دیشب به مسجد رفته بودم همراه با مامان و بابا
من جمع میکردم از اطراف تسبیحها و مُهرها را
تا اینکه در یک سوی مسجد آن شب صدایی را شنیدم
خیلی برای او دلم سوخت چشمان خیسش را که دیدم
من لقمهام را نصف کردم با دختری که گریه میکرد
او مثل گل شد لحظهای که روی لبش لبخند آورد
وقتی که میآیم به مسجد انگار هستم مهربانتر
خیلی بزرگم مثل بابا بسیار خوبم مثل مادر
شاعر: فائزه زرافشان

