پیشنهاداتی برای «خواندن سوره»

دانشآموزان در حال کشیدن نقاشیِ یکی از پدیدهها یا موجوداتی که چرخه زندگی آن را آموختهاند، سوره را بخوانند. کاربرگی شامل نقاشی ناقص از چرخه موجودات و پدیدهها که نیاز به تکمیل دارد را به دانشآموزان میدهیم. از آنها میخواهیم که نقاشی را تکمیل و رنگآمیزی کنند. در حین انجام کار صورت سوره را پخش […]
معرفی کتاب «جوجهتیغیهای پسرعمو»

عنوان کتاب: جوجه تیغیهای پسرعمونویسنده: مجید راستیتصویرگر: عطیه بزرگ سهرابیناشر: افقچاپ دوم ۱۳۹۸گروه سنی: بتوضیحات: دو تا جوجهتیغی پسرعمو بودند که میخواستند به شهر جوجهتیغیها بروند. در راه دعوایشان میشود و تصمیم میگیرند با هم بجنگند. آنقدر تیغ به طرف هم پرتاب میکنند که خسته میشوند و خوابشان میبرد. صبح فردا جوجهتیغیها هر چقدر منتظر ماندند که […]
معرفی کتاب «کِرم اندازهگیر»

عنوان کتاب: کرم اندازهگیر نویسنده و تصویرگر: لئو لیونی مترجم: رضی هیرمندی ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ اول ۱۳۹۵ گروه سنی: الف داستان درباره کرم کوچکی است که همه چیز را اندازه میگیرد. از دم سینه سرخ گرفته تا نوک توکا و پای حواصیل و حتی آواز بلبل. این کتاب با معرفی […]
معرفی کتاب «آش آشتی کنان»

عنوان کتاب: آش آشتی کناننویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرتناشر: به نشر (انتشارات آستان قدس رضوی )چاپ چهارم ۱۳۹۸گروه سنی: ب توضیحات: داستان درباره دو خانوادهی پر جمعیت است که در یک ده کوچک زندگی میکنند. خانوادهی شعبان پیر و قربان پیر. این دو هر روز مینشستند وسط ده و با یکدیگر دعوا میکردند. یک روز بر سر […]
نماهنگ «سوره بروج، یک نگاه مهربون همیشه من رو میبیند»

برای دریافت فیلم در کیفیتهای مختلف وارد این صفحه شوید و دکمه دانلودویدئو (↓) را بزنید و کیفیت مورد نیاز خود را انتخاب و دریافت نمایید.
داستان «آش دندونی»

کاسه آش دندانی را که همسایهمان زینب خانم برایمان آوردهاند میبرم توی آشپزخانه. سجاد میآید کنارم و فوراً میگوید: «آخ جان، آش!» دوست دارم سربهسر داداش کوچولوی خودم بگذارم تا بخندد، با شیطنت میگویم: «این آش دندانی است، یعنی با دندان درستش کردهاند!» سجاد لب و لوچهاش را کج میکند و میگوید: «من که نمیخورم!» از […]
داستان «شیشه گلاب»

اردیبهشت ماه بود و بوی گل محمدی همه جا را پر کرده بود. طبق معمول هر سال باید به مزرعه باغ گلمان میرفتم تا به پدرم در چیدن گلها کمک کنم. یک روز حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که خسته از گلچینی به سوی خانهمان حرکت کردم. چند نفر از دوستانم را در کوچه […]
داستان «فروشگاه اسباببازی»

به نام خدا نازنین زهرا به همراه مادر و خالهاش رفته بود به یک مرکز خرید بزرگ. فروشگاههای آنجا خیلی شلوغ بود. مادر و خاله مشغول خرید شدند. نازنین زهرا دوید به طرف یک اسباببازی فروشی، داخل مغازه شد و به عروسکها و اسباببازیها نگاه کرد. ناگهان متوجه شد که تنها است و مادر و خالهاش […]
شعر «در آغوش دریا»

به نام خدا غافل نبودم هرگز از تو هستم همیشه روبه رویت گاهی شکستی توبهات را امّا نیاوردم به رویت میبینمت از دور و نزدیک در کنج خلوت هم که باشی زل میزنم در چشمهایت سرگرم صحبت هم که باشی وقتی حواست جمع باشد […]
شعر «دیار مهربانی»

به نام خدا مهربانی مثل بارانی لطیف مینشیند توی جان باغهامیکشد دست نوازش بر سرِ بوتههای پر گل احساس ما در دیار مهربانی نیست، نیست […]
