داستان «بخشندگی اهل بیت(ع)»

امام حسن(ع) و امام حسین(ع) کودک بودند که مریض شدند. پبغمبر اکرم(ص) به دیدن ایشان آمد. وقتی حال آن‌­ها را دید خطاب به امیرالمومنین(ع) فرمود: «خوب است شما برای شفای فرزاندانتان نذر کنید.» امیرالمونین علی(ع) نذر کردند اگر فرزندانشان شفا پیدا کردند سه روز پی در پی روزه بگیرند. حضرت زهرا(س) و حسنین(ع) نیز این […]

شعر «یادگار»

به نام خدا گفته بودی که می­‌روی اما           یادگارت به جای خواهد ماندلرزش دست­‌های بی‌­رمقت          پشت دیوار کعبه را لرزاند قلب قرآن شبیه قلب خودت       بی‌­قرار علی و فاطمه بودیادگار تو یازده خورشید               ‌بر مدار علی و فاطمه بود […]

داستان «پول گمشده حسن»

زنگ تفریح خورده است. سعید از در کلاس بیرون می‌آید. همان موقع آراد دوستش از کلاس بغلی خارج می‌شود و با خوشحالی دست سعید را می‌کشد و هیجان زده می‌گوید: «بیا برویم بوفه، امروز می‌خواهیم با هم خوراکی‌های خوشمزه بخوریم.» بوفه شلوغ است و آن‌ها می‌روند ته صف. سعید می‌پرسد: «چه شده آراد، گنج پیدا […]

داستان «ما و پیامبر»

یک دقیقه‌ای می‌شود که آقای مهربان آمده‌اند توی کلاس؛ اما سینا و حمید چنان گلاویز هم شده‌اند که اصلاً متوجه حضور ایشان نمی‌شوند. حمید دارد با صدای بلند به سینا می‌گوید: «حقش بود همان دیشب که آن حرف نامربوط را زدی، یک مشت جانانه می‌کاشتم پای چشمت!» من و بچه‌ها سکوت کرده‌ایم بلکه این دو […]

داستان «کیکِ مریم»

زنگ تفریح که زده شد هر دو با خوشحالی به طرف پله‌ی گوشه‌ی حیاط دویدند و همان‌جا نشستند. مریم گفت: «مرضیه حدس بزن امروز چی آوردم که بخوریم؟» اما منتظر پاسخ او نشد و بی‌درنگ ظرفی را از کیفش درآورد. چشم مرضیه که به کیک مورد علاقه‌اش افتاد یه آخ جون بلندی گفت و بعد […]

شعر «کشتی صحرا»

یکی از گام‌ها برای انتقال پیام سوره مبارکه غاشیه به دانش‌آموزان «تفکر در پدیده‌ها» است. شعر زیر درمورد توجه به شتر به عنوان یکی از مخلوقات حیرت‌انگیز خداوند است که از آن در سوره غاشیه نیز یاد شده است. نمی‌دانم تو اصلاً            شتر دیدی؟ ندیدی؟ از این کشتی صحرا    […]

داستان «دنیای دیدنی»

در یک دریای آبی و بزرگ، ماهی قرمزی به نام پولکی زندگی می‌کرد. چند وقتی بود پولکی با ماهی دیگری به نام پَرماهی دوست شده بود. پرماهی یک ماهی پرنده بود با دو جفت بال زیبا و شفاف که با آنها می‌توانست کمی بالاتر از سطح دریا پرواز کند. پرماهی همیشه برای پولکی از زیبایی […]

داستان «من و شام حاضری»

دیروز بعد از ظهر، مادرم به همه اعلام کرد و گفت: «دیگر از غذای پختنی خسته شدیم. امشب غذای حاضری می‎‌خوریم!» من و برادرانم به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم: «چه خوب!» پدرم گفت: «از این بهتر نمی‌شود!» وقت شام سفره را پهن کردیم. مادرم یک کاسه ماست آورد و چند تکه پنیر […]

داستان «علی و عیار»

علی به همراه خانواده‌اش برای مسافرت به روستای پدریشان رفته بود. روستا همیشه به او حس خوبی می‌داد، انگار طعم غذاها و هوا و همه چیز روستا با شهر فرق داشت. علی علاقه داشت روزها در حیاط به جستجو بپردازد و چیزهایی که در شهر به چشم نمی‌آید و وجود ندارد را در دفترش ثبت […]

معرفی کتاب «بادکنک غمگین، چطور خوشحال شد؟»

تا عنوان کتاب: بادکنک غمگین، چطور خوشحال شد؟ نویسنده: جولیا کوک مترجم: عرفانه جوادپور تصویرگر: آنیتا دوفالا چاپ اول: 1394 رده سنی: ج توضیحات: این کتاب داستان بادکنکی غمگین و بی‌حوصله است که نمی‌داند چرا بی‌حوصله شده و کارهایش را انجام نمی‌دهد که روزی با یک سنگ دانا روبرو می‌شود و او با یاد دادن […]