داستان «کارگاه زیرزمینی»

همه‌چیز با یک صدای عجیب شروع شد.

«تق‌تق‌تق… بووووم!»

از جا پریدم. قلبم تندتند می‌زد. چراغ‌های ماشین شارژیم چشمک زدند. بوی سوختگی توی اتاق پیچیده بود. کامیون بزرگم، با باربند گُنده‌شده‌اش، وسط اتاق ایستاده بود. باتری‌اش گوشه‌ای افتاده بود، همه خانواده با ترس دورم جمع شدند.

مامان با چشم‌های گِرد فریاد زد: «صدرا! باز چی کار کردی؟!»

با ترس گفتم: «فقط خواستم ببینم باتری ماشینم با برق خانه شارژ می‌شود یا نه…»

خواهرم صدف گفت: «وای صدرا! این‌جا آزمایشگاه نیست، خانه‌ است!»

رفتم گوشه اتاق، نشستم. دلم گرفته بود.

با خودم گفتم: «همه فکر می‌کنن من فقط خراب می‌کنم…» اما بابا آرام آمد کنارم و با صدای آرام و مهربان گفت: «بیا یک چیزی نشانت بدهم. امروز با این آزمایش خطرناکت فکر کردم باید تو را حتما آن‌جا ببرم»

با هم رفتیم توی حیاط. بعد از پله‌های گوشه‌ی حیاط پایین رفتیم. وارد زیرزمین شدیم. بابا برق زیرزمین را زد. کنار دیوارهای دو طرف پُر از وسایل قدیمی بود. به انتهای زیرزمین رفتیم. همیشه این قسمت نمی‌آمدم. چون جای وسایل بابا بود. بابا انتهای زیرزمین در کوچکی را باز کرد. وارد انباری شدیم. بابا مهندس تاسیسات ماشین بود.

وای من فکر می‌کردم این‌جا فقط انبار باباست.

ماشین‌های کوچک قدیمی، باتری‌های رنگارنگ، ابزارهای عجیب و نورهای رنگی از سقف آویزان بودند.

بابا گفت: «این‌جا کارگاه من است. می‌توانی این‌جا آزمایش کنی، ولی باید بادقت باشد.»

من با هیجان دویدم سمت ابزارها. کامیون شارژیم را هم آوردم. زیر ماشین را باز کردم. دوباره باتری‌اش را گذاشتم. اما لامپش روشن نشد. تندی باتری‌ها را عوض کردم. دکمه را زدم. گفتم: «چرا روشن نمی‌شود. باید بزنم به برق.»

بابا جلو آمد گفت: «به سیم‌هایش بادقت نگاه کن.»

یکی از سیم‌هایش رها بود به جایی متصل نبود.

بابا گفت: «سیم را به پیچ جلویی بزن. بعد دوباره روشن کن.»

سیم قرمز را دور پیچ پیچیدم. دوباره دکمه را زدم. کامیونم دور خودش چرخید.

بابا را بوسیدم گفت: «آخ جون بلد شدم، حالا فهمیدم کامیون شارژی چطوری کار می‌کند.»

فردای آن روز، صدای گریه صدف از اتاقش آمد: «عروسکم خراب شده! راه نمی‌ره!»

من ماشینم را زمین گذاشتم و دویدم.

صدف با اخم گفت: «باز تو دست زدی؟!»

گفتم: «نه! فقط توی کارگاه بابا آزمایش می‌کنم.»

صدف گفت: «فردا نمایش داریم. باید عروسکم تو صحنه راه برود! من متوجه بشوم عروسکم درست شده.»

بابا خانه نبود بود.

یادم آمد بابا گفته بود چطور وسایل شارژی را درست کنم. فریاد زدم: «فهمیدم! باید برویم کارگاه بابا!»

صدف گفت: «بلدی؟ منفجرش نکنی!»

گفتم: «مثل ماشین شارژیه. اول باید پشت عروسک رو باز کنیم.»

با هم رفتیم حیاط . هوا سرد بود. برگ‌های زرد زیر پام خش‌خش می‌کردند. مثل صدای تمام شدن باتری. بعد از پله‌ها پایین رفتیم. وارد زیرزمین و انبار بابا شدیم. ابزارها را آوردم. پیچ‌های عروسک را باز کردم. خوب توی آن را نگاه کردم و گفتم: «این‌جا سیمش جدا شده. باید وصلش کنیم.»

سیم را وصل کردم. باتری را جا انداختم. عروسک روشن شد… چرخید… اما ناگهان خاموش شد!

صدف گفت: «نشد! حالا چی کار کنیم؟!»

من یاد صدای خش‌خش قبل خاموش شدن افتادم. بابا گفته بود این یعنی باتری ضعیفه. دویدم و یک باتری تازه آوردم. جا انداختم. عروسک روشن شد… راه رفت! صدف چشمانش برقی زد و گفت: «وای آفرین درست شد.»

خندیدم و با خودم گفتم:«چقدر حس خوبی است وقتی همیشه چیزی را به جای خراب کردن درست کنی.»

نویسنده: مریم چیتگر