داستان «جشن غدیر»

هر سال روز عید غدیر در خانه پدربزرگ یوسف جشن باشکوهی برپا می‌شد.‌ همه فامیل و همسایه‌­ها، به خانه آن‌ها می‌آمدند و از دست پدربزرگ اسکناسی نو عیدی می‌گرفتند. مادربزرگ هم آن روز غذای خوشمزه‌ای می‌پخت و از مهمان‌ها پذیرایی می‌کرد. روز عید غدیر امسال، توی حیاط پدربزرگ، یوسف و دایی ناصر، مشغول زدن پرچم‌های […]

داستان «پاداش واقعی»

امروز وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، هر چه در زدم کسی در را باز نکرد. پشت در منتظر ماندم تا این‌که خواهرم؛ لیلا از مدرسه آمد. تا او را دیدم، با تعجب گفتم: «سلام، چرا هیچ‌کس در را باز نمی‌کند. تو نمی‌دانی مامان‌ کجا رفته‌؟» لیلا با کلیدش در را باز کرد و گفت: […]

داستان «دندان شیری»

محمدمحسن، در کلاس اول مدرسه­‌ای نزدیک خانه‌­شان ثبت­‌نام کرده بود و هر روز به همراه مادرش به مدرسه می­‌رفت. صبح یکی از روزها، محسن از رخت‌خوابش بیرون آمد و به سمت روشویی رفت. او همان‌طور که داشت دست و صورتش را می‌­شست، متوجه شد دندان شیری جلویی‌­اش لق شده است. خودش را توی آینه دید […]

شعر «گل یا پوچ»

ما آدمیم و در تمام عمر                     هر ثانیه مشغول یک کاریم حتی اگر بی‌کار هم باشیم،                 در سر هزاران فکرِ نو داریم  یا کارِ ما پوچ است و بی­‌ارزش،            از نیّت خیر و خوشی خالی یا […]

شعر «چای بهشتی»

رفتم عزیزم را ببینم                  امروز من همراه بابابا بوسه‌­ای بر روی ماهش         خوشحال کردم قلب او را چشمم به دستانش که افتاد    دیدم که لرزان است و خسته دیدم که برف سرد پیری            بر روی موهایش نشسته  رفتم کنار […]

شعر «نمره بیست»

امروز دیدم در کنارم            دلواپس و غمگین نشستهجامانده از املا رفیقم          چون که مداد او شکسته دادم مدادم را به او تا          شادی بیاید جای این غممن با مداد کوچکی زود        املای خود را هم نوشتم من راضی­‌ام امروز از خود      می‌دانم این خوشحالی از […]

شعر «ورزش»

صبح که می‌شه برای ما اون چیزی که باارزشهبعد یه صبحانه خوب، وقت شروع ورزشه وقت شروع ورزشه  کسی که ورزش می‌کنه با قدرت و صبور می‌شه هزار تا بیماری و درد، با ورزش از تو دور می‌شه با ورزش از تو دور می‌شه  مثل شروع همه کارهای روزانه ماورزش رو آغاز می‌کنیم با نام و یادی از […]

شعر «شوق و ذوق»

وقت بازی با توپ              می‌دویدم با ذوق آیةالکرسی را                     خواند مادر با شوق گفت : «شادی­‌ها را            با دعا محکم کن با خدا فرزندم،                  غصه‌­ها را کم کن!» مزه دارد نیّت              […]

شعر «همراه خوبِ من»

مامان به من گفته که او            همراه ما در هر کجاست من هم خودم فهمیده‌­ام           همراه خوب من خداست  با نام او هر روز من                    از خانه بیرون می‌­روم از این‌که او همراهم است           من […]

شعار

1. فقط رضایت تو خدا جونم، خدا جونفقط به خاطر تو نیّت من تویی توفقط رضایت تو 2. نیت قشنگ تو فکر من همیشهیه نیت قشنگه  کاراش هدر نمیرهبچه‌­ای که زرنگه 3. اسم خدا رو ببر ذکر خدا رو بگواسمِ خدا رو ببر این‌جوری کارِت می‌شهعالی‌­تر و عالی‌­تر