داستان «جشن غدیر»

هر سال روز عید غدیر در خانه پدربزرگ یوسف جشن باشکوهی برپا می‌شد.‌ همه فامیل و همسایه‌­ها، به خانه آن‌ها می‌آمدند و از دست پدربزرگ اسکناسی نو عیدی می‌گرفتند. مادربزرگ هم آن روز غذای خوشمزه‌ای می‌پخت و از مهمان‌ها پذیرایی می‌کرد. روز عید غدیر امسال، توی حیاط پدربزرگ، یوسف و دایی ناصر، مشغول زدن پرچم‌های سبز به دیوار بودند. روی پرچم‌ها، اسم‌ امام علی علیه‌السلام با خط قشنگی نوشته شده بود و دایی با صدای خوبش، شعری درباره مهربانی‌­های امام علی علیه­‌السلام می‌خواند و امیرعلی، پسردایی کوچک یوسف دست می‌زد و خوشحالی می‌کرد. یوسف از دایی ناصر پرسید: «دایی، چرا پدربزرگ هر سال عید غدیر، به همه اسکناس نو عیدی می‌دهند؟» دایی خندید و گفت: «چون پدربزرگ سید هستند. امروز هم روزی است که حضرت علی علیه‌­السلام، امام ما شده­‌اند و هرکس به نیت خوشحال کردن امام علی علیه‌­السلام مهمان دعوت کند، خدا را از خودش راضی کرده است.»

یوسف پرسید: «مادربزرگ هم برای همین غذای خوشمزه می‌پزند؟» دایی با لبخند جواب داد: «بله یوسف جان، اصلا چون با این نیت خوب، این کار را انجام می‌دهند، غذایی که برای مهمان­‌ها می‌پزند از همیشه خوشمزه‌تر هم می‌شود.» یوسف گفت: «اتفاقا من هم همیشه احساس می­‌کنم روز عید غدیر دست‌پخت مادربزرگ از همیشه خوشمزه­‌تر می‌­شود. چه خوب است که خدا این‌جور کارها را دوست دارد.» دایی گفت: «همین پرچم زدن‌های تو هم اگر به نیت خوشحال کردن امام علی علیه‌­السلام باشد، کار باارزشی کرده­‌ای و خدا هم از تو راضی است.»

یوسف با ناراحتی گفت: «دایی، من که برای پرچم زدن نیت نکرده بودم. بیایید از اول پرچم‌ها را بزنیم.» دایی خنده بلندی کرد و گفت: «دایی جان، فرقی نمی‌­کند! الان نیت کن. الان هم دیر نشده.» یوسف گفت: «یعنی می‌شود؟» دایی گفت: «بله» یوسف چشمانش را بست، در دلش، یک نیت خوب کرد و خوشحال و خندان به سمت مادربزرگ دوید و گفت: «مادربزرگ، قندان‌ها را بدهید من ببرم. امروز می‌خواهم کلی کارهای خوب، با نیت‌های خوب­ خوب بکنم.» مادربزرگ با لبخند قندان‌ها را به او داد. دایی که از آن طرف حیاط، یوسف را نگاه می‌کرد، خندید و در دلش به یوسف آفرین گفت.

نویسنده: مریم ایوبی­راد