مامان گوشی تلفن را گذاشت و به اتاق پارسا رفت. پارسا روی تخت دراز کشیده بود و داشت کتاب داستانش را ورق میزد. مامان با پایش شلوار گرمکن پارسا را از جلوی در کنار زد و گفت: «یه کم اتاقت را جمع و جور کن. قراره امیرحسین بیاد.»
پارسا که حسابی حوصلهاش سر رفته بود ذوقزده از روی تخت بلند شد. دستهایش را به هم زد و گفت: «آخ جون! امیرحسین که دیگه جمع کردن نمیخواد. آخرش که خواست بره با هم جمع میکنیم.» مامان چند تا لگو ریخت توی سبد اسباببازی و جواب داد: «که مثل همیشه کلی دعواتون بشه و با قهر بره خونهشون؟»
پارسا سرش را خاراند و گفت: «حالا مگه چی میشه؟ دو روز بعد یادش میره و دوباره میاد.»
مامان همینطور که تکههای پازل را توی جعبه میریخت. یک لحظه ساکت ایستاد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «این دفعه فرق میکنه. مامانش رفته بیمارستان. شاید چند شب بستری بشه. اصلا دلم نمیخواد با ناراحتی از خونهمون بره.»
پارسا با شنیدن اسم بیمارستان اخمهایش تو هم رفت. زیر لب گفت: «داره میمیره؟» مامان پقی زد زیر خنده. مدادرنگیهایی را که از کف اتاق جمع کرده بود ریخت توی جامدادی. زیپش را بست و گفت: «این چه حرفیه؟ باید کیسه صفراش رو عمل کنه.»
پارسا تا خواست بپرسد کیسهی چی، صدای زنگ آیفون آمد. بدو بدو رفت تا در را باز کند. مامان گفت: «پارسا جان پس یادت نره امروز به خاطر خوشحالی و غصه نخوردن امیرحسین باهاش بازی کنی. نه فقط سرگرم شدن خودت.» پارسا خواست بپرسد چه فرقی دارد ولی همان موقع امیرحسین زنگ زد و آمد تو.
مامان گفت: «خوش اومدی پسرم.»
پارسا دست امیرحسین را گرفت و دو تایی به اتاق رفتند. امیرحسین بیحرف نشست روی تخت. پارسا پرسید: «فوتبال بازی کنیم؟» امیرحسین شانههایش را بالا انداخت و گفت: «حوصله ندارم.»
پارسا فوتبال دستی را از زیر تخت بیرون کشید و گفت: «فوتبال دستی چی؟» امیرحسین دوباره گفت: «نه». پارسا حرصش در آمد. فوتبال دستی را هل داد تو و گفت: «اصلا تو بگو چی بازی کنیم.»
امیرحسین نگاهی به دور و بر اتاق انداخت. چشمش رو طبقهی دوم ویترین ثابت ماند. خیلی دلش میخواست با ماشین کنترلی پارسا بازی کند. اما چیزی نگفت. میدانست پارسا خیلی روی ماشینش حساس است. هر وقت گفته بود ماشین را بیاور تا بازی کنیم دعوایشان شده بود.
پارسا فهمید امیرحسین تو چه فکری است. به قیافهی ناراحتش نگاه کرد و دلش برایش سوخت که مامانش رفته بیمارستان. یاد حرف مامان افتاد که گفته بود به خاطر خوشحالی امیرحسین باهاش بازی کن. بدون اینکه چیزی بگوید چهارپایه را گذاشت زیرپایش و ماشین کنترلی را از بالاترین طبقهی ویترین آورد پایین. چشمهای امیرحسین برق زد. پارسا خوشحال شد که قیافهی امیرحسین دیگر اخمو نیست. کنترل را دستش داد و گفت: «بیا اول تو بازی کن.»
نویسنده: فاطمه قنبریان

