بازی «عبور از موانع با راهنما»

در حیاط مدرسه یا نمازخانه راهی را مشخص ­کرده و در مسیر راه خطوط قرمزی می­‌کشیم. از دانش­‌آموزان می‌­خواهیم در گروه‌­های دو نفره به نوبت یکی راهنما شود و دیگری که چشمانش بسته است را راهنمایی کند و او را بدون پا گذاشتن روی خطوط قرمز از مسیر درست عبور دهد و به مقصد مشخص […]

بازی «آب، آب، آب»

از دانش‌­آموزان می­‌خواهیم هر چیزی که به هر نحوی با آب در ارتباط است را در نظر بگیرند. شبیه بازی هُپ بعد از هر چهار نفر که درباره­ نقش یا تأثیر آب چیزی گفتند، نفر پنجم بگوید: «آب!» مثلاً نفر اول می­‌گوید: «آبیاری درختان»، نفر دوم: «آبیاری مزارع کشاورزی»، نفر سوم: «حمام کردن»، نفر چهارم: […]

بسته صبر

یک بسته را که به تعداد دانش‌آموزان شی‌ای داخل آن است در مکانی از مدرسه که خیلی هم مشهود نباشد پنهان می‌کنیم. دانش‌آموزان باید با همدلی، یاری خواستن از خدا، صبر، اخلاق نیکو و به دور از تمسخر و عیب‌جویی آن را پیدا کنند. اگر در آن روز بسته پیدا نشد دانش‌آموزان را به صبوری […]

شعر «حرف حق»

به نام خدا می­‌روم تا با سلام تازه‌­ای                  خنده را با دیگران قسمت کنممی­‌روم تا کودک همسایه را              سوی باغ دوستی دعوت کنم می­‌کشم دست نوازش بر سرش        می‌­تکانم گرد غم از شانه‌­اشمی‌­زند لبخند، چون آورده‌­ام      […]

داستان «قلک نامرئی»

مانا در شهر پولکی‌ها زندگی می‌کرد. پدر و مادر مانا شیرینی‌فروشی داشتند. آن‌ها شیرینی‌های خوشمزه‌ای درست می‌کردند. گاهی به بعضی‌ها شیرینی می‌دادند ولی پول نمی‌گرفتند. گاهی به بعضی‌ها پول هم می‌دادند، به همین دلیل قلک‌شان هیچ وقت پُر نمی‌شد. مانا و خانواده‌اش همیشه باید از یک خانه به خانه‌ی دیگر برای زندگی می‌رفتند. مانا دوست […]

داستان «مادربزرگ ضحی و نیکا»

ضحی بادكنک‌های رنگی‌اش را توی اتاق رها كرد و به خواهرش نيكا گفت: «اگر تو هم آمده بودی الان كلی بادكنک رنگی داشتيم.» نيكا به بادكنک‌های رنگی نگاه كرد و گفت: _ من هم با مامان‌بزرگ كلی برای خودمان نمايش بازی كرديم. بعد دستش را كرد توی عروسک انگشتی جوجه و گفت: «جيک جيكا جيک […]

داستان «برّه معصومه»

به نام خدا امروز روز موعود بود. همان پنجشنبه‌ای که قرار بود ساعت ۱۰ صبح کنار کلبه عمو رحمان جمع شوند برای تمشک خوردن. سارا می‌خواست با معصومه و زهرا به آن‌جا برود. وقتی با زهرا به دنبال معصومه رفتند، به‌شان گفت که بره‌شان از دیروز گم شده و باید به دنبال آن بگردد و […]

داستان «گل گلاب»

به نام خدا نوبت چیدن گل‌های باغ شد. هوا هنوز تاریک بود و خورشید بالا نیامده بود. چندین نفر که سبدهای بزرگی در دست داشتند وارد باغ شدند و شروع کردند به چیدن گل‌ها. گلی یک دفعه با صدای بلند گفت: «هورااا آخ‌جون بالاخره نوبت ما شد که به کارگاه گلاب‌گیری برویم هورااا.» دوستان گلی […]

ابراز دعایی

خوب است پایان هر کلاس را با ابرازهای دعایی مرتبط با سوره تمام کنیم. در این قسمت نمونه‌ای از ابراز دعایی مرتبط با اهداف تربیتی سوره طارق را مشاهده می­‌کنیم: سلام یاور همیشگی من، خدای عزیزم! امروز خیلی چیزهای مهم، زیاد و جدیدی یاد گرفتم. به من کمک کن تا بتوانم در زندگی‌ام پیرو امام […]

ابرازهای دعایی

خوب است پایان هر کلاس را با ابرازهای دعایی مرتبط با سوره تمام کنیم. در این قسمت چند نمونه ابراز دعایی مرتبط با اهداف تربیتی سوره عصر را مشاهده می­کنیم: سلام خداجون دانا و مهربانم! من امروز معنای واقعی برد و باخت را فهمیدم و تصمیم گرفتم دیگر از برد و باخت‌ها فقط تجربه کسب […]