داستان «سوال‌های ناتمام»

سهیل هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد، یک عالمه سوال برای پرسیدن داشت. به هرکس می‌رسید اول سلام می‌کرد. و فوری سوال‌هایش را شروع می‌کرد.

بابا همیشه به سوال‌هایش جواب‌های خنده‌دار می‌داد.

مثلا وقتی پرسید: «چرا گورخرها راه‌راه هستند؟»

گفته بود: «شاید نتونسته انتخاب کنه لباس سفیدش رو بپوشه یا سیاه رو!»

یا وقتی پرسیده بود چرا خرطوم فیل آن‌قدر بزرگ است. بابا جواب داده بود: «شاید برای این‌که آب دماغ‌شان را ذخیره کنند!»

سهیل به جواب‌های بابا می‌خندید. اما سوال‌هایش تمامی نداشت.

کسی نبود که سهیل از او سوال نپرسیده باشد. مامان و بابا، خواهرش، عموها، عمه‌ها، خاله و دایی‌اش، دوست‌هایش، مامان‌بزرگ و بابابزرگ، معلم و حتی نانوای سر کوچه!

یک روز از مامان پرسید: «مامان چرا ماه هی نازک می‌شه و بعد مثل توپ می‌شه؟»

مامان کنارش نشست.

– خودت چی فکر می‌کنی؟

سهیل سرش را خاراند.

– بابا می‌گفت هی رژیم می‌گیره هی رژیمش رو می‌شکنه!

مامان خندید.

– چیز بامزه‌ای می‌شه. تو چی فکر می‌کنی؟

– نمی‌دونم. ولی خیلی دوست دارم همه‌چیز رو بدونم.

مامان پیشانی سهیل را بوسید.

– این‌که دوست داری بدونی خیلی خوبه. ولی تنها راه دونستن، سوال پرسیدن نیست.

سهیل حرف مامان را نفهمید. تصمیم گرفت به عمو محمد زنگ بزند.

تلفن را قطع کرد.‌ پیش مامان برگشت.

– مامان من از عمو محمد هم پرسیدم ولی چیزی نفهمیدم!

– بازم که رفتی سراغ سوال!

– پس چجوری باید بفهمم؟

مامان روبه روی سهیل، روی زمین نشست.

– خیلی وقت‌ها با فکر کردن می‌تونی جواب سوال‌ها رو پیدا کنی، یه وقت‌ها با کتاب خوندن، یه وقت‌هایی هم پرسیدن.

سهیل روی زانو بلند شد.

– خب منم دارم می‌پرسم دیگه.

– اما پرسیدن باید درست و سرجاش باشه!

سهیل نفس عمیقی کشید و فکر کرد.

– شاید بتونم تو کتاب دایر‌ه‌المعارفی که برام خریدید، پیدا کنم نه؟

– اوهوم. می‌تونه راه‌حل خوبی باشه.

نویسنده: سیده فائزه جعفری