شعار

1.  توان من زیاده خدا رو شکر از این‌که توان من زیاده  توان‌های فراوون عالی و فوق‌العاده 2. پیام سوره پیام سوره‌ی «شمس»کنترل توانه  یه آدم موفقخورشید آسمانه 3. توان دارم توان دارم یه عالمههر چی بگم بازم کمه  کنترل و مهارشونکار منه، ای مهربون

داستان «الان چه وقت خورشید است؟»

آرهام بازويش را محكم كوبيد به بازوی محمدرضا. ليوان از دست محمدرضا افتاد پايين و دفتر نقاشی‌اش را خيس كرد. رنگ‌های نقاشي پخش شدند. محمدرضا با صدای بلند گفت: «وااای ببين چی كار كردی؟» خانم كه داشت روی تخته می‌نوشت، برگشت. به نيمكت و دفتر خيس و نقاشی درهم و برهم محمدرضا نگاه كرد و […]

داستان «کارگاه زیرزمینی»

همه‌چیز با یک صدای عجیب شروع شد. «تق‌تق‌تق… بووووم!» از جا پریدم. قلبم تندتند می‌زد. چراغ‌های ماشین شارژیم چشمک زدند. بوی سوختگی توی اتاق پیچیده بود. کامیون بزرگم، با باربند گُنده‌شده‌اش، وسط اتاق ایستاده بود. باتری‌اش گوشه‌ای افتاده بود، همه خانواده با ترس دورم جمع شدند. مامان با چشم‌های گِرد فریاد زد: «صدرا! باز چی […]

داستان «سوال‌های ناتمام»

سهیل هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد، یک عالمه سوال برای پرسیدن داشت. به هرکس می‌رسید اول سلام می‌کرد. و فوری سوال‌هایش را شروع می‌کرد. بابا همیشه به سوال‌هایش جواب‌های خنده‌دار می‌داد. مثلا وقتی پرسید: «چرا گورخرها راه‌راه هستند؟» گفته بود: «شاید نتونسته انتخاب کنه لباس سفیدش رو بپوشه یا سیاه رو!» یا […]

داستان «نخ»

در آسمان آبی، بالای یک شهر کوچک، بادبادک قرمز پرواز می‌کرد. او خیلی پرواز را دوست داشت، اما از یک چیز بَدَش می‌آمد: نخ. نخی که یک طرفش به بادبادک وصل بود و طرف دیگرش توی دست پسری بود. بادبادک با خودش فکر کرد: «اگر نخ نبود، می‌توانستم تا پیش دوستم، خورشید، بالا بروم.» خورشید […]

داستان «درست فرز باش»

امید کیفش را برداشت. سوار اتوبوس شد. علی و رضا صندلی جلوی او نشستند. امید شیشه را از کیفش در آورد. سرش را به گوش رضا نزدیک کرد. گفت: «من خیلی فرز هستم. سریع می‌توانم پروانه بگیرم. حتماً آن‌جا پروانه‌های قشنگی دارد. می‌خواهم چند تا برای خودم بگیرم.» رضا به عقب برگشت. شیشه را نگاه […]

شعر «کمی دور،کمی نزدیک»

در کهکشان راه شیری                 خورشیدِ زرد و نازنین استپُر نور و گرم و پُر حرارت               مانند گوی آتشین است حتماً اگر خورشید زیبا                  یک ذره از ما دور می‌شدکل زمین بی­‌زندگی بود      […]

شعر «گردش روز و شب»

در پی جهان روز                می‌­دود همیشه ماهروز، گَرمِ رفتن است           در تمام طول راه روزها کنار شب                 می‌رسد به ماه­‌هامثل ماه خوب حج            یا محرم و عزا یک کلاهِ برفی است    […]

شعر «خورشید پشت ابرها»

نقّاشی و خطّ و ریاضی،           هم شعر و هم قصّه­‌ست کارمگاهی توان­‌های خودم را          با شادمانی می‌­شمارم بسیار استعداد دارم               شکرِ خدای آسمان­‌هاکارم شکوفا کردن است          و کارم جهت دادن به آن­‌ها باید مهارت­‌های خوبم      […]

داستان «حافظه قوی شادی»

شادی کتاب فارسیِ سوم را بست. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت. گفت: «خیلی جالب است. هنوز هم خاطرات کلاس اول، یادم است.» مادر توی قابلمه آب ریخت. درش را بست. روبروی شادی، روی صندلی نشست. گفت: «تعریف کن؛ من هم بشنوم.» شادی به مادر نگاه کرد. گفت: «سه روز از سال تحصیلی گذشته بود، اشتباهی […]