معرفی کتاب «جان شما کجاست؟»

عنوان کتاب: جان شما کجاست ؟نویسنده: محمد محمدیتصویرگر: حمیدرضا خواجه محمدیناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانانچاپ: اول ۱۳۹۵گروه سنی: ۶-۹ سال توضیحات: داستان دربارهی مادر پیری به نام ننه شبنم است که با زحمت در باغ کار کرده و به پسر یکییهدونهاش داده تا بخورد اما حالا که پسر بزرگ و پُر زور شده […]
داستان «اول تو بازی کن»

مامان گوشی تلفن را گذاشت و به اتاق پارسا رفت. پارسا روی تخت دراز کشیده بود و داشت کتاب داستانش را ورق میزد. مامان با پایش شلوار گرمکن پارسا را از جلوی در کنار زد و گفت: «یه کم اتاقت را جمع و جور کن. قراره امیرحسین بیاد.» پارسا که حسابی حوصلهاش سر رفته بود […]
داستان «شیرکاکائو»

– سارا اینجا چیکار میکنی مگه صبح به گوسالهات سر نزدی باباجان؟ – چرا آقاجان صبح برای ۸۱ علف گذاشتم الان اومدم به مامان ۸۱ سر بزنم. ۸۱ اسم گوساله سارا بود. آقاجان هر گوساله را به یکی از نوههایش هدیه کرده بود. گوساله سارا سیاه بود. موهای دو طرف شکمش به شکل ۸ و […]
داستان «جشن غدیر»

هر سال روز عید غدیر در خانه پدربزرگ یوسف جشن باشکوهی برپا میشد. همه فامیل و همسایهها، به خانه آنها میآمدند و از دست پدربزرگ اسکناسی نو عیدی میگرفتند. مادربزرگ هم آن روز غذای خوشمزهای میپخت و از مهمانها پذیرایی میکرد. روز عید غدیر امسال، توی حیاط پدربزرگ، یوسف و دایی ناصر، مشغول زدن پرچمهای […]
داستان «پاداش واقعی»

امروز وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، هر چه در زدم کسی در را باز نکرد. پشت در منتظر ماندم تا اینکه خواهرم؛ لیلا از مدرسه آمد. تا او را دیدم، با تعجب گفتم: «سلام، چرا هیچکس در را باز نمیکند. تو نمیدانی مامان کجا رفته؟» لیلا با کلیدش در را باز کرد و گفت: […]
داستان «دندان شیری»

محمدمحسن، در کلاس اول مدرسهای نزدیک خانهشان ثبتنام کرده بود و هر روز به همراه مادرش به مدرسه میرفت. صبح یکی از روزها، محسن از رختخوابش بیرون آمد و به سمت روشویی رفت. او همانطور که داشت دست و صورتش را میشست، متوجه شد دندان شیری جلوییاش لق شده است. خودش را توی آینه دید […]
شعر «گل یا پوچ»

ما آدمیم و در تمام عمر هر ثانیه مشغول یک کاریم حتی اگر بیکار هم باشیم، در سر هزاران فکرِ نو داریم یا کارِ ما پوچ است و بیارزش، از نیّت خیر و خوشی خالی یا […]
شعر «چای بهشتی»

رفتم عزیزم را ببینم امروز من همراه بابابا بوسهای بر روی ماهش خوشحال کردم قلب او را چشمم به دستانش که افتاد دیدم که لرزان است و خسته دیدم که برف سرد پیری بر روی موهایش نشسته رفتم کنار […]
شعر «نمره بیست»

امروز دیدم در کنارم دلواپس و غمگین نشستهجامانده از املا رفیقم چون که مداد او شکسته دادم مدادم را به او تا شادی بیاید جای این غممن با مداد کوچکی زود املای خود را هم نوشتم من راضیام امروز از خود میدانم این خوشحالی از […]
شعر «ورزش»

صبح که میشه برای ما اون چیزی که باارزشهبعد یه صبحانه خوب، وقت شروع ورزشه وقت شروع ورزشه کسی که ورزش میکنه با قدرت و صبور میشه هزار تا بیماری و درد، با ورزش از تو دور میشه با ورزش از تو دور میشه مثل شروع همه کارهای روزانه ماورزش رو آغاز میکنیم با نام و یادی از […]
