داستان «آلبالوی خوشمزه»

علی و خانواده اش داشتند می‌رفتند مسافرت. در جاده ماشین‌های رنگ و وارنگی پشت سر هم از روبرو می‌آمد و از کنار ماشین آنها رد می‌شد. علی و برادرش محمد از پنجره به رنگ ماشین‌ها توجه می‌کردند و هر کدام درباره رنگ‌شان نظری می‌دادند. ناگهان یک ماشین بزرگ قرمز از کنارشان رد شد. علی گفت: «داداش این ماشین را ببین به نظرت آلبالویی است یا زرشکی؟» محمد گفت: «به نظرم رنگ گوجه پُر رنگ است یا گیلاسی که تازه رسیده، شاید هم رنگ فلفل دلمه‌ای قرمز باشد.» علی با خنده گفت: «وای خیلی خوش رنگ بود… بابا تند برو… می‌خواهم آن آلبالو را بخورم. به نظرت چه مزه‌ای‌ست؟» محمد گفت: «فکر کنم مزه‌ی میوه‌ی پلاستیکی بدهد!» علی گفت: «اَه اَه دهنم بد مزه شد… میوه‌ی واقعی خوشمزه است… راستی، داداش آلبالو را از چه چیزی می‌سازند؟» محمد زد زیر خنده و گفت: «آلبالوی واقعی را خداوند مهربان آفریده!» علی گفت: «خب چه جوری بفهمم چه چیزهایی را خدا آفریده؟» محمد گفت: «همه چیز را خدا آفریده و انسان هم با عقلی که خداوند به او داده می‌تواند خیلی چیزها را بسازد.» علی کمی فکر کرد و گفت: «الان این آلبالو چه چیزهایی دارد که آنقدر خوشمزه‌اش کرده؟» محمد گفت: «این آلبالو خوشمزه پُر از ویتامین و مواد مفید برای بدن ما است… آلبالو نمی‌گذارد تشنه بشویم و برای قلبمان خوب است، اگر گفتی چه فایده‌های دیگری دارد و چه استفاده‌های دیگری می‌توانیم از آلبالو بکنیم؟» علی چشم‌هایش را گرد کرد و گفت: «اول بشوریمش بعد بخوریمش و بعد هم بخوریمش.» محمد گفت: «ای شکمو، فقط بخوریمش؟ می‌توانیم هسته‌اش را بکاریم و از آن مراقبت کنیم تا تبدیل به درخت آلبالو شود… دیگر اینکه…» مادر از روی صندلی جلو سرش را به عقب برگرداند و گفت: «من هم می‌توانم بگویم؟» محمد و علی با هم گفتند: «بله مامان.» مادر گفت: «مربای خوشمزه‌ی آلبالو و آلبالو پلو.» پدر هم خندید و گفت: «خوب من هم می‌گویم لواشک آلبالو.» علی با خوشحالی زد زیر آواز و خواند: «آلبالو آی آلبالو… شیرین و آبدار آلبالو… دوستت دارم آی آلبالو… دوستت دارم آی آلبالو.»

نویسنده: مرجان شکوری