داستان «نخ»

در آسمان آبی، بالای یک شهر کوچک، بادبادک قرمز پرواز می‌کرد. او خیلی پرواز را دوست داشت، اما از یک چیز بَدَش می‌آمد: نخ. نخی که یک طرفش به بادبادک وصل بود و طرف دیگرش توی دست پسری بود.

بادبادک با خودش فکر کرد: «اگر نخ نبود، می‌توانستم تا پیش دوستم، خورشید، بالا بروم.»

خورشید هم خیلی دلش می‌خواست کمی پایین‌تر بیاید. با خودش می‌گفت: «کاش می‌توانستم گل‌های زرد و قرمز و بنفش را از نزدیک ببینم.»

یک روز بعدازظهر، باد تندی وزید. نخ بادبادک از دست پسر رها شد. بادبادک خیلی خوشحال شد. با باد بالا رفت و گفت: «خورشید! دارم می‌آیم. بالاخره آزاد شدم.»

خورشید فکر کرد: «او که نمی‌تواند تا این بالا بیاید، من باید بروم پیش او! این جوری می‌توانم گل‌ها را هم ببینم.» و همین‌طور که بادبادک بالا می‌آمد، خورشید هم پایین رفت. بادبادک احساس کرد دارد می‌سوزد! بدنش مثل آتش گرم شد. ترسید: «وای! خورشید، چرا این‌قدر هوا گرم شد؟»

خورشید گفت: «چون من از جای همیشگی جلوتر آمدم تا زودتر به هم برسیم.»

روی زمین هم حال کسی خوب نبود. گل‌ها پژمرده شدند، پرنده‌ها به سایه رفتند. آب رود و دریاها تندتند بخار شدند. همه جا خیلی گرم شد.

بادبادک گفت: «من همیشه دوست داشتم تو را از نزدیک ببینم ولی انگار نمی‌شود.»

بادبادک دلش می‌خواست پیش پسر برگردد. گفت: «کاش نخ هنوز دست پسر بود.» بادبادک احساس کرد یک نقطه از بدنش خیلی داغ شده، گفت: «دارم سوراخ می‌شوم.»

خورشید عقب‌عقب رفت و گفت: «نمی‌خواستم اذیت شوید.» همین که خورشید سر جایش برگشت، هوا دوباره خنک شد. باد آمد ولی بادبادک قرمز آرام روی یک درخت افتاد.

خورشید گفت: «ببخشید بادبادک!»

بادبادک قرمز گفت: «اشکالی ندارد! کاش می‌توانستم دوباره پرواز کنم.»

دختری بادبادک را روی درخت دید. نخ آویزان از بادبادک را کشید. بادبادک را برداشت. دنبال صاحبش گشت. کسی را پیدا نکرد. به خانه رفت و آن را درست کرد. بادبادک توانست دوباره برای دیدن دوستش، خورشید، در آسمان پرواز کند. این بار با نخی که توی دست دختری بود.

نویسنده: فاطمه زیانی