انفاق لوازم التحریر

از بچهها بخواهیم با مشورت با والدین، یک یا چند تا از لوازم التحریری که استفاده نمیکنند و سالم است را برای افراد نیازمند بیاورند. سپس همه را در کلاس جمعآوری کنیم و برای رساندن به دست نیازمندان به شکل زیبا بستهبندی کنیم.
کتابخانه کلاسی

میتوانیم به بچهها پیشنهاد دهیم که برخی از کتابهای سالم و تمیز خود را به کلاس اهدا کنند تا با درست کردن کتابخانه کلاسی، این کتابها در اختیار دیگران قرار گیرد. همچنین کسی که کتابی را آورده میتواند از وقت خود انفاق کند و در یک زنگ تفریح داستان کتابش را برای بچههای علاقمند بخواند […]
بازی «خوشبختی»

به تعداد افراد کلاس بادکنک نهیه کرده و به هر کدام یک بادکنک میدهیم و به آنها میگوییم تا اسمشان را روی بادکنک خود بنویسند. همه بادکنکها را به اتاق دیگری برده و آنجا میریزیم. سپس از افراد میخواهیم تا به آن اتاق رفته و بادکنکی که اسمشان روی آن نوشته شده را در یک […]
بازی «هدیه لبخند»

از بچهها میخواهیم آرام نفس بکشند و به چیزهای خوب فکر کنند. به دریا و نسیم، باغ پُر از گل، پروانههای رنگارنگ، پدر و مادر، کسانی که دوستشان دارند، گل، هدیه، مهربانی، نوازش و بوسه. حالا از آنها میخواهیم با هر نفسی که میکشند مهربانی و محبت را به درون خود ببرند. مهربانی، مهربانی، مهربانی. […]
آموزش نقاشی

هر دانشآموز یک برگه نقاشی داشته باشد و چنانچه به کمک نیاز داشت دوستش به او کمک کند و یاد بدهد. میتوانیم فردی را پای تخته بیاوریم تا یک طرحی را که بلد است به همه یاد بدهد. به طور مثال یک نفر که کشیدن اسب را میداند، پای تخته بکشد و به بقیه یاد […]
شعر «یاری کوچکتر»

یک دوستم چاق است یک دوستم لاغردرسِ یکی خوب است درسِ یکی بهتر در بازی امّا ما با هم یکی هستیمخوشحال و خندانیم یک رنگ و یک دستیم قانون بازی را ما خوب میدانیمما یاد میگیریم هم را نرنجانیم قانون اول چیست؟ یاریِ کوچکترقانون دوم چیست؟ ناراحتیها، پَر از سوره ماعون فهمیدم اینها رابسیار ممنونم […]
شعار

نماز من به من میگه کمک کنیم به همدیگه
شعر «خانه قانون دارد»

مادرم با من گفت: «وقت بازی شد بازتوپ خود را بردار بچه خوب و ناز» خواهرم، سارا، وای! توپ من را قاپیدگریه میکردم من او ولی میخندید باز از هم پاشید بازیام را سارادوست دارم باشم توی بازی تنها «خانه قانون دارد» […]
شعر «قاصدک»

یک دوست دارم اسمش “مبینا”ست چشمش ضعیف است او نیمه بیناست دیروز رفتیم با هم به مسجد او هم میآمد کمکم به مسجد وقتی گرفتم دستان او را از پله آرام رفتیم بالا از یاری او دلشاد بودم چون قاصدکها در باد بودم یاری رساندن قانون دنیاست آیات «ماعون» بسیار زیباست شاعر: فائزه زرافشان
شعر «مسجد و مهربانی»

دیشب به مسجد رفته بودم همراه با مامان و بابامن جمع میکردم از اطراف تسبیحها و مُهرها را تا اینکه در یک سوی مسجد آن شب صدایی را شنیدمخیلی برای او دلم سوخت […]
