کاسه آش دندانی را که همسایهمان زینب خانم برایمان آوردهاند میبرم توی آشپزخانه. سجاد میآید کنارم و فوراً میگوید: «آخ جان، آش!» دوست دارم سربهسر داداش کوچولوی خودم بگذارم تا بخندد، با شیطنت میگویم: «این آش دندانی است، یعنی با دندان درستش کردهاند!» سجاد لب و لوچهاش را کج میکند و میگوید: «من که نمیخورم!» از زودباوریاش میزنم زیر خنده و میگویم: «شوخی کردم سجاد» سجاد میگوید: «بیا بخوریمش» میگویم: «بگذار صبر کنیم که مامان و بابا هم باشند؛ همه با هم بخوریم.» اما او دلش طاقت نمیآورد، خودم هم گرسنهام شده. میروم دو تا قاشق میآورم و دو تایی حمله میکنیم به آش. تقریبا نصف آش مانده است که میگویم: «این را هم برای مامان و بابا نگه میداریم.»
اما سجاد اصرار میکند که اجازه بدهم یک قاشق دیگر آش بخورد. قبول میکنم. یک قاشق دیگر میخورد. میگوید: «من میخواهم خودم کاسه را روی کمد بگذارم.» میگویم: «باشد، اصلا بیا با هم کاسه را بالا بگذاریم.» اما تا میآییم کاسه آش را برداریم؛ یکدفعه کاسه از دستمان میافتد و میشکند. هر دو خیلی میترسیم. میگویم: «ای وای! دیدی چه شد؟! حالا چه کار کنیم؟» سجاد میترسد و میزند زیر گریه. صدای مامان را میشنوم که من را صدا میزنند. به سجاد میگویم: «وای! مامان از خرید برگشتند، بیا زود جمعش کنیم تا مامان نفهمند و ناراحت نشوند.»
آنقدر استرس دارم که دستپاچه میشوم و با تکهای از کاسه دستم را میبرم. با همان دست زخمی، تکههای شکسته را میاندازم توی سطل زباله. سجاد با نگرانی به دست زخمی من نگاه میکند و بیشتر گریه میکند. مامان از توی هال صدا میزند: «سلام بچهها، حالتان خوب است؟ سجاد! چرا گریه میکنی؟» از اتفاقی که افتاده ناراحتم. یک صلوات توی دلم میفرستم. سرم را پایین میاندازم و به مامان که حالا وارد آشپزخانه شدهاند، میگویم: «سلام، خسته نباشید..» مادر جواب سلامم را میدهند و با نگرانی میپرسند: «دستت چه شده؟»
شروع میکنم به تعریف کردن ماجرا. مامان همزمان که به حرفهایم گوش میدهند، هم سجاد را روی زانوی خود مینشانند و آرام میکنند، هم روی زخم انگشت من چسبزخم میزنند. آخر حرفهایم با ناراحتی و شرمندگی میگویم: «ببخشید مامان!» مامان میگویند: « آفرین که خودت همه ماجرا را گفتی، اما ای کاش این بلا را سر خودت نمیآوردی… خدا رحم کرد دستت خراش کوچکی برداشته.» میگویم: «ببخشید. میخواستم شما متوجه نشوید. میترسیدم اگر شما بفهمید ناراحت بشوید.» مامان میگویند: «من هم متوجه نشوم. یک نفر دیگر هست که کارهای ما را میبیند.» و وقتی نگاه پر سوالم را میبینند، ادامه میدهند: «خدای مهربانی که همیشه هوای بندههایش را دارد.» چشمهایم برق میزند و لبخند روی لبانم نقش میبندد. اما دوباره به یاد ظرف شکسته میافتم و با نگرانی میپرسم: «حالا به زینب خانم چه بگوییم؟»
مامان میگویند: «نظر خودت چیست؟» میگویم: «باید از زینب خانم معذرتخواهی کنم. کاش میشد جبران میکردیم، نمیشود برایشان یک چیزی بخریم؟» مامان میگویند: «آفرین، فکر خوبی است. فردا با هم میرویم خانهشان، معذرتخواهی میکنیم و برای حلما کوچولو هم که اولین دندانش درآمده، یک هدیه میبریم. چهطور است؟» با خوشحالی دستانم را به هم میزنم و میگویم: «عااالی!» دستم میسوزد و بلافاصله میگویم: «آآآآخ!» سجاد به خنده میافتد و همه با هم میخندیم. از حرفهای مامان دلم آرام میگیرد. خدا را شکر میکنم که به خیر گذشت. به خودم قول میدهم که دیگر نخواهم از مامان چیزی را قایم کنم که ناراحت بشوند. سجاد که کوچک و زودباور است را هم اذیت نکنم. چون خدا همه چیز را میبیند و شاهد کارهای من است.
نویسنده: مریم ایوبیراد
