بازی «برج کنترل پرواز»

از دانش‌آموزان می‌خواهیم تا از جای خود بلند شوند و نقش خلبانان هواپیما را به خود بگیرند و با شنیدن صوت قرآن شروع به حرکت کنند، ما هم نقش برج کنترل را خواهیم داشت، به این شکل که با بلند و آهسته خواندن شعار سوره هواپیماها را تحت کنترل خود در خواهیم آورد. زمانی که […]

دانش‌آموزانِ معلم

یک روز از کلاس را به عنوان دانش‌آموزانِ معلم نامگذاری می‌کنیم. به این شکل که به طور تصادفی تعدادی از دانش‌آموزان را انتخاب کرده و هر یک از سمت‌های مدرسه را به یکی از آنها می‌دهیم. مثلاً یکی از آنها مدیر، چند نفر ناظم، چند نفر معلم، مثل معلم ورزش، قرآن، خط، نقاشی و ….سپس […]

شعر «آواز بی‌وقت»

به نام خدا آواز خواندم، گل به من گفت:           «به‌­به! صدایی خوب داری اما ببین، شب روی گل‌­ها                 تأثیر خوبی می‌­گذاری؟ لحنی که داری، از نگاهم                  خیلی لطیف و دلنشین است و اصل کار یک پرنده              […]

داستان «دلِ صبا»

امروز مژده با خودش مداد خیلی قشنگ و بلندی آورده بود مدرسه. مداد مژده بیشتر از نیم متر ارتفاع داشت و از کیفش زده بود بیرون. بچه‌ها دور میزش جمع شدند و با تعجب به مدادش نگاه کردند. صبا با دیدن مداد به فکر فرو رفت. او داشت برای برداشتن مداد دوستش نقشه می‌کشید. تقریباً […]

شعر «خودم را می‌شناسم»

به نام خدا دست­‌هایم خلاق           چشم، پر امّید استنور نقاشی‌­هام               نقشی از خورشید است درس و ورزش هر دو      پیش من محبوب است توپ بسکتبالم              یک رفیق خوب است  از هر انگشت من          صد هنر می‌­بارد!مادر این را گفت و …    خنده بر […]

داستان «خسیس بازی»

یک هفته‌ای می‌شد که من و هم‌کلاسیم، مانی، هر روز با هم بگو مگو می‌کردیم. امروز هم از آن روزها بود که حسابی از دستش کلافه شده بودم. از مدرسه آمدم خانه. اصلاً حوصله خواهرم، هانیه کوچولو، را هم نداشتم؛ وقتی آمد توی اتاقم و کتاب‌هایم را از قفسه ریخت پایین، با صدای بلند گفتم: […]

شعر «پاداش»

به نام خدا کردم مرتب مندیروز اتاقم را با نظم هر جایشعالی شد و زیبا وقتی اتاقم رامامان خوبم دید چون شاپرک در باغ چرخی زد و خندید رفتم در آغوشش روی مرا بوسید در قلب من انگارنیلوفری رویید احساسم از کارمبسیار شد بهتر پاداش کارم بودگل‌بوسه‌ی مادر شاعر: زهرا عراقی  

داستان «جنگل دور»

در دشتی زیبا نزدیک جنگلی سرسبز خرگوش کوچولویی با مادرش زندگی می‌کرد. خرگوش کوچولو دوست داشت هرکاری را که می‌خواهد انجام بدهد و از این‌که مادرش همیشه مراقبش بود تا اتفاقی برایش نیفتد، ناراحت بود. یک روز صبح تصمیم گرفت از لانه بیرون برود و در دشت بازی کند. مامان خرگوشه به او گفت: «خرگوش […]

داستان «همه مواظب مطهره بودند»

مطهره تازه پایش را از گچ باز کرده بود. او دستش را دور کمر پدرش حلقه کرده بود و آرام آرام داشت راه می‌رفت. پدر گفت: «آفرین مطهره جان. خیلی راه رفتنت خوب شده. ان‌شاالله خیلی زود می‌توانی بروی سر کلاس.» پدر مراقب بود که مطهره پایش را صاف روی زمین بگذارد. آنها وارد خانه […]

نمایش از زندگی اهل بیت (ع)

داستان‌هایی کوتاه از زندگی ائمه علیهم‌السلام را برای ­دانش‌آموزان تعریف کنیم و آن‌­ها به صورت نمایش در کلاس بازی کنند. داستانی از زندگی امام صادق(ع) یکی از اصحاب امام جعفر صادق علیه‌السلام به آن حضرت عرض کرد: «پسر عموی شما در مقابل جمعی، از ‌شما نام برد و بسیار بد گویی کرد و ناسزا گفت!» […]