امید کیفش را برداشت. سوار اتوبوس شد. علی و رضا صندلی جلوی او نشستند. امید شیشه را از کیفش در آورد. سرش را به گوش رضا نزدیک کرد. گفت: «من خیلی فرز هستم. سریع میتوانم پروانه بگیرم. حتماً آنجا پروانههای قشنگی دارد. میخواهم چند تا برای خودم بگیرم.» رضا به عقب برگشت. شیشه را نگاه کرد. گفت: «روی درش سوراخ ندارد. پروانه بیچاره خفه میشود.» امید خندید و گفت: «اشکال ندارد. با تنفس مصنوعی زندهاش میکنم.» شیشه را توی کیفش گذاشت. از جادههایی که اطرافش گندمزار بود گذشتند. پایین یک سربالایی اتوبوس ایستاد. آقای ناظم از جایش بلند شد. گفت: «همه حواسشان به معلمشان باشد. اینجا کوه است. اگر خدای نکرده بیفتید، تا پایین قِل میخورید. پس در طول مسیر فقط حواستان به دوستان و معلمانتان باشد. شوخی هم نکنید. به بالای کوه که رسیدیم، چمنزار بزرگی دارد. آنجا میتوانید بازی کنید.»
همه از جایشان بلند شدند. یکییکی از اتوبوس پایین رفتند. امید به طرف سربالایی رفت. آقای ناظم بلند گفت: «پس من با کی حرف میزدم؟ کجا میروی؟» امید برگشت و به آقای ناظم نگاه کرد. گفت: «همینجا ایستادیم، آقا.» به زیر پایش نگاه کرد. پایش را بلند کرد و گفت: «اَ… بچهها… ببینید چه مورچههای شتری دارد.» رضا خندید و گفت: «به آنها مورچه گاوی میگویند نه شتری.» امید شانههایش را بالا انداخت و گفت: «حالا چه گاو چه شتر، شناسنامه که ندارند که نگران اسمشان هستی.» بچههای اطرافشان خندیدند. معلم به طرف بالا حرکت کرد. بچهها پشت سرش رفتند. امید چشمش به یک پروانه زرد افتاد. از بچهها جدا شد. آهسته کنار پروانه نشست. با دو انگشت سریع بال پروانه را گرفت. بلند گفت: «آخ جان، گرفتمش.»
در شیشه را باز کرد. آن را توی شیشه انداخت. آقای ناظم بلند گفت: «چرا عقب ماندی؟ بدو بیا.» امید شیشه را توی دستش گرفت. به سمت بقیه دوید. یک مرتبه چشمش سیاهی رفت. زیر پایش خالی شد. با صدای جیغ، افتاد. صدای شکستن شیشه به گوشش رسید. خواست داد بزند. سرفهاش گرفت. آهسته گفت: «کمک… کمک کنید.» چشمش جایی را نمیدید. اشک توی چشمش جمع شد. پایش را به زور تکان داد. صدای آخَش بلند شد. چیزی روی صورتش نشست. دستش را روی صورتش کشید. چشمش به تاریکی عادت کرد. پروانه جلوی صورتش بالبال زد. گفت: «حالا چون میتوانی، باید ما را اذیت کنی؟»
امید اشکش سرازیر شد. گفت: «من نمیخواستم شما را اذیت کنم.» پروانه روی بینی امید نشست. گفت: «تو و من هر دو موجود زنده هستیم. نباید چون از من بزرگتری و قدرت بیشتری داری، من را بگیری و اذیت کنی.» امید سرش را کج و راست کرد. گفت: «ببخشید، من سعی میکنم از فرز بودنم برای کارهای دیگر استفاده کنم.» پروانه پَر زد و رفت. آقای ناظم بلند داد زد: «امید… امید… خوبی؟» امید چشمش را باز کرد. گفت: «چی شده؟» آقای ناظم نفسش را محکم بیرون داد. گفت: «پایت توی یک چاله گیر کرد. افتادی و بیهوش شدی. حالت خوب است؟»
امید سر جایش نشست. دستش را روی پایش گذاشت. گفت: «آخ… بله خوبم فقط کمی پایم درد میکند. پروانهام کو؟» علی گفت: «شیشه از دستت افتاد و شکست. پروانه رفت.» امید لبخند زد. گفت: «چه خوب»
آقای ناظم امید را بلند کرد. علی و رضا زیر بازویش را گرفتند. همه به بالای کوه رفتند.
نویسنده: سمیه خالقی

