من یک گلدان کوچک قرمز رنگ هستم. دو ماه پیش خدیجه همراه پدر و مادرش من را خرید و توی من خاک ریخت و چندین هسته نارنج را در خاکم کاشت. به زودی من جوانه زدم و جوانههای زیبایم با مراقبتهای خدیجه هر روز بلندتر و قویتر شدند. خدیجه قانون رشد گیاهان را از معلمش یاد گرفته است و برای همین خوب از من مراقبت میکند؛ مثلا میداند که من به کود و نور خورشید و آب نیاز دارم؛ مثل انسانها که به آب و غذا و لباس نیاز دارند.
یک روز خدیجه همانطور که به جوانههایم آب میداد، به من گفت: «گلدان خوشگلم، من خیلی تو را دوست دارم؛ اما چند روز دیگر از پیش من میروی. چون من از اول هم تو را خریده بودم تا توی تو هستههای نارنج بکارم و بعد در بازارچه خیریه مدرسهمان بفروشمت.» من از اینکه خدیجه مرا دوست داشت، خیلی ذوق کردم. خدیجه گفت: «خانم مدیر به ما گفتهاند که بعضی از خانوادهها نمیتوانند نیازهای خودشان را برطرف کنند و ما باید به آنها کمک کنیم. بعد قرار شد هر کسی چیزی درست کند و روز جمعه در بازارچه خیریه مدرسه بفروشد و پولش را به نیازمندان بدهیم.»
خدیجه نمیدانست که چقدر آن لحظه خوشحال و شاد شدم و به او که باغبانم بود به خاطر رفتار خوبش افتخار کردم. خدیجه به حرفهایش ادامه داد و گفت: «درست است که دلم برای تو تنگ میشود؛ اما به خاطر کمک به نیازمندان تو را میفروشم. همیشه به یادت هستم و برایت دعا میکنم که سالم و خوشگل بمانی.»
با شنیدن آخرین حرفهای خدیجه دلم میخواست صورتش را ببوسم و با شاخههایم او را بغل کنم. روز جمعه شد و او با خوشحالی مرا روی میز خیریه گذاشت و من هم منتظر شدم دختر دیگری مثل او مرا بخرد و من با دومین باغبان دلسوز و مهربانم آشنا شوم.
نویسنده: فاطمه اختردانش

