محمدمحسن، در کلاس اول مدرسهای نزدیک خانهشان ثبتنام کرده بود و هر روز به همراه مادرش به مدرسه میرفت. صبح یکی از روزها، محسن از رختخوابش بیرون آمد و به سمت روشویی رفت. او همانطور که داشت دست و صورتش را میشست، متوجه شد دندان شیری جلوییاش لق شده است. خودش را توی آینه دید و هیجانزده پیش مادرش رفت و گفت: «مامان، ببین دندان شیریام بالاخره لق شده و میخواهد بیفتد!»
مادر صورت محسن را بوسید و گفت: «چه خوب، این نشان میدهد که تو داری پسر بزرگی میشوی!» محسن یک لحظه به فکر فرو رفت و پرسید: «مامان، اگر وقتی دارم غذا میخورم دندانم بیفتد و آن را قورت بدهم، چه میشود؟»
مادر در حالی که میز صبحانه را آماده میکرد، با لبخند گفت: «من دعا میکنم دندانت را قورت ندهی و تو هم باید سعی کنی وقتی خواستی زنگ تفریح لقمهای را که برایت آماده کردهام بخوری، حتما «بسم الله» بگویی تا دندانت اشتباهی نرود توی شکمت! در عوض، همه ویتامینهایی که توی لقمهات هست به بدنت برسد و تو را قوی کند.» محسن با خوشحالی نشست پشت میز. او و خانوادهاش قبل از خوردن صبحانه دعا خواندند و به خاطر خوردنیهای خوشمزهای که روی میزشان بود، از خدا تشکر کردند.
محسن بعد از خوردن صبحانه، کفشهایش را پوشید و در را باز کرد و همراه مادرش از پلهها پایین رفت. آنها هنوز وارد حیاط نشده بودند که مادر محسن از او پرسید: «محسن جان، به نظرت چیزی یادت نرفته است که بگویی؟» محسن یک لحظه فکر کرد و گفت: «چرا مامان الآن یادم آمد! وقتی از در خانه بیرون میرویم، همیشه باید “بسم الله الرحمن الرحیم” بگوییم.»
مادر سر محسن را نوازش کرد و گفت: «آفرین پسرم. همه ما آدمها وقتی اسم خدا را میبریم و از خانه بیرون میرویم، تا وقتی برگردیم، خداوند مواظبمان است؛ اصلا هر کاری که به نام خدا شروع شود و برای رضای او باشد خیلی قیمتی میشود.» محسن قبل از اینکه در حیاط را باز کند، با خوشحالی “بسم الله الرحمن الرحیم” گفت و همراه مادرش به طرف مدرسه حرکت کرد.
زنگ تفریح اول خورد. محسن احساس کرد گرسنهاش شده است. او و دوستش خوراکیهایشان را از توی کیفشان برداشتند و به حیاط مدرسه رفتند. همین که محسن خواست لقمهاش را بخورد، به یاد حرف مادرش افتاد، آهسته “بسم الله الرحمن الرحیم” گفت و اولین گاز را به لقمهاش زد. ناگهان احساس کرد، دندان لقش از جا کنده شد و روی زبانش افتاد. محسن دندانش را توی دستش گرفت و به دوستش نشان داد. دوستش خندید و گفت: «خوب شد وقتی لقمهات را می خوردی، دندانت توی شکمت نرفت.» محسن گفت: «مامانم صبح برایم دعا کرد که اگر دندانم افتاد، آن را با غذا قورت ندهم.» محسن به طرف آبخوری رفت. دهانش را شست و با خوشحالی لقمهاش را خورد. بعد از چند دقیقه زنگ به صدا در آمد و او همراه دوستش به کلاس رفت.
نویسنده: سهیلا سرداری

