بابا جلوی آینه، موهایش را شانه زد. علی پشت سر بابا ایستاد. بابا از توی آینه به علی نگاه کرد. گفت: «چیزی شده؟ ناراحتی؟» علی ابروهایش را بالا بُرد. لبخند زد و گفت: «نه بابا جان، چیزی نشده.» بابا لبخند زد و گفت: «آهان، حالا خوب شد.» علی جلوتر رفت. توی آینه نگاه کرد و خندید. مامان از آشپزخانه به او نگاه کرد. گفت: «چقدر لبخند چهرهات را بانشاطتر کرد.» علی توی آینه نگاه کرد. اخم کرد و لبخند زد. گفت: «بله درست است. این هفته لبخند میزنم. هفته بعد مثل همیشه میشوم. خوب است؟» بابا و مامان به همدیگر نگاه کردند و خندیدند.
صبح روز بعد، علی با لبخند کفشهایش را پوشید. خداحافظی کرد و سر کوچه رفت. سرویس مدرسهاش رسید. علی لبخند زد و سلام کرد. راننده با خنده گفت: «بهبه علی آقا، چقدر لبخند به تو میآید.» به مدرسه رسیدند. علی با لبخند به رضا سلام کرد. رضا چشمش گِرد شد. گفت: «خبری شده؟ چی شده که اول صبح علی آقا دارد میخندد؟» علی کیفش را روی پشتش بالاتر انداخت. گفت: «با لبخند چطور شدم؟» رضا لبش را پیچ داد. گفت: «خوب است اگر همیشه اینطوری باشی. از آن اخمو بودن که بهتر است.» علی خندید. گفت: «اخمو نبودم که، عادی بودم.» رضا روی شانه علی زد. گفت: «پس ممنون میشوم اگر همیشه غیر عادی باشی.» هر دو خندیدند. علی با خودش گفت: «چقدر راحت میشود باعث خوشحالیِ دیگران شد.»
نویسندگان: مریم ایوبیراد و سمیه خالقی

