کارگاه تجربه جدید

هدف از آموزش سوره مبارکه انشراح، افزایش ظرفیت به واسطه برنامهریزی و انجام کار و فعالیت است. برای این منظور لازم است دانشآموزان را در موقعیتهای مختلفی از انجام کارهای کوچک و بزرگ و سخت و آسان قرار دهیم تا با تجربه این موقعیتها و نیز با اتمام هر کار، باور کنند که میتوانند کارهای […]
نمایش

یک یا چند موضوع برای نمایش در نظر میگیریم. چند هفته قبل از اجرا، دانشآموزان را گروهبندی میکنیم و از آنها میخواهیم با توجه به موضوع، محتوای نمایش انتخابی را به صورت خلاقانه تمرین کنند تا برای تاریخ تعیین شده در کلاس اجرا کنند. به کارگیری خلاقیت برای طراحی نمایش بستر مناسب برای بروز توانهای […]
پیشنهاداتی برای «خواندن سوره»

خواندن سوره به عنوان مهمترین شیوه مواجه کردن بچهها با سوره مبارکه، حتی اگر زمان زیادی را به خود اختصاص ندهد، از جمله اصلیترین برنامههای فهم قرآن است. برای اینکه دانشآموزان، از خواندن و شنیدن سوره لذت ببرند میتوانیم از روشهای متنوع خواندن سوره بهره ببریم.[1] به عنوان مثال میتوانیم خودمان سوره را برای بچهها […]
داستان «جشن غدیر»

هر سال روز عید غدیر در خانه پدربزرگ یوسف جشن باشکوهی برپا میشد. همه فامیل و همسایهها، به خانه آنها میآمدند و از دست پدربزرگ اسکناسی نو عیدی میگرفتند. مادربزرگ هم آن روز غذای خوشمزهای میپخت و از مهمانها پذیرایی میکرد. روز عید غدیر امسال، توی حیاط پدربزرگ، یوسف و دایی ناصر، مشغول زدن پرچمهای […]
داستان «پاداش واقعی»

امروز وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، هر چه در زدم کسی در را باز نکرد. پشت در منتظر ماندم تا اینکه خواهرم؛ لیلا از مدرسه آمد. تا او را دیدم، با تعجب گفتم: «سلام، چرا هیچکس در را باز نمیکند. تو نمیدانی مامان کجا رفته؟» لیلا با کلیدش در را باز کرد و گفت: […]
داستان «دندان شیری»

محمدمحسن، در کلاس اول مدرسهای نزدیک خانهشان ثبتنام کرده بود و هر روز به همراه مادرش به مدرسه میرفت. صبح یکی از روزها، محسن از رختخوابش بیرون آمد و به سمت روشویی رفت. او همانطور که داشت دست و صورتش را میشست، متوجه شد دندان شیری جلوییاش لق شده است. خودش را توی آینه دید […]
شعر «گل یا پوچ»

ما آدمیم و در تمام عمر هر ثانیه مشغول یک کاریم حتی اگر بیکار هم باشیم، در سر هزاران فکرِ نو داریم یا کارِ ما پوچ است و بیارزش، از نیّت خیر و خوشی خالی یا […]
شعر «چای بهشتی»

رفتم عزیزم را ببینم امروز من همراه بابابا بوسهای بر روی ماهش خوشحال کردم قلب او را چشمم به دستانش که افتاد دیدم که لرزان است و خسته دیدم که برف سرد پیری بر روی موهایش نشسته رفتم کنار […]
شعر «نمره بیست»

امروز دیدم در کنارم دلواپس و غمگین نشستهجامانده از املا رفیقم چون که مداد او شکسته دادم مدادم را به او تا شادی بیاید جای این غممن با مداد کوچکی زود املای خود را هم نوشتم من راضیام امروز از خود میدانم این خوشحالی از […]
شعر «ورزش»

صبح که میشه برای ما اون چیزی که باارزشهبعد یه صبحانه خوب، وقت شروع ورزشه وقت شروع ورزشه کسی که ورزش میکنه با قدرت و صبور میشه هزار تا بیماری و درد، با ورزش از تو دور میشه با ورزش از تو دور میشه مثل شروع همه کارهای روزانه ماورزش رو آغاز میکنیم با نام و یادی از […]
