رفتم عزیزم را ببینم امروز من همراه بابا
با بوسهای بر روی ماهش خوشحال کردم قلب او را
چشمم به دستانش که افتاد دیدم که لرزان است و خسته
دیدم که برف سرد پیری بر روی موهایش نشسته
رفتم کنار او و گفتم: «امروز را دیگر نکن کار
آخر نمیخواهم که باشی از خستگی بیحال و بیمار»
با لحن خوب و مهربانی گفتم به او این حرفها را
وقتی که او خوابید رفتم آرام شستم ظرفها را
جاروی دستی را کشیدم قدری به روی فرشهایش
یک استکان چای بِه و سیب با توت هم بردم برایش
از خوبی این کارهایم توی دلم بسیار شادم
من شکر میگویم خدا را چون «قارعه» افتاد یادم
شاعر: ندبه محمدی

