شعر «سبز و طلایی»

بابای خوبم یک باغبان است باغش چه سرسبز! چون بوستان است از خاک خوبش روییده انجیرزیتون و انگور یک عالمه سیر انجیر، شیرین […]
شعر «فقط تو»

تو خیلی مهربانی خدایا از تو ممنون قسم خوردی به انجیر قسم خوردی به زیتون دو تا میوه که خیلی مقوی و لذیذند مفید و خوب و خوشرنگ پُر از رازند و ریزند درون میوهای ریز […]
داستان «خوردنیهای پر فایده»

روزی از روزهای گرم تابستان، خرس قهوهای و پدرش آقای قویپنجه در جنگل سبز قدم میزدند و از بین درختان میوه میگذشتند. قهوهای وقتی چشمش به میوههای خوش آب و رنگ افتاد، زبانش را دور دهانش چرخاند و گفت: پدر! میشود کمی میوه بچینیم و بخوریم؟ آقای قویپنجه گفت: «بله پسرم! فکر خوبی است. اتفاقا […]
داستان «آلبالوی خوشمزه»

علی و خانواده اش داشتند میرفتند مسافرت. در جاده ماشینهای رنگ و وارنگی پشت سر هم از روبرو میآمد و از کنار ماشین آنها رد میشد. علی و برادرش محمد از پنجره به رنگ ماشینها توجه میکردند و هر کدام درباره رنگشان نظری میدادند. ناگهان یک ماشین بزرگ قرمز از کنارشان رد شد. علی گفت: […]
