داستان «شیرکاکائو»

– سارا اینجا چیکار می‌کنی مگه صبح به گوساله‌ات سر نزدی باباجان؟
– چرا آقاجان صبح برای ۸۱ علف گذاشتم الان اومدم به مامان ۸۱ سر بزنم.

۸۱ اسم گوساله سارا بود. آقاجان هر گوساله را به یکی از نوه‌هایش هدیه کرده بود. گوساله سارا سیاه بود. موهای دو طرف شکمش به شکل ۸ و ۱ سفید بود. برای همین سارا اسمش را ۸۱ گذاشته بود.
سارا ریز خندید. آقا جان که معلوم بود از کارهای سارا سر در نیاورده، سری تکان داد. چهارپایه را جابجا کرد تا برای دوشیدن گاو آماده شود.
سارا سرش را نزدیک گاو برد. آرام توی گوشش گفت: «پس قرارمون یادت نره. من بیشتر بهت سر می‌زنم توام بیشتر شیر بدی! ببینم چیکار می‌کنی.»
جمله‌اش که تمام شد، آقا جان سطلِ دوشیدن شیر را زیر گاو گذاشت.
دوشیدن شیر تمام شد. آقاجان سطل را بلند کرد. احساس کرد از همیشه سنگین‌تر است. فکر کرد حتما امروز خسته است که سطل برایش سنگین‌تر شده. شیر را توی قابلمه‌ ریخت تا آن را بجوشاند. اما انگار شیر بیشتر از روزهای قبل شده بود. آقاجان قابلمه کوچک دیگری هم لازم داشت. سارا را صدا زد.
– سارا باباجان اون قابلمه دسته سیاهه رو برای من بیار.
– آقا جان شیرِ حنایی بیشتر شده؟
– شما از کجا فهمیدی؟

سارا نفس بلندی کشید. لبخند زد.
– هیچی این یه رازه بین من و حنایی.
و با انگشت‌هايش شروع به شمردن کرد. بعد از چند لحظه دلش طاقت نیاورد. رو به آقاجان کرد و گفت: «آخه امروز معصومه می‌گفت می‌خواد برای هیئت با مامانش شیرینی پنجره‌ای درست کنن.»
دست‌هایش را در هم گره زد و ادامه داد: «منم دلم خواست با شیر حنایی برای بچه‌ها شیرکاکائو درست کنم. تو دلم به خدا گفتم اگه شیر حنایی بیشتر بشه منم شیرکاکائو می‌دم. قبل از اینکه شما هم بیاید داشتم تو گوشش همینو می‌گفتم.»
آقاجان دستی روی سر سارا کشید. لبخند زد و گفت: «پس نیت شما بوده که اینطوری شده. قبول باشه ان‌شاءالله. هرچند اگه شیرش بیشتر هم نمی‌شد این نیت خوب تو خیلی ارزشمنده.»

نویسنده: فائزه جعفری