پیشنهاداتی برای «خواندن سوره»

ـ در حالی که بچه‌ها دستان همدیگر را گرفته‌اند، سوره را با هم بخوانیم. ـ هنگامی که یک کار جمعی انجام می‌دهند، سوره را با هم بخوانیم. ـ پس از اینکه با هم به صورت گروهی یک کاردستی می‌سازند، سوره را هم‌خوانی کنیم. ـ پس از انجام یک بازی گروهی مثل فوتبال یا والیبال سوره […]

قدرت کرم خاکی

تعدادی سیب به کلاس می‌آوریم. اگر توانستيم یک کرم خاکی هم پيدا كنيم و با خود سر كلاس بیاوريم. از دانش‌­آموزان سوال ‌می‌کنیم: «چه کسی می‌داند کرم با سیب چه ارتباطی دارد؟» بعد از شنیدن نظرات بچه‌ها، به کمک یک فیلم کوتاه یا کتابی که شامل عکس‌ها و اطلاعاتی درباره‌ کرم‌های خاکی باشد، به قدرت […]

داستان «عسل خوشمزه»

اسم من سعید است. تنها پسر مامان و بابام و به قول پدرم پسر باهوشی که به دنبال یاد گرفتن چیزهای تازه از دنیای اطرافش است. مادرم می‌‌گویند کوچک­‌تر که بودم تنها مشکلم این بود که علاقه‌ای به خوردن صبحانه نداشتم؛ خوب راستش را بخواهید آن موقع هنوز چیز خوشمزه و جالبی که بتوانم برای […]

معرفی کتاب «که اینطور!»

عنوان کتاب: که اینطور!نویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرتناشر: به نشر (انتشارات آستان قدس رضوی) کتاب‌های پروانهچاپ: چهارم ۱۳۹۸گروه سنی: ب توضیحات:داستان درباره‌ی یک گُل سرخ بداخلاق است که یک روز تصمیم می‌گیرد هر کس را که در باغچه به دردش نمی‌خورد بیرون کند. همه آمدند و گفتند که چه فایده‌ای برای گُل سرخ دارند، همه […]

داستان «بهترین دونده»

میدان دهکده خرگوش‌ها پُر از جمعیت بود و هرکس نفر مورد نظر خود را تشویق می‌کرد. صدای شیپور پدرِ میزوجی از بقیه سر و صداها بلندتر بود. شرکت‌کنندگان همه به صف با بلوز و شلوارهای صورتی ایستاده بودند و گوش‌هایشان را سیخ کرده و منتظر صدای شلیک داور مسابقه دو بودند. مسیر از میدان دهکده […]

داستان «تسبیح کوچک»

امیرهادی دانش‌­آموز کلاس دوم دبستان بود. او با خانواده‌­اش در شهر یزد زندگی می‌­کرد. پدرش سفالگر ماهری بود. کارگاه سفالگری پدر امیرهادی، اتاق کوچکی بود که در حیاط خانه آن‌ها قرار داشت‌. امیرهادی دلش می‌­خواست مثل پدرش، گلدان‌­های سفالی رنگارنگ و کاسه­‌های کوچک و بزرگ قشنگ درست کند، اما هر چقدر تلاش می‌­کرد، ظرف‌­هایش خوب […]

داستان «پاتیل صدادار»

من، مادر محمدحسین هستم. ما در یکی از شهرهای جنوب کشور عزیزمان ایران زندگی می­‌کنیم. چند روز پیش هوا به شدت بارانی بود. محمدحسین قبل از رفتن به مدرسه، از من قول گرفت اگر باران بند آمد، برای او و دوستش احمد و پسرخاله‌­اش، رضا، یک مسابقه پاتیل ترتیب بدهم. بچه‌­ها، بهتر است قبل از […]

نمی‌شه، نمی‌شه

این گفتگو را می‌توانیم هر زمان که کلاس به نشاط نیاز داشت انجام بدهیم. می‌­توانیم برای تمام موجودات و اشیایی که نیازمند شرایط خاص برای ادامه حیات یا بهره بردن از کارایی‌شان هستند، این شعر را بخوانیم: «ماهی باید تو آب باشه. بدون آب چی می‌شه ؟؟ چی می‌شه؟؟» سپس همه بچه­‌ها با هم جواب […]

نمایش

دانش‌آموزان را به گروه‌­های 3-4 نفره تقسیم می­‌کنیم. آن‌ها باید یکی از کاغذهایی که بر روی آن عمل خوب نوشته شده را از داخل جعبه انتخاب نموده و اجرا کنند تا بقیه حدس بزنند که آن‌ها در حال انجام چه کار نیکی هستند. بهتر است در کلاس این‌­گونه ابراز داشته باشیم که با انجام دادن […]

شعر «نیازهای یک درخت»

خواب دیدم که در باغچه         جنگلی واقعی کاشتم هر درخت پر از میوه­ای           من برای خودم داشتم گردو و پرتقال و تمشک            سیب و گیلاس و انبه، انارموز و لیموی ترش و هلو          میوه‌­هاشان همه آب‌دار بعد رفتم به بابابزرگ  […]