داستان «عسل خوشمزه»

اسم من سعید است. تنها پسر مامان و بابام و به قول پدرم پسر باهوشی که به دنبال یاد گرفتن چیزهای تازه از دنیای اطرافش است. مادرم می‌‌گویند کوچک­‌تر که بودم تنها مشکلم این بود که علاقه‌ای به خوردن صبحانه نداشتم؛ خوب راستش را بخواهید آن موقع هنوز چیز خوشمزه و جالبی که بتوانم برای صبحانه بخورم پیدا نکرده بودم؛ تا اینکه یک روز صبح با صدای عجیبی از خواب بیدار شدم؛ صدای یک حشره کوچک که دو بال و دو شاخک و بدنی زرد رنگ داشت که در اتاق پرواز می‌کرد و صدای ویز ویزش همه جا را پُرکرده بود. حشره بامزه و عجیبی بود، اما هر چقدر فکر ‌کردم اسمش یادم نیامد و نمی‌دانستم چطوری وارد اتاق شده است. ناگهان چشمم به پنجره افتاد که کمی باز بود  و چند تا حشره کوچک دیگر هم که درست  شبیه همان حشره بودند، پشت پنجره سر و صدا می‌کردند. با خودم گفتم آن‌ها دوست‌های حشره کوچولو هستند؛ برای همین پنجره را کامل باز کردم که آن حشره برود پیش دوستانش و خودم هم رفتم به طرف آشپزخانه. پدر و مادرم در حال خوردن صبحانه بودند. به آن‌ها سلام کردم و ماجرای آمدن حشره کوچک به اتاق را برای‌شان تعریف کردم. پدرم وقتی حرف‌هایم را شنید گفت: «اسم آن حشره کوچک زنبور عسل نبود؟» گفتم: «بله.» زنبور بود؛ همان که درست مثل خودش زندگی زیبا و جالبی دارد.

از پدرم خواستم که هر چه از زندگی زنبورها می‌داند برایم بگوید. پدرم گفت زنبورها به صورت دسته‌جمعی و همه با هم در خانه‌ای به اسم کندو زندگی می‌کنند. من گفتم: «حتماً برای همین دوستانش هم پشت پنجره جمع شده بودند.» پدرم ادامه داد: «زنبورها با گل‌ها دوست هستند و با کمک آن‌ها عسل درست می‌کنند. گل‌ها گَردِه خودشان را به زنبور‌ها هدیه می‌دهند تا آن‌ها برای ما عسل خوشمزه درست کنند.» در همین فکر بودم که مادرم کاسه‌ای عسل جلویم گذاشت. کمی عسل خوردم. پدرم گفت: «قدرت خدا؛ یک حشره کوچک چه غذای خوب و مقوی و خوشمزه‌ای می‌تواند درست کند.»

نویسنده: فاطمه جوهری