داستان «بهترین دونده»

میدان دهکده خرگوش‌ها پُر از جمعیت بود و هرکس نفر مورد نظر خود را تشویق می‌کرد. صدای شیپور پدرِ میزوجی از بقیه سر و صداها بلندتر بود. شرکت‌کنندگان همه به صف با بلوز و شلوارهای صورتی ایستاده بودند و گوش‌هایشان را سیخ کرده و منتظر صدای شلیک داور مسابقه دو بودند. مسیر از میدان دهکده آغاز می‌شد و باید دهکده را از بیرون دور می‌زدند و دوباره وارد میدان می‌شدند. از میان شرکت‌کنندگان خرگوش تیزپا سینه‌اش را جلو داده و اول صف ایستاده بود. او تنها رقیب میزوجی به شمار می‌رفت. صدای شلیک تفنگ به هوا برخواست. همه با سرعت دویدند. میزوجی با تندی دوید. تقریبا هم‌ردیف نفر اول بود. اطراف مسیر درختان بلندی با برگ‌های زرد قرمز بودند که زیبایی آن را چند برابر می‌کرد. باد پاییزی به صورت‌شان می‌خورد و عرق روی پیشانی‌شان را خشک می‌کرد. گوش‌هایشان از سرعت زیاد به سمت عقب خَم شده بود. میزوجی در طول مسیر فقط تصویر گرفتن کاپ قهرمانی را می‌دید که از دست مسئول مسابقه دریافت می‌کند.

آن‌ها به وسط مسیر رسیده بودند. میزوجی و نفر جلویی که همان خرگوش تیزپا بود نفس‌نفس می‌زدند. بقیه شرکت‌کنندگان خیلی عقب‌تر بودند. تیزپا در حالی که اجازه نمی‌داد میزوجی جلوتر رود نفس‌زنان گفت: «نفر اول مسابقه امسال من هستم.» میزوجی در حالی که خود را به او رسانده بود جواب داد: «آن کاپ فقط با دستان من بالا می‌رود.» ناگهان از رودخانه کنار مسیر مسابقه صدایی شنیدند که انگار کسی فریاد می‌زد: «کمک کنید کمک کنید.» میزوجی و تیزپا هر دو صدا را شنیدند. اما فکر این‌که مسابقه را از دست خواهند داد اجازه نمی‌داد بایستند. دوباره آن صدا را شنیدند. تیزپا کمی به میزوجی نزدیک شد و رو به میزوجی کرد و گفت: «برویم من که صدا را نشنیدم. کسی هم که ما را ندیده است. حتما یکی دیگر می‌آید به آن‌ها کمک می‌کند.» تیزپا سرعتش را بیشتر کرد و از میزوجی که به سمت صدا می‌رفت دور شد. در راه میزوجی با خودش فکر می‌کرد من که می‌دانم کسی کمک می‌خواست. ممکن است تا بقیه برسند کار از کار بگذرد. به رودخانه رسید. آب رودخانه از باد پاییزی در تلاطم بود. برگ‌های زرد و قرمز روی زمین ریخته شده بودند. خرگوشی به سمتش دوید و گفت: «پسرم افتاده توی رودخانه لطفا کمکش کنید.» میزوجی شنا را از کودکی از پدرش که شناگر ماهری است یاد گرفته بود. ناگهان متوجه دست پا زدن پسری در آب شد که بالا پایین می‌رفت. سریع خود را در آب انداخت و شناکنان به سمت بچه خرگوش رفت. او را با دست گرفت و به سمت کنار رودخانه آورد و روی برگ‌های خشک که روی زمین ریخته شده بودند انداخت. مادرش به سمت بچه خرگوش دوید. میزوجی از رودخانه بالا آمد. آب از سر و رویش می‌چکید. کودک سرفه‌ای کرد بعد صدای گریه‌اش بلند شد. مادر درحالی که اشک از چشمانش سرازیر می‌شد بچه خرگوش را بغل کرد و گفت: «خیلی ممنون تو جان پسرم را نجات دادی.» میزوجی ناگهان یاد مسابقه افتاد و با سرعت از آن‌جا دور شد. وارد مسیر شد همچنان شرکت‌کنندگان می‌دویدند اما از رقیبش خبری نبود یکی از شرکت‌کنندگان که به زور می‌دوید با دیدن میزوجی گفت: «چرا عقب ماندی برو تا زودتر برسی.» میزوجی سرعتش را تندتر کرد. از دور رقیبش را دید. سرعتش را تندتر کرد اما انگار هر چه زمین را پا می‌زد تا زودتر برسد او یک گام جلوتر بود. میزوجی با شنیدن صوت پایان مسابقه به زمین افتاد. لرزه‌ای براندامش افتاد. همه لحظه‌هایی که تمرین می‌کرد و رویای گرفتن کاپ در ذهنش کم‌رنگ می‌شد. صدای مجری را شنید که گفت: «نفر اول مسابقه تیزپا…» صدای تشویق حاضران او را بیشتر با کلمه شکست که هیچ‌گاه به فکرش نمی‌رسید آشنا می‌کرد. اما می‌دانست لحظه‌ای که برای نجات جان آن بچه خرگوش ایستاد او خودش نبود انگار نیرویی اجازه جلو رفتن را به او نمی‌داد. ناگهان متوجه دستی روی کمرش شد. میزوجی بلند شو. خرگوش کوچولویی که نجاتش داده بود به همراه مادرش حالا بالای سرش ایستاده بود و نوازشش می‌کرد. مادرش گفت: «اگر تو نبودی حالا خرگوش کوچولوی من زنده نبود.»

نویسنده: مریم چیتگر