معرفی کتاب «هدیه بادامک»

عنوان کتاب: هدیه بادامک نویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرت ناشر: حوزه هنری کودک و نوجوان چاپ: اول ۱۳۹۸ گروه سنی: ب توضیحات: یک روز بادامک در چاله‌ی گُنده‌ای افتاد! دختر نگهبان جنگل به کمک او آمد اما به خاطر بادامک، دستش پیچ خورد و لباسش پاره شد و مدرسه‌اش هم دیر شد. اما چرا؟ او […]

شعر «یاری کوچک‌تر»

یک دوستم چاق است یک دوستم لاغردرسِ یکی خوب است درسِ یکی بهتر در بازی امّا ما با هم یکی هستیمخوشحال و خندانیم یک رنگ و یک دستیم قانون بازی را ما خوب می‌دانیمما یاد می‌گیریم هم را نرنجانیم قانون اول چیست؟ یاریِ کوچک‌ترقانون دوم چیست؟ ناراحتی‌ها، پَر از سوره ماعون فهمیدم این‌ها رابسیار ممنونم […]

شعار

نماز من به من می‌گه کمک کنیم به همدیگه

شعر «خانه قانون دارد»

مادرم با من گفت:     «وقت بازی شد بازتوپ خود را بردار        بچه خوب و ناز» خواهرم، سارا، وای!   توپ من را قاپیدگریه می‌کردم من       او ولی می‌خندید باز از هم پاشید         بازی‌ام را سارادوست دارم باشم      توی بازی تنها «خانه قانون دارد»      […]

شعر «قاصدک»

یک دوست دارم اسمش “مبینا”ست چشمش ضعیف است او نیمه بیناست دیروز رفتیم با هم به مسجد او هم می‌آمد کم‌کم به مسجد وقتی گرفتم دستان او را از پله آرام رفتیم بالا از یاری او دلشاد بودم چون قاصدک‌ها در باد بودم یاری رساندن قانون دنیاست آیات «ماعون» بسیار زیباست شاعر: فائزه زرافشان

شعر «مسجد و مهربانی»

دیشب به مسجد رفته بودم            همراه با مامان و بابامن جمع می‌کردم از اطراف              تسبیح‌ها و مُهرها را تا اینکه در یک سوی مسجد            آن شب صدایی را شنیدمخیلی برای او دلم سوخت              […]

داستان «دوستی»

اسم من مریم است. من دوست خوبی به اسم زهرا دارم. یک روز وقتی که همراه مادرم برای نماز جماعت به مسجد رفته بودم، برای اولین بار دوستم زهرا را در آنجا دیدم. مادرم هم خیلی زود با مادر او دوست شد. من و زهرا بعد از نماز پیش هم می‌نشستیم و از درس و […]

داستان «زیارت امامزاده»

ظهر روز پنجشنبه بود. مادر به من قول داده بود برای نماز و زیارت مرا به امامزاده نزدیک خانه ببرد. چادر گل‌گلی‌ام را به همراه مهر و تسبیح توی کیفم گذاشتم و خیلی خوشحال به همراه مادرم رفتم به طرف امامزاده. دیوارهای آنجا آینه‌های کوچک قشنگی داشت و همه جای دیوارها برق می‌زد. توی حیاط، […]

داستان «گلدان قرمز خوشبخت»

من یک گلدان کوچک قرمز رنگ هستم. دو ماه پیش خدیجه همراه پدر و مادرش من را خرید و توی من خاک ریخت و چندین  هسته نارنج را در خاکم کاشت. به زودی من جوانه زدم و جوانه‌های زیبایم با مراقبت‌های خدیجه هر روز بلندتر و قوی‌تر شدند. خدیجه قانون رشد گیاهان را از معلمش […]

شعر «مهربانی»

پدربزرگ خوبم کنار من نشسته                  از بازی کردن با من نمی‌شه بابا خستهبهم می‌گه عزیزم با همه مهربون باش        تو مهربونی کردن شبیه آسمون باشآسمون مهربون بارونش و همیشه             می‌باره بی‌توقع بر سَرِ شهر و بیشه