داستان «زیارت امامزاده»

ظهر روز پنجشنبه بود. مادر به من قول داده بود برای نماز و زیارت مرا به امامزاده نزدیک خانه ببرد. چادر گل‌گلی‌ام را به همراه مهر و تسبیح توی کیفم گذاشتم و خیلی خوشحال به همراه مادرم رفتم به طرف امامزاده. دیوارهای آنجا آینه‌های کوچک قشنگی داشت و همه جای دیوارها برق می‌زد. توی حیاط، باغچه‌ها پر از گُل‌های رنگارنگ بود و هوا  بوی عطر خوبی می‌داد. وقتی رسیدیم نزدیک کفشداری، مادر به من گفت: «زهرا جان کفش‌هایت را در بیاور و به من بده تا به کفشداری بدهم.» ذوق داشتم بروم داخل تا برای خودم هم‌بازی پیدا کنم تا با هم بازی کنیم. کفش‌هایم را زود درآوردم؛ همان موقع خانم پیری که عصا دستش بود و نمی‌توانست به راحتی خم شود و کفش‌هایش را دربیاورد کنار من و مادرم ایستاد.

مادر تا آن خانم را دید به من گفت: «زهرا جان بیا کمک کنیم تا کفش‌های این مادر عزیز را به کفشداری بدهیم. مادر دست‌هایش را به آرامی گرفت و من هم کمک کردم تا کفش‌هایش را دربیاورد. خانم پیر سرم را نوازش کرد و به من گفت: «ان‌شاءالله خیر ببینی.» من خوشحال شدم و گفتم: «ممنون» مادرم کفش‌ها را داد به کفشداری و هر سه نفر با هم رفتیم تو. آنجا خیلی شلوغ بود و خانم‌ها و بچه‌هایشان صف بسته بودند تا نماز جماعت بخوانند. خانم پیر داشت دنبال چهارپایه می‌گشت تا برای نماز رویش بنشیند. من به مادرم گفتم: «می‌روم برای خانم چهار پایه بیاورم.» مادرم لبخند زد و گفت: «آفرین زهرا جان برو و زود برگرد.» کمی دور و برم را نگاه کردم. کنار دیوار چند چهار پایه پلاستیکی آبی و سبز، روی هم چیده شده بود. با خوشحالی یکی از آن‌ها را برداشتم و گذاشتم جلوی خانم پیر. او مرا بوسید و از توی کیفش چند تا شکلات و یک تسبیح قرمز درآورد و آن‌ها را به من هدیه داد و گفت: «آفرین به تو دختر خوب که دوست داری به دیگران کمک بکنی. من همیشه برایت دعا می‌کنم.»

خوشحال شدم. نمازم را که خواندم در همان شلوغی‌ها دنبال هم‌بازی گشتم. پیرزن متوجه شد که دنبال یک نفر هستم که با او بازی کنم. صدایم کرد و وقتی کنارش رفتم یک نفر را نشانم داد؛ یک دختربچه که داشت آرام آرام با عروسک کوچکی که آورده بود، تنهایی بازی می‌کرد. به پیرزن مهربان لبخند زدم و به سمت آن دختر رفتم تا با او دوست شوم.

نویسنده: شیوا علیزاده