آرهام بازويش را محكم كوبيد به بازوی محمدرضا. ليوان از دست محمدرضا افتاد پايين و دفتر نقاشیاش را خيس كرد. رنگهای نقاشي پخش شدند. محمدرضا با صدای بلند گفت: «وااای ببين چی كار كردی؟»
خانم كه داشت روی تخته مینوشت، برگشت. به نيمكت و دفتر خيس و نقاشی درهم و برهم محمدرضا نگاه كرد و گفت:
«آرهام برو از خانم پاكزاد يک دستمال بگير بياور.»
آرهام از كلاس بيرون رفت.
خانم دفتر محمد رضا را برداشت و گذاشت روی ميزش تا خشک شود. بعد دست كشيد روی سر محمدرضا و گفت: «عيب ندارد يک نقاشی ديگر میكشي.»
آرهام با دستمال وارد كلاس شد. خانم گفت:
«لطفا روي ميز را خشک كن.»
بچه ها خنديدند.
خانم گفت: «خنده ندارد كه! چه كسي بايد خشک كند؟»
بچهها گفتند:
«معلوم است خودش!»
آرهام ميز را خشک كرد. خانم گفت: «آفرين حالا ببر دستمال را بده خانم پاكزاد.»
آرهام برد كه دستمال را پس بدهد.
خانم گفت:
«بچهها حالا میخواهيم يک نمايش بازی كنيم. فكر كنيد شب است و شما همهتان خوابيدهايد. يکهو خورشيد میپرد وسط آسمان و ستارهها اعتراض میكنند كه الان چه وقت طلوع خورشيد است؟» همه بچهها دستشان را بردند بالا و گفتند: «خانم اجازه ما بشويم خورشيد و يکهو بپريم وسط آسمان؟»
خانم به بچهها نگاه كرد و گفت:
«آرهام میشود خورشيد!»
بچهها اخم كردند.
محمدرضا گفت:
«خانم او همهاش نظم كلاس را به هم میزند چرا بشود خورشيد؟»
سبحان گفت: «محمدرضا راست میگويد چرا او بشود خورشيد؟»
خانم گفت:
«چون خوب بلد است چطوری نظم را به هم بزند!»
بچهها ديگر چيزی نگفتند.
خانم گفت:
«حالا همه خُروپُف.»
بچهها سرشان را گذاشتند روی ميز. خُروپُفشان به هوا بلند شد.»
خانم به آرهام اشاره كرد كه سريع بپرد وسط آسمان.
آرهام با خوشحالي پريد وسط كلاس.
بچهها از خواب پريدند.
سبجان گفت: «الان چه وقت طلوع كردن است؟»
امين گفت: «اَه تازه داشتم خواب میديدم.»
خانم گفت: «حالا بچهها بلند شويد برويد مدرسه.»
بچهها گفتند: «خانم نيمه شب كه مدرسه نمیشود.»
آرهام گفت: «ولی خورشيد طلوع كرده است بلند شويد ببينم.»
بچهها گفتند: «بیموقع طلوع كردهای و نظم را به هم زدهای انتظار داری حرفت را گوش بدهيم؟ كسي نصف شب مدرسه نمیرود.»
خانم گفت: «حالا بروند ببينيم چه میشود.»
بچهها بلند شدند و نصف خواب و نصف بيدار راه افتادند سمت مدرسه و چون روز و شب را قاطي كرده بودند خيلی از وسايلشان ماند خانه.
سبحان گفت: «خانم من بشوم راننده سرويس و وسط راه قاتی پاتی بكنم؟»
خانم خنديد و گفت: «باشد تو باش راننده سرويس و قاتی پاتی كن.»
سبحان جلو ايستاد و نقش راننده را بازی كرد. بچهها هم در دو طرف روی صندلیها نشستند. راننده چون خوب نخوابيده بود كم ماند سرويس را بزند به در و ديوار شهر.
بچه ها توی كلاس خودشان را اين طرف و آن طرف كوبيدند انگاری كه اتوبوس دارد تكانهای شديدی میخورد و راننده نمیتواند اتوبوس را كنترل كند. هنوز به مدرسه نرسيده بودند كه خانم گفت: «خورشيد غروب كند.»
آرهام دويد رفت پشت در خودش را قايم كرد.
سرويس مدرسه به مدرسه نرسيده جهتش را عوض كرد.
بچهها گفتند:
«ای بابا عجب اوضاعي شده اين خورشيد چرا اين طوری میكند؟» و قاه قاه خنديدند.
آرهام از پشت در پريد بيرون.
بچهها گفتند: «برای چه هنوز خانم نگفته دوباره طلوع كردی هان؟ زود باش برگرد سرجايت ببينيم. ما میخواهيم برويم خانه بخوابيم.»
سبحان گفت:
«چرا اينقدر طلوع و غروب میكنی سرم درد گرفت آنقدر فرمان را اينور و آنور كردم.»
خانم خنديد و گفت: «نمايش ديگر كافیست. همه بنشينند سرجايشان.»
آرهام گفت:
«اجازه خانم اين ديگر چه خورشيدی است كه وقت و بیوقت طلوع میكند؟ خورشيد كه نبايد اينطوری باشد؟»
بچهها گفتند: «بله خانم همه چيز به هم میريزد!»
محمدرضا گفت:
«از تو ياد گرفته وقت و بیوقت نظم را به هم میزني. ببين با دفترم چی كار كردی؟ تازه آن روز هم وسط صف سوت زدی. آقای ناظم فكر كرد منم كلی دعوايم كرد.»
آرهام گفت: «ببخشيد.»
خانم گفت:
«بچهها به نظرتان بهتر نيست آرهام را بكنيم مبصر كلاس. هر وقت وسيله لازم داشتيم برود از طبقه پايين بياورد؟»
محمدرضا گفت:
_ بله خانم چون همهاش دارد وول میخورد و هی میخواهد از كلاس برود بيرون.»
سبحان گفت:
«تازه میتواند سر صف هم به آقای ناظم كمک كند تا صفها مرتب بشوند.»
خانم گفت:
«درست است. من به آقای ناظم میگويم كه برايش يک همكار جديد پيدا كردهام.»
نویسنده: نرگس افروز

