داستان «دوستی»

اسم من مریم است. من دوست خوبی به اسم زهرا دارم. یک روز وقتی که همراه مادرم برای نماز جماعت به مسجد رفته بودم، برای اولین بار دوستم زهرا را در آنجا دیدم. مادرم هم خیلی زود با مادر او دوست شد. من و زهرا بعد از نماز پیش هم می‌نشستیم و از درس و مشق و مدرسه‌هایمان صحبت می‌کردیم. زهرا همسن من بود. یک روز دوستم با ناراحتی گفت، ریاضی‌اش ضعیف است و مادرش هم به خاطر مواظبت از برادر کوچکش وقت ندارد مسئله‌ها را با او تمرین کند.

وقتی صحبت‌های زهرا تمام شد، خیلی دلم می‌خواست یک طوری به او کمک کنم تا او هم مثل من ریاضی‌اش خوب بشود. به مادرم گفتم: «مامان می‌شود زهرا به خانه ما بیاید و من به او ریاضی یاد بدهم؟» مادرم با خوشحالی موافقت کردند و گفتند: «البته که می‌توانی عزیزم؛ وقتی شما نمازت را به جماعت می‌خوانی و هر روز سر سجاده می‌ایستی و با خدا، مودبانه و قشنگ صحبت می‌کنی، خدا هم به تو اجازه می‌دهد بتوانی به دوستت کمک کنی تا او هم مثل تو درس ریاضی‌اش خوب شود.» از حرف‌های مادرم خیلی ذوق کردم. من می‌دانستم هرکس نمازش را سروقت بخواند، آدم مهربانی می‌شود و دلش می‌خواهد همیشه به دیگران کمک کند. بعد از آن روز، تا دو هفته دوستم با مادرش به خانه ما می‌آمدند و من راه حل مسئله‌هایی را که زهرا نمی‌توانست حل کند، به او یاد می‌دادم. کم کم ریاضی دوستم خوب شد و دیگر احتیاجی نبود به او کمک کنم. چند وقت بعد، پدرم ماجرا را از زبان مادرم شنیدند؛ پدرم با خوشحالی مرا بوسیدند و گفتند: «دختری که هم به نمازش اهمیت می‌دهد و هم به دوستانش کمک می‌کند حتما دختری بهشتی است.»

نویسنده: فاطمه جواهری