر نماینده ورزش بودند. سعید با لبخند روی سکو رفت. بلند گفت: «سلام بر همه. حالا شروع کنیم.» ورزش را انجام داد و پایین رفت. آقای ناظم روی شانهی سعید زد. گفت: «خیلی خوب بود.» سعید لبخند زد. گفت: «ممنون آقا، با برنامهای که دادید، هر روز یک حرکت را انجام دادم. حالا حس میکنم، بدنم سبک شده. صبحها راحتتر بیدار میشوم.» آقای ناظم لبخند زد و گفت: «احسنت به شما»
نویسنده: سمیه خالقی

