صبح یک روز پاییزی، امیرعلی وارد حیاط مدرسه شد. توی کیفش یکچیز خیلی مهم بود. وقتی به جمع بچهها رسید، ایستاد، نفس عمیقی کشید و با صدایی بلند گفت: «بچهها! ببینید چی درست کردم!» همه برگشتند. امیرعلی با دقت موشکی را که با پدرش ساخته بود، از کیفش بیرون آورد؛ ایمان با چشمهای گِرد جلو دوید: «وای! چقدر قشنگه!» ایمان موشک نقرهای رنگ با بالهای ضخیم مقوایی را گرفت و بالا بُرد تا همه ببینند؛ اما ناگهان یکی از بچهها که دنبال توپ میدوید، خورد به ایمان. موشک از دستش زمین افتاد، صدای تَق بلند شد. یکی از بالهای موشک شکست. امیرعلی خشکش زد. چشمهایش پُر از اشک شد و گفت: «موشکم را خراب کردی! دیگر با تو بازی نمیکنم!» زنگ خورد. بچهها رفتند سَر صف. امیرعلی آخر صف ایستاد تا ایمان را نبیند. در کلاس، ایمان آرام به سمتش آمد و گفت: «ببخشید حواسم نبود. باید محکمتر نگهش میداشتم.» اما امیرعلی صورتش را برگرداند. آقای هادی، معلم کلاس وارد شد. مثل همیشه با خودش لقمههای نان و پنیر آورده بود. لقمهها را با لبخند بین بچهها پخش کرد. امیرعلی گفت: «آقا، من گرسنه نیستم.» ایمان سریع دستش را بالا برد: «آقا، اگر امیرعلی اجازه بدهد من سهمش را بخورم؟» امیرعلی خواست اعتراض کند، اما آقای هادی با لبخند گفت: حتماً لقمه را به تو که دوستش هستی میدهد. امیرعلی بهزور لبخند زد. معلم لقمه را به ایمان داد. امیرعلی زیر لب گفت: «هم موشکم را خراب کرد، هم لقمهام را خورد.» زنگ اول ریاضی داشتند. آقای هادی گفت: «امیرعلی، لطفاً برو از دفتر خطکش چوبی بزرگ را بیاور.» امیرعلی بلند شد. ایمان به او لبخند زد، اما امیرعلی اخم کرد.
امیرعلی توی دفتر، وقتی داشت خطکش را برمیداشت، صدای مدیر را شنید که آرام به ناظم میگفت: «خدا خیر بده آقای هادی را. امروز متوجه شدم به خاطر بچههایی که صبحانه نمیخورند برای همهی بچهها لقمه میآورد تا خجالت نکشند و با شکم سیر درس بخوانند.» یکدفعه خطکش از دست امیرعلی افتاد. ناظم گفت: «حواست کجاست؟ برو سر کلاس!» امیرعلی خطکش را برداشت. یادش افتاد ایمان هیچوقت خوراکی نمیآورد. شاید برای همین لقمهاش را خواسته بود. آقای هادی پولش را به آنها بخشیده بود. یاد موشکش افتاد. برای زنگ آخر کاردستی نداشت تا به آقای هادی تحویل دهد. کاردستی این هفته کلاس به عهده او بود. امیرعلی به کلاس برگشت. در کلاس، ایمان سرش پایین بود. امیرعلی به او نگاه کرد. اما چیزی نگفت. زنگ تفریح خورد. همهی بچهها به سمت حیاط رفتند. وقتی خواست از کلاس بیرون برود متوجه ایمان شد که سرش را روی میز گذاشته است. آنها خیلی باهم دوست بودند. خواست از کلاس بیرون برود اما چیزی در ذهنش جرقه زد. تندی به سمت ایمان رفت و گفت: «بیا… بیا دوباره با هم موشک درست کنیم.» ایمان با تعجب سرش را از روی میز بلند کرد. چشمهایش برق زد. امیرعلی گفت: «با یک مقوا فکر کنم بال موشک درست شود.» آنها با اجازه آقای هادی به اتاق پرورشی رفتند. از میان کاردستیها یک مقوا پیدا کردند. بالهای جدیدی برای موشک ساختند. زنگ آخر وقتی آقای هادی وارد کلاس شد، امیرعلی تندی گفت: «آقا! من و ایمان باهم موشک درست کردیم!» ایمان خواست چیزی بگوید، اما امیرعلی لبخند زد و گفت: «این بار، با هم ساختیمش.» آقای هادی نگاهی به موشک انداخت و گفت: «آفرین! چه موشک قشنگی!» امیرعلی لبخند زد.
نویسنده: مریم چیتگر

